Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۴۵
بلاخره انتظار جونگ کوک به پایان رسید و درب آن اتاق لعنتی که چشم بهش دوخته بود باز شد و دکتر از اتاق خارج شد، حتا خودش هم نفهمید چطوری بلند شد و به سوی دکتر دوید نگرانی، آشفتهگی، ترس، لرز ، همه وجودش را فراع گرفته بود دکتر با لبخند ماسکش را پایین کشید و گفت : تبریک میگم صاحب یه پرنسس کوچیک شدین
بمب خوشحالی در قلب جونگ کوک ترکید بلند بلند خندید و جیمین را در آغوش گرفت جیمین همراهش خندید و گفت : پدر شدی تبریک میگم
هویون از بازوی جیمین گرفت و کشیدش با خنده گفت : نوبت منه بکش کنار .... جونگ کوک رو بغل کرد چند دفعه زد تو کمرش و گفت: هوی با تبریک خشک و خالی نمیشه ها
جونگ کوک خندید و از فاصله گرفت هیچ جوره نمیتونست جلوی خنده اش را بگیره سریع گفت: قبوله هر جور تو راضی باشی
هویون مشت آرامی زد به شانه اش و گفت : ایول خوشم اومد
جیمین در آن فاصله محو خنده ها و حرف های گنگ همسر خفنش شد
حال میفهمید که چقدر عاشقشه و دوستش داره ...
جونگ کوک روبه دکتر کرد و گفت : میتونم همسرمو ببینم
دکتر با خوشحالی گفت : وقتی به بهش منتقلش کردیم میتونید ببینیدش
......
جونگ کوک روی تخت در کنار همسر خوابیده اش نشسته بود و به صورت زیبا و مریض حالش چشم دوخت بود هر لحظه پیشانیش را میبوسید و موهایش را کنار میزد،
جیمین و هویون در کنار هم روی مبل کناره پنجره نشسته بودند هر کدوم گوشی خودش را در دستش بود هویون زیر چشمی نگاهی به گوشی جیمین کرد ولی صدای جیمین باعث دزدیدن نگاهش شد : به چی نگاه میکنی زن من .....هویون سریع لب زد : به هیچی بعدشم زن تو نیستم
جیمین درحالیکه به صفحه گوشی نگاه میکرد بیخیال گفت : اگه زن من نیستی پس زن همسایه ای
هویون عصبی گوشی رو کنار گذاشت و دست به سینه نشست جیمین زیر چشمی نگاهش کرد نفس عمیقی کشید و گوشی را خاموش نمود و سمته زنش چرخید در یک حرکت چانه اش را گرفت صورتش را به سوی خودش چرخوند بوسه کوتاهی رو لب های چفت شده زنش گذاشت، هویون سریع ازش فاصله گرفت و چپ چپ نگاهش کرد جیمین لبخند کوتاهی زد آرنجش را روی مبل گذاشت و دستش را زیره شقیقه اش قرار داد به صورت خوشگل و درحین حال اخمی زنش خیره شد زیر لب زمزمه کرد : از دست تو من آخر میمیرم...
بلاخره انتظار جونگ کوک به پایان رسید و درب آن اتاق لعنتی که چشم بهش دوخته بود باز شد و دکتر از اتاق خارج شد، حتا خودش هم نفهمید چطوری بلند شد و به سوی دکتر دوید نگرانی، آشفتهگی، ترس، لرز ، همه وجودش را فراع گرفته بود دکتر با لبخند ماسکش را پایین کشید و گفت : تبریک میگم صاحب یه پرنسس کوچیک شدین
بمب خوشحالی در قلب جونگ کوک ترکید بلند بلند خندید و جیمین را در آغوش گرفت جیمین همراهش خندید و گفت : پدر شدی تبریک میگم
هویون از بازوی جیمین گرفت و کشیدش با خنده گفت : نوبت منه بکش کنار .... جونگ کوک رو بغل کرد چند دفعه زد تو کمرش و گفت: هوی با تبریک خشک و خالی نمیشه ها
جونگ کوک خندید و از فاصله گرفت هیچ جوره نمیتونست جلوی خنده اش را بگیره سریع گفت: قبوله هر جور تو راضی باشی
هویون مشت آرامی زد به شانه اش و گفت : ایول خوشم اومد
جیمین در آن فاصله محو خنده ها و حرف های گنگ همسر خفنش شد
حال میفهمید که چقدر عاشقشه و دوستش داره ...
جونگ کوک روبه دکتر کرد و گفت : میتونم همسرمو ببینم
دکتر با خوشحالی گفت : وقتی به بهش منتقلش کردیم میتونید ببینیدش
......
جونگ کوک روی تخت در کنار همسر خوابیده اش نشسته بود و به صورت زیبا و مریض حالش چشم دوخت بود هر لحظه پیشانیش را میبوسید و موهایش را کنار میزد،
جیمین و هویون در کنار هم روی مبل کناره پنجره نشسته بودند هر کدوم گوشی خودش را در دستش بود هویون زیر چشمی نگاهی به گوشی جیمین کرد ولی صدای جیمین باعث دزدیدن نگاهش شد : به چی نگاه میکنی زن من .....هویون سریع لب زد : به هیچی بعدشم زن تو نیستم
جیمین درحالیکه به صفحه گوشی نگاه میکرد بیخیال گفت : اگه زن من نیستی پس زن همسایه ای
هویون عصبی گوشی رو کنار گذاشت و دست به سینه نشست جیمین زیر چشمی نگاهش کرد نفس عمیقی کشید و گوشی را خاموش نمود و سمته زنش چرخید در یک حرکت چانه اش را گرفت صورتش را به سوی خودش چرخوند بوسه کوتاهی رو لب های چفت شده زنش گذاشت، هویون سریع ازش فاصله گرفت و چپ چپ نگاهش کرد جیمین لبخند کوتاهی زد آرنجش را روی مبل گذاشت و دستش را زیره شقیقه اش قرار داد به صورت خوشگل و درحین حال اخمی زنش خیره شد زیر لب زمزمه کرد : از دست تو من آخر میمیرم...
- ۵۹۲
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط