Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۴۳
جونگ کوک با دست و پاهای لرزان روی صندلی نشست بی اختیار از نگرانی و استرس پای راستش میلرزید دست هاشو مشت کرده روی پیشانیش قرار داد زیر لب با خودش زمزمه میکرد : خدایا خودت کمکش کن ...
چشمانش، لرزان و هراسان، مدام بین صورت پرستار و عقربههای ساعت دیواری در نوسان بود. در هر پلک زدنش، وحشتی عمیق از ناشناختهها دیده میشد. انگار هر بار که درد فروکش میکرد، او به جای آرامش، در هراسی بدتر برای هجومِ موج بعدی به سر میبرد. مردمک چشمانش از ترس گشاد شده بود و با هر صدای غریبهای در سالن، بدنش منقبض میشد.
«زیر لب جملات کوتاه و نامفهومی را تکرار میکرد؛ گاهی دعا میکرد و گاهی با صدایی که از بغض و وحشت میلرزید، میگفت: نمیتونم... دیگه طاقت ندارم..... او که تا چند ساعت پیش سعی میکرد قوی به نظر برسد، حالا مثل کودکی گمشده، فقط به دنبال دستانی بود که به او اطمینان دهند همه چیز تمام خواهد شد.
«نفسهایش کوتاه، سطحی و بریدهبریده بود؛ گویی اکسیژن کافی به ریههایش نمیرسید. صدای تپش قلبش را در گوشهایش میشنید که مثل طبل جنگی میکوفت و با هر انقباض، بدنش را به لرزه میانداخت. ترس، بیشتر از خودِ درد، راه گلویش را بسته بود. از درد اخ بلندی کشید
محکم دست پرستار را چنگ زد هر دقیقه سرش را به بالشت می فشرد و داد میزد پرستار محکم دستش را گرفته بود و بهش دلداری میداد : خانم یکم دیگه مونده تحمل کنید .. لطفاً یکم دیگه مونده
یه سول با درد زمزمه کرد : نمی...تونم..
یه سول روی تخت مچاله شده بود. هر بار که انقباضات رحمی مثل تازیانهای بر پیکرش فرود میآمد، لبش را زیر دندان میگرفت تا جیغ نکشد. ترس مثل بختک روی سینهاش سنگینی میکرد ترسی که نه فقط از درد، بلکه از مسئولیت عظیمِ پیش رو و ابهامِ لحظهی بعد بود. چشمان بارانیاش را به در دوخته بود و با هر بار باز شدن لای در، بدنش از وحشتِ روبرو شدن با مرحله نهایی زایمان منقبض میشد. او در آن اتاق پر از دستگاه و سپیدی، تنهاترین آدم روی زمین به نظر میرسید که با هیولای دردی بیامان دست و پنجه نرم میکرد
جونگ کوک تنها چشم به درب دوخته بود نگرانی تمام وجودش را فراع گرفته بود هر لحظه دعا میکرد که سالم بیرون بیایید حس میکرد قلبش از جا کنده میشد دست و پاهایش میلرزید و چشم هایش هر دقیقه از پر شدن اشک تار میدیدن شاید فکر میکرد به اندازهی کافی مواظبش نبوده شاید بدنش ضعیف شده و در حین زایمان جونش رو از دست بده یا چیز های بدتری... فکر های ناجوری به ذهنش میرسیدند که جلو دار هیچ کدومشون نبود.....
جونگ کوک با دست و پاهای لرزان روی صندلی نشست بی اختیار از نگرانی و استرس پای راستش میلرزید دست هاشو مشت کرده روی پیشانیش قرار داد زیر لب با خودش زمزمه میکرد : خدایا خودت کمکش کن ...
چشمانش، لرزان و هراسان، مدام بین صورت پرستار و عقربههای ساعت دیواری در نوسان بود. در هر پلک زدنش، وحشتی عمیق از ناشناختهها دیده میشد. انگار هر بار که درد فروکش میکرد، او به جای آرامش، در هراسی بدتر برای هجومِ موج بعدی به سر میبرد. مردمک چشمانش از ترس گشاد شده بود و با هر صدای غریبهای در سالن، بدنش منقبض میشد.
«زیر لب جملات کوتاه و نامفهومی را تکرار میکرد؛ گاهی دعا میکرد و گاهی با صدایی که از بغض و وحشت میلرزید، میگفت: نمیتونم... دیگه طاقت ندارم..... او که تا چند ساعت پیش سعی میکرد قوی به نظر برسد، حالا مثل کودکی گمشده، فقط به دنبال دستانی بود که به او اطمینان دهند همه چیز تمام خواهد شد.
«نفسهایش کوتاه، سطحی و بریدهبریده بود؛ گویی اکسیژن کافی به ریههایش نمیرسید. صدای تپش قلبش را در گوشهایش میشنید که مثل طبل جنگی میکوفت و با هر انقباض، بدنش را به لرزه میانداخت. ترس، بیشتر از خودِ درد، راه گلویش را بسته بود. از درد اخ بلندی کشید
محکم دست پرستار را چنگ زد هر دقیقه سرش را به بالشت می فشرد و داد میزد پرستار محکم دستش را گرفته بود و بهش دلداری میداد : خانم یکم دیگه مونده تحمل کنید .. لطفاً یکم دیگه مونده
یه سول با درد زمزمه کرد : نمی...تونم..
یه سول روی تخت مچاله شده بود. هر بار که انقباضات رحمی مثل تازیانهای بر پیکرش فرود میآمد، لبش را زیر دندان میگرفت تا جیغ نکشد. ترس مثل بختک روی سینهاش سنگینی میکرد ترسی که نه فقط از درد، بلکه از مسئولیت عظیمِ پیش رو و ابهامِ لحظهی بعد بود. چشمان بارانیاش را به در دوخته بود و با هر بار باز شدن لای در، بدنش از وحشتِ روبرو شدن با مرحله نهایی زایمان منقبض میشد. او در آن اتاق پر از دستگاه و سپیدی، تنهاترین آدم روی زمین به نظر میرسید که با هیولای دردی بیامان دست و پنجه نرم میکرد
جونگ کوک تنها چشم به درب دوخته بود نگرانی تمام وجودش را فراع گرفته بود هر لحظه دعا میکرد که سالم بیرون بیایید حس میکرد قلبش از جا کنده میشد دست و پاهایش میلرزید و چشم هایش هر دقیقه از پر شدن اشک تار میدیدن شاید فکر میکرد به اندازهی کافی مواظبش نبوده شاید بدنش ضعیف شده و در حین زایمان جونش رو از دست بده یا چیز های بدتری... فکر های ناجوری به ذهنش میرسیدند که جلو دار هیچ کدومشون نبود.....
- ۶۶۴
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط