{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ¹⁹

جونگکوک حسابی شگفت زده شده بود.
دلیلش را هم نمیدانست.
تهیونگ کمی عقب رفت و متعجب به او زل زد.

_ چیه؟!

+ آخه چه ربطی به تو داره تو نباید آیندتو بخاطر یه شرکت خراب کنی که!

تهیونگ کمی جلو آمد و به او نزدیک شد.
پوزخند معنا داری زد.
کمی به صورتش نگاه کرد.
انگار که بخواهد راجب موضوعی مطمئن شود.
جونگکوک حال از این کار تهیونگ به شگفت آمده بود کمی خودش را عفب کشید.

_ حالا تو چرا انقدر حساس شدی؟!

+ ه...هیچی من...من فقط...

_ تو چی هوم؟!
چرا لکنت گرفتی بگو!

او عادت داشت.
استرس زیاد مایه‌ی لکنت و دستپاچگی‌اش میشد.
از یک طرف نمیدانست چرا تهیونگ اینگونه صحبت میکند ،
و از طرف دیگر نمیدانست چرا باید استرس بگیرد؟!

+ چون...
چون تو مثل همیشه نیستی!

_ یعنی از این ورژنم خوشت نمیاد؟!

جونگکوک که حال دیگر زبانش قاصر بود نمیدانست چه جوابی بدهد.
مررمک چشم‌ هایش میلرزید و نمیدانست چرا؟!
تهیونگ از او فاصله گرفت و صاف روی صندلی نشست.
قهقهه ای سر داد و گفت...

_ دارم باهات شوخی میکنم!

جونگکوک که انگار تازه ذهنش لود شده باشد چند باری پلک زد و صاف روی جایش نشست.
لبخندی زد و به تهیونگ خیره شد.
تهیونگ هم همینطور.
هر دو محر هم بودند.
معمولا برایش سخت بود ارتباط چشمی برقرار کند اما...
حال فرق میکرد.
و طبق معمول...نمیدانست چرا؟!
چند تقه به در خورد و پرستاری وارد اتاق شد.

_ سرمتون تمام شده اومدم درش بیارم!

جونگکوک سری تکان داد.

+ چطوری تونستین بهم سرم بزنین؟!

_ چطور مگه؟!

+ من تحمل دردم پایینه!

_ خب شما بیهوش بودین و واکنشی نشون نمیدادید!
ولی الان آروم درش میارم که دردتون نگیره!

+ ممنون.

تهیونگ که به مکالمه شان گوش میداد متوجه رفتار های مزخرف آن پرستار شد.
دید که دستش را روی دست جونگکوک زیادی حرکت میدهد و با عشوه و لوس حرف میزند.
از لبخند روی لبش هم که نگویم برایتان.
جونگکوک چشمهایش را روی هم فشرده بود و آماده‌ی درد کشیدن بود.

ادامه دارد...

¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۶)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ²⁰تهیونگ به این ظاهر...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ¹⁸_ جدیدا زیاد احساس...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ¹⁷{ jungkook }" دو ب...

دزیره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط