"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت بیستوپنجم – انفجار درون و صدای بیرون
رفتم تو خونه، درو محکم بستم.
از شدت عصبانیت، همهچی رو شکوندم.
لیوانا، شیشهی میز ناهارخوری، تابلو عکس روی دیوار...
همهشون خورد شدن، مثل حال درونم.
زانوهام خونی شده بود، بازوهام پر از خراش.
از کنار سرم خون میاومد، ولی برام مهم نبود.
الان فقط یه چیز میتونست آرومم کنه: نقاشی.
با همون دستای خونی، بوم یکمتریمو برداشتم.
رنگها رو ریختم کنارم، قلمو رو گرفتم.
شروع کردم به کشیدن اعضای بیتیاس، بلکپینک، استریکیدز...
هیچکدوم از این طرحها رو از قبل ندیده بودم، ولی انگار ذهنم خودش میدونست چیکار کنه.
همهشون رو کشیدم، دستهجمعی، وسط یه کنسرت بزرگ.
نور، انرژی، صدا... همهش توی اون بوم زنده بود.
---
ویو جیمین
گفتم:
«جونکوک، گمشو بیا بیرون، داره میریزهههه!»
جونکوک اومد بیرون، گفت:
«جیمین، یه لحظه هم وای نمیسی هااا!»
منم سریع پریدم تو دستشویی، انگار دنیا داشت منفجر میشد.
---
ویو جونکوک
گفتم:
«یونگییییییی!»
یونگی گفت:
«هااااا؟»
گفتم:
«تو خونه چرا غذا نداریممممم؟!»
یونگی گفت:
«من چمیدونم؟ این خونه برای همهست، همه خوردن غذاها رو!»
یهدفعه صدای شکستن از راهرو اومد.
جیغ و داد یه دختر...
گفتم:
«یونگی، شنیدی؟»
یونگی گفت:
«آره، چی شد؟»
جین گفت:
«بریم ببینیم!»
جیمین از دستشویی بیرون اومد، گفت:
«چه خبره؟ چی شد؟ چرا همهتون دارید میرید بیرون؟»
جونکوک گفت:
«بیا بریم، صدا داره میاد...»
---
قسمت بیستوپنجم – انفجار درون و صدای بیرون
رفتم تو خونه، درو محکم بستم.
از شدت عصبانیت، همهچی رو شکوندم.
لیوانا، شیشهی میز ناهارخوری، تابلو عکس روی دیوار...
همهشون خورد شدن، مثل حال درونم.
زانوهام خونی شده بود، بازوهام پر از خراش.
از کنار سرم خون میاومد، ولی برام مهم نبود.
الان فقط یه چیز میتونست آرومم کنه: نقاشی.
با همون دستای خونی، بوم یکمتریمو برداشتم.
رنگها رو ریختم کنارم، قلمو رو گرفتم.
شروع کردم به کشیدن اعضای بیتیاس، بلکپینک، استریکیدز...
هیچکدوم از این طرحها رو از قبل ندیده بودم، ولی انگار ذهنم خودش میدونست چیکار کنه.
همهشون رو کشیدم، دستهجمعی، وسط یه کنسرت بزرگ.
نور، انرژی، صدا... همهش توی اون بوم زنده بود.
---
ویو جیمین
گفتم:
«جونکوک، گمشو بیا بیرون، داره میریزهههه!»
جونکوک اومد بیرون، گفت:
«جیمین، یه لحظه هم وای نمیسی هااا!»
منم سریع پریدم تو دستشویی، انگار دنیا داشت منفجر میشد.
---
ویو جونکوک
گفتم:
«یونگییییییی!»
یونگی گفت:
«هااااا؟»
گفتم:
«تو خونه چرا غذا نداریممممم؟!»
یونگی گفت:
«من چمیدونم؟ این خونه برای همهست، همه خوردن غذاها رو!»
یهدفعه صدای شکستن از راهرو اومد.
جیغ و داد یه دختر...
گفتم:
«یونگی، شنیدی؟»
یونگی گفت:
«آره، چی شد؟»
جین گفت:
«بریم ببینیم!»
جیمین از دستشویی بیرون اومد، گفت:
«چه خبره؟ چی شد؟ چرا همهتون دارید میرید بیرون؟»
جونکوک گفت:
«بیا بریم، صدا داره میاد...»
---
- ۷.۰k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط