پارت شب پر از احساس
---
پارت ۱۰: شب پر از احساس
آن شب، باران آرام بر شهر میبارید و نور چراغها روی آسفالت خیس خیابانها میدرخشید. مایکی و ا/ت در یک کوچه خلوت، تنها، زیر سقف کوچک یک کافه متوقف شدند.
مایکی دست ا/ت را گرفت و به آرامی گفت:
«ا/ت… با تو بودن، حتی این لحظه ساده هم خاصه.»
ا/ت لبخندی زد و نزدیکتر شد. نگاههایشان طولانی و پر از احساس بود، و هیچ کلمهای لازم نبود؛ همه چیز در سکوت و لمس دستانشان منتقل میشد.
باران آرامتر شد، اما حس گرما و نزدیکی بین آنها پررنگتر از هر زمان دیگری بود. مایکی سر ا/ت را به شانهاش نزدیک کرد و نفسهای کوتاه و ضربان قلبهایشان، ریتمی مشترک ساخت.
در آن شب، آنها فهمیدند که عشق و صمیمیتشان فراتر از هر خطر و مشکل است و حتی در تاریکترین لحظات، میتوانند در کنار هم آرامش پیدا کنند.
---
پارت ۱۰: شب پر از احساس
آن شب، باران آرام بر شهر میبارید و نور چراغها روی آسفالت خیس خیابانها میدرخشید. مایکی و ا/ت در یک کوچه خلوت، تنها، زیر سقف کوچک یک کافه متوقف شدند.
مایکی دست ا/ت را گرفت و به آرامی گفت:
«ا/ت… با تو بودن، حتی این لحظه ساده هم خاصه.»
ا/ت لبخندی زد و نزدیکتر شد. نگاههایشان طولانی و پر از احساس بود، و هیچ کلمهای لازم نبود؛ همه چیز در سکوت و لمس دستانشان منتقل میشد.
باران آرامتر شد، اما حس گرما و نزدیکی بین آنها پررنگتر از هر زمان دیگری بود. مایکی سر ا/ت را به شانهاش نزدیک کرد و نفسهای کوتاه و ضربان قلبهایشان، ریتمی مشترک ساخت.
در آن شب، آنها فهمیدند که عشق و صمیمیتشان فراتر از هر خطر و مشکل است و حتی در تاریکترین لحظات، میتوانند در کنار هم آرامش پیدا کنند.
---
- ۴.۷k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط