{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹:زیبایی سکوت

پارت ۲۹:زیبایی سکوت
(یوجین)
هنوز هم شک دارم سولار بابت حرف های من به این روز افتاده باشه. یعنی خانواده اینقدر براش مفهوم خاصی داره؟ برای اونی که حتی خیلی وقته حسش نکرده؟ من بعد ملوری، همه چیزم رو باختم. اونقدری که دلین رو فراموش کردم. با تمام بی عرضگی.
دنیای اطرافم تار بود. ولی دنیایی که من توش بودم، واضح تر از گذشته بود.
همان دنیایی که توش یک خانواده بودیم.
قلوپ بعدی.
و بعدی.
اونقدری که خیالات واقعی شوند.
سر درد شدید در کسری از ثانیه به مغزم هجوم آورد.
از همونایی که موقع اومدنش فقط باید چشم هات رو ببندی و دردش رو حس کنی.
بدنم، بیشتر سنگین شد و همچنین بیشتر، روی کاناپه ولو شدم.
اشیا اطرافم بالای سرم دودو میکرد.
"حالت خوبه؟"
این وقت شب صدای کی میتونست باشه؟ جز سولار.
با لب هایی که انگار به یکدیگر دوخته شده بودن گفتم.
"آره"
ضربه ی محکمی با مشت هاش به بازوم زد. به قدری محکم که با دست دیگه ام بازوم رو فشار دادم و سعی بر این داشتم که حالت چهره ی خنثی و مستم عوض نشه.
"دروغگو"
با اون بدن ظریف و لاغرش سعی داشت منه نره غول رو بلند کنه.
دیگه محبت بی همتام اجازه نداد اینقدر سختی رو تحمل کنه. به همین سبب، خودم تا جایی صاف شدم.
~~~~~~~~~~
چند مین میگذشت که هردومون ساکت بودیم. کاملا ساکت.
نه از اون سکوت هایی که زجر آورد باشه. از اونایی که بخوای بهش خاتمه بدی. نه.
سکوت آرامش بخش.
از اون دسته هایی که میخوای ابدی باشن. مناسب واسه ی آدمایی که شبا، گذشته به افکار و روحشون طنین میندازه. چنگ میزنه. و مثل ماری به دورشون می پیچه.
هرکدوم، به نقطه ای خیره بودیم که شاید حتی از این اتاق هم به دور باشه.
ولی سکوت ما حرف میزد. میفهمیدم توی سرش داره به چی فکر میکنه.
به خانوادش. به گذشته. به حرف های من. به سونگ آه. و یا حتی، به تهیونگ.
سولار توی افکارش سردرگم بود و ریشه های مختلفی برای فکر کردن داشت اما من، اینطور نبودم.
تنها فکر من، تنها چیزی که به خاطرش تا این لحظه مست کردم، چیزی جز سولار نبود که نبود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۸:یک برنامه ریزی نسبتا کوچک(Rose)یوجین و سولار، هردو ک...

پارت ۲۷:آشفته خاطر(سولار)آییی. آییییی.لال بشین الهی.بالا سر ...

پارت دوازدهم:دوستی غیر منتظره(Rose)دلین ۲۶ سالش بود. ۲ سال ا...

پارت ۲۴:حقیقت(سولار)نگاه منتظری بهش انداختم."خب؟""قول بده گو...

پارت ۱۱:خشونت"همانا، این من باشم، که فقط برای تو فدا شوم"(Ro...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط