صبح بود
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟒
صبح بود..
جلوی اینه ایستادهبودم.
کت و شلوار مشکی.. کفشای پاشنه بلند مشکی. موهام رو مثل همیشه باز گذاشته بودم. عطر تلخم رو زدم.. عطری که بوی زخم دلتنگی میداد.
اخرین نفس عمیق رو کشیدم از اتاق خارج شدم.
اروم از پلههای عمارت داشتم پایین میومدم گوشیم رو توی کیفم میذاشتم.
پسرا مشغول صبحونه خوردن بودن.
فقط صدای خندههاشون صحبتاشون رو میتونستم بشنوم.
غرق توی دنیای خودشون بودن..!
اونقدر که متوجه حضور من نشده بودن..
همینطور که داشتم سمت در عمارت میرفتم دنیز متوجه رفتن من شد..
با صدایی پر از تعجب فریاد زد..:
دنیز: ا/ت؟! این وقت صبح کجا داری میری؟!
قبل از اینکه حتی فرصت جواب دادن داشته باشم جونگکوک با خونسردی و بیتفاوتی همیشگی همینجور که داشت قهوش رو میخورد ادامه داد..
جونگکوک: از لباساش مشخص نیست؟!
داره میره ارامگاه.
لعنتی..! چطور انقدر سریع متوجه شد!!!
این تیزبین بودنش گاهی وقتا خیلی ترسناک بود.
لبخندی تلخ زدم از اون عمارت خارج شدم.
دست هام رو دور فرمون ماشین محکم کردم..
نیم نگاهی به دسته گل رز سفید که روی صندلی شاگرد بود انداختم.
بوی خوشی که داشتن تلخی موقعیت رو از بین برده بود.
مامان..! یادته وقتی بچه بودیم همیشه از تو باغ عمارت برات گل رز سفید میاوردیم؟!
چون گل موردعلاقت بود... چون ساده و زیبا بود.. دقیقا مثل خودت..
مرور اون خاطرات باعث شد قطره اشکی از چشمام جاری بشه.
از ماشین پیاده شدم.. دسته گل رز سفید که با کاغذ مشکی پیچیده شده بود رو توی دستام محکم کردم.
همینطور که سمت سنگ قبر مادرم میرفتم... لحظه ای متوقف شدم..!
تهیونگ اونجا بود..! اروم پشت درختی که بهش میخورد چند صد ساله باشه پنهان شدم.
همینجور فقط تهیونگ رو نگاه میکردم. قلبم فشرده شد.. انگار کسی من رو محکم گرفته بود اجازه رفتن نمیداد..
موهای مشکیش که بخاطر بارون الان خیس شده بودن.
رنگش پریده بود...!
اروم... با تمام غم و شکستی که داشت روی زمین زانو زد.
گل رز سفید کاغذی که بهش میخورد خودش درست کرده باشه رو روی سنگ قبر گذاشت..
اروم.. با همون صدای شکسته بغضی که داشت شروع به حرف زدن کرد..
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟒
صبح بود..
جلوی اینه ایستادهبودم.
کت و شلوار مشکی.. کفشای پاشنه بلند مشکی. موهام رو مثل همیشه باز گذاشته بودم. عطر تلخم رو زدم.. عطری که بوی زخم دلتنگی میداد.
اخرین نفس عمیق رو کشیدم از اتاق خارج شدم.
اروم از پلههای عمارت داشتم پایین میومدم گوشیم رو توی کیفم میذاشتم.
پسرا مشغول صبحونه خوردن بودن.
فقط صدای خندههاشون صحبتاشون رو میتونستم بشنوم.
غرق توی دنیای خودشون بودن..!
اونقدر که متوجه حضور من نشده بودن..
همینطور که داشتم سمت در عمارت میرفتم دنیز متوجه رفتن من شد..
با صدایی پر از تعجب فریاد زد..:
دنیز: ا/ت؟! این وقت صبح کجا داری میری؟!
قبل از اینکه حتی فرصت جواب دادن داشته باشم جونگکوک با خونسردی و بیتفاوتی همیشگی همینجور که داشت قهوش رو میخورد ادامه داد..
جونگکوک: از لباساش مشخص نیست؟!
داره میره ارامگاه.
لعنتی..! چطور انقدر سریع متوجه شد!!!
این تیزبین بودنش گاهی وقتا خیلی ترسناک بود.
لبخندی تلخ زدم از اون عمارت خارج شدم.
دست هام رو دور فرمون ماشین محکم کردم..
نیم نگاهی به دسته گل رز سفید که روی صندلی شاگرد بود انداختم.
بوی خوشی که داشتن تلخی موقعیت رو از بین برده بود.
مامان..! یادته وقتی بچه بودیم همیشه از تو باغ عمارت برات گل رز سفید میاوردیم؟!
چون گل موردعلاقت بود... چون ساده و زیبا بود.. دقیقا مثل خودت..
مرور اون خاطرات باعث شد قطره اشکی از چشمام جاری بشه.
از ماشین پیاده شدم.. دسته گل رز سفید که با کاغذ مشکی پیچیده شده بود رو توی دستام محکم کردم.
همینطور که سمت سنگ قبر مادرم میرفتم... لحظه ای متوقف شدم..!
تهیونگ اونجا بود..! اروم پشت درختی که بهش میخورد چند صد ساله باشه پنهان شدم.
همینجور فقط تهیونگ رو نگاه میکردم. قلبم فشرده شد.. انگار کسی من رو محکم گرفته بود اجازه رفتن نمیداد..
موهای مشکیش که بخاطر بارون الان خیس شده بودن.
رنگش پریده بود...!
اروم... با تمام غم و شکستی که داشت روی زمین زانو زد.
گل رز سفید کاغذی که بهش میخورد خودش درست کرده باشه رو روی سنگ قبر گذاشت..
اروم.. با همون صدای شکسته بغضی که داشت شروع به حرف زدن کرد..
- ۵.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط