" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ¹⁸
_ جدیدا زیاد احساس سردرد و سرگیجه دارید؟!
+ بله.
_ از کی؟!
+ از ماه قبل تا الان.
و سوال هایی دیگر.
جونگکوک که حال فقط میخواست بداند تهیونگ کجاست پرسید...
+ ببخشید.
آقای کیم کجاست؟!
_ تو سالن انتظار بهشون بگم بیان؟!
+ بله!
بله ممنون.
دکتر لبخند گرمی زد و از اتاق خارج شد.
به سمت صندلی فلزی و سردی رفت که تهیونگ روی آن نشسته بود.
سپس آرام به شانهی او زد و گفت...
_ آقای کیم!
بیمار میخوان شما رو ببینن.
تهیونگ که تا همان لحظه نگران جونگکوک بود با حرف دکتر چشم هایش برق زد.
+ حالش خوبه؟!
_ بله نگران نباشید.
اتاق آخر دسته راست.
+ ممنون.
با قدم های بلند به سمت اتاق جونگکوک میرفت.
غافل از اینکه الان جونگکوک چقدر دلش برای او تنگ شده و مشتاق دیدن او است.
صدای پایش را از بیرون اتاق شنید و کمی خودش را در تخت جا به جا کرد.
ناگهان در باز شد و بالاخره قامت تهیونگ در چهارچوب در نمایان شد.
وارد اتاق شد و در را بست.
_ سلام.
+ سلام.
_ حالت خوبه؟!
+ خوبم!
_ خوبه.
جاییت درد نمیکنه؟!
میخوای پرستارو صدا کنم؟!
گرسنت نیست؟!
برم غذا بیارم؟!
تهیونگ از شدتی اظطراب دستهایش میلرزید.
جونگکوک که از نگرانی های تهیونگ خنده اش گرفته بود خجالتی خندید.
دستش را روی دست تهیونگ گذاشت تا شاید کمی خیالش را راحت سازد.
+ خوبم تهیونگ نگران نباش.
من چقدر بیهوش بودم؟!
_ ²¹ ساعت!
دکترت گفت یکم دیگه میاد تا راجب بیماریت صحبت کنیم.
امیدوارم جدی نباشه.
یکم که حالت بهتر شد میریم خونه.
+ اوهوم.
و راجب دیشب؟!
گفتی بهم توضیح میدی!
تهیونگ آهی کشید و گفت...
_ چجوری بگم؟!
خیلی پیچیدست!
+ اونا کی بودن؟!
_ اونا افراد پدرم هستن.
پدرم فرستاده بودشون که بیان دنبال من.
ولی من نمیخوام باهاشون به اونجا برم.
+ چرا؟!
_ چون...
چون که پدرم میخواد برای بهتر پیش رفتن کارای شکرتش با یه شرکت دیگه همکاری کنه!
+ چه ربطی به تو داره؟!
_ همینه دیگه!
برای اینکه اونا باهم کنار بیان من باید با دخترشون ازدواج کنم!
+ چییییی؟؟!!!
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ¹⁸
_ جدیدا زیاد احساس سردرد و سرگیجه دارید؟!
+ بله.
_ از کی؟!
+ از ماه قبل تا الان.
و سوال هایی دیگر.
جونگکوک که حال فقط میخواست بداند تهیونگ کجاست پرسید...
+ ببخشید.
آقای کیم کجاست؟!
_ تو سالن انتظار بهشون بگم بیان؟!
+ بله!
بله ممنون.
دکتر لبخند گرمی زد و از اتاق خارج شد.
به سمت صندلی فلزی و سردی رفت که تهیونگ روی آن نشسته بود.
سپس آرام به شانهی او زد و گفت...
_ آقای کیم!
بیمار میخوان شما رو ببینن.
تهیونگ که تا همان لحظه نگران جونگکوک بود با حرف دکتر چشم هایش برق زد.
+ حالش خوبه؟!
_ بله نگران نباشید.
اتاق آخر دسته راست.
+ ممنون.
با قدم های بلند به سمت اتاق جونگکوک میرفت.
غافل از اینکه الان جونگکوک چقدر دلش برای او تنگ شده و مشتاق دیدن او است.
صدای پایش را از بیرون اتاق شنید و کمی خودش را در تخت جا به جا کرد.
ناگهان در باز شد و بالاخره قامت تهیونگ در چهارچوب در نمایان شد.
وارد اتاق شد و در را بست.
_ سلام.
+ سلام.
_ حالت خوبه؟!
+ خوبم!
_ خوبه.
جاییت درد نمیکنه؟!
میخوای پرستارو صدا کنم؟!
گرسنت نیست؟!
برم غذا بیارم؟!
تهیونگ از شدتی اظطراب دستهایش میلرزید.
جونگکوک که از نگرانی های تهیونگ خنده اش گرفته بود خجالتی خندید.
دستش را روی دست تهیونگ گذاشت تا شاید کمی خیالش را راحت سازد.
+ خوبم تهیونگ نگران نباش.
من چقدر بیهوش بودم؟!
_ ²¹ ساعت!
دکترت گفت یکم دیگه میاد تا راجب بیماریت صحبت کنیم.
امیدوارم جدی نباشه.
یکم که حالت بهتر شد میریم خونه.
+ اوهوم.
و راجب دیشب؟!
گفتی بهم توضیح میدی!
تهیونگ آهی کشید و گفت...
_ چجوری بگم؟!
خیلی پیچیدست!
+ اونا کی بودن؟!
_ اونا افراد پدرم هستن.
پدرم فرستاده بودشون که بیان دنبال من.
ولی من نمیخوام باهاشون به اونجا برم.
+ چرا؟!
_ چون...
چون که پدرم میخواد برای بهتر پیش رفتن کارای شکرتش با یه شرکت دیگه همکاری کنه!
+ چه ربطی به تو داره؟!
_ همینه دیگه!
برای اینکه اونا باهم کنار بیان من باید با دخترشون ازدواج کنم!
+ چییییی؟؟!!!
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۲۳۶
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط