{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب که نمی دانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم .

دیشب که نمی دانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم .

خندیدم ! :|

دردهایم گفتند: به چه می خندی؟


گفتم: به کون عمتون :|


والا کسکشا فوضولم شدن
دیدگاه ها (۶)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

دستت را که میگیرممی دانم ناب تر از تو دست های تو دستی نیست !...

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

استی: خیلی بهت افتخار می‌کنم، لینو!!!🐺: خیلی خوشگله، جدی میگ...

وقتی جلوشون گریه میکنیم

من می خواستم یچیزی بگممن شمارو درک نمی کنم نه واقعا درک نمی ...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

گهگاهی بخوابصبح یک روز روشن، به طوز عجیبی احسای پوچی می کنی؛...

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط