ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.43🎁
(روایت از زبان ا.ت)
---
در فقط به اندازهی یه کف دست باز بود. جونگ کوک روبهروم ایستاده بود. نگاش مستقیم رفته بود روی گوشیم که تازه ویبره رفته بود. دستهام میلرزید. صفحه هنوز روشن بود.
پیام جدید رو خوندم. فقط یک جمله:
"اگه بیشتر باز کنی، میمیره"
نفسم برای یه لحظه قطع شد. گوشی رو محکمتر گرفتم تا نیفته. جونگ کوک دوباره پرسید:
- چی نوشته؟
من سرم رو تکون دادم. نمیتونستم بگم. فقط بهش نگاه کردم. چشمام احتمالاً همهچیز رو فاش کرده بودن.
از پایین صدای قدمهای نگهبانها نزدیکتر میشد. داشتن میاومدن بالا. جونگ کوک سرش رو کمی برگردوند سمت پلهها، بعد دوباره برگشت سمت من.
- ا.ت. بگو چی نوشته.
من با صدای گرفته و لرزون گفتم:
+ ... نمیتونم بگم.
- چرا؟
+ چون... اگه بگم، بدتر میشه.
جونگ کوک ابروهام رو درهم کرد. دستش رو آورد جلو و لبهی در رو گرفت تا بیشتر بسته نشه.
- پس حداقل بیشتر بازش کن. نگهبانها دارن میرسن. تنها نمون.
من به در نگاه کردم. به دست اون. به گوشی. پیام هنوز جلوی چشمم بود. "اگه بیشتر باز کنی، میمیره" نمیدونستم «میمیره» مال کیه. مال من؟ مال جونگ کوک؟ مال یکی دیگه؟
دستهام بیشتر لرزید. در رو یه کم عقبتر کشیدم، ولی نه بیشتر از همون اندازهی کف دست. جونگ کوک نگاش تیز شد.
- ا.ت.
+ نمیتونم... پیام گفته اگه بیشتر باز کنم، کسی میمیره.
چند ثانیه سکوت سنگین افتاد. از راهرو صدای نگهبانها مشخصتر شد. داشتن نزدیک میشدن. جونگ کوک به من نگاه کرد. بعد به گوشیم. بعد دوباره به من.
- بده ببینم.
من گوشی رو عقبتر بردم. سرم رو تکون دادم.
+ نه.
از پشت پرده، یه صدای خیلی ملایم دوباره اومد. این بار شبیه خراشیدن آروم شیشه بود. کوتاه. بعد سکوت. من ناخودآگاه به پرده نگاه کردم. جونگ کوک هم متوجه شد. سرش رو برگردوند سمت پنجره.
نگهبانها رسیدن بالای پله. یکیشون آروم پرسید مشکلی هست؟ جونگ کوک بدون اینکه نگاش رو از من برداره، گفت فعلاً نه. بعد دوباره صدایش رو پایین آورد و فقط برای من گفت:
- ا.ت. تصمیم بگیر. یا در رو بیشتر باز کن و بیا این طرف، یا همونجا بمون با اون پیامها. ولی یکی از این دو تا رو انتخاب کن. الان.
من به در نگاه کردم. به پرده. به گوشی. به چشمای جونگ کوک.
و هنوز نمیدونستم کدوم انتخاب، کمتر خطرناکه...............
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.43🎁
(روایت از زبان ا.ت)
---
در فقط به اندازهی یه کف دست باز بود. جونگ کوک روبهروم ایستاده بود. نگاش مستقیم رفته بود روی گوشیم که تازه ویبره رفته بود. دستهام میلرزید. صفحه هنوز روشن بود.
پیام جدید رو خوندم. فقط یک جمله:
"اگه بیشتر باز کنی، میمیره"
نفسم برای یه لحظه قطع شد. گوشی رو محکمتر گرفتم تا نیفته. جونگ کوک دوباره پرسید:
- چی نوشته؟
من سرم رو تکون دادم. نمیتونستم بگم. فقط بهش نگاه کردم. چشمام احتمالاً همهچیز رو فاش کرده بودن.
از پایین صدای قدمهای نگهبانها نزدیکتر میشد. داشتن میاومدن بالا. جونگ کوک سرش رو کمی برگردوند سمت پلهها، بعد دوباره برگشت سمت من.
- ا.ت. بگو چی نوشته.
من با صدای گرفته و لرزون گفتم:
+ ... نمیتونم بگم.
- چرا؟
+ چون... اگه بگم، بدتر میشه.
جونگ کوک ابروهام رو درهم کرد. دستش رو آورد جلو و لبهی در رو گرفت تا بیشتر بسته نشه.
- پس حداقل بیشتر بازش کن. نگهبانها دارن میرسن. تنها نمون.
من به در نگاه کردم. به دست اون. به گوشی. پیام هنوز جلوی چشمم بود. "اگه بیشتر باز کنی، میمیره" نمیدونستم «میمیره» مال کیه. مال من؟ مال جونگ کوک؟ مال یکی دیگه؟
دستهام بیشتر لرزید. در رو یه کم عقبتر کشیدم، ولی نه بیشتر از همون اندازهی کف دست. جونگ کوک نگاش تیز شد.
- ا.ت.
+ نمیتونم... پیام گفته اگه بیشتر باز کنم، کسی میمیره.
چند ثانیه سکوت سنگین افتاد. از راهرو صدای نگهبانها مشخصتر شد. داشتن نزدیک میشدن. جونگ کوک به من نگاه کرد. بعد به گوشیم. بعد دوباره به من.
- بده ببینم.
من گوشی رو عقبتر بردم. سرم رو تکون دادم.
+ نه.
از پشت پرده، یه صدای خیلی ملایم دوباره اومد. این بار شبیه خراشیدن آروم شیشه بود. کوتاه. بعد سکوت. من ناخودآگاه به پرده نگاه کردم. جونگ کوک هم متوجه شد. سرش رو برگردوند سمت پنجره.
نگهبانها رسیدن بالای پله. یکیشون آروم پرسید مشکلی هست؟ جونگ کوک بدون اینکه نگاش رو از من برداره، گفت فعلاً نه. بعد دوباره صدایش رو پایین آورد و فقط برای من گفت:
- ا.ت. تصمیم بگیر. یا در رو بیشتر باز کن و بیا این طرف، یا همونجا بمون با اون پیامها. ولی یکی از این دو تا رو انتخاب کن. الان.
من به در نگاه کردم. به پرده. به گوشی. به چشمای جونگ کوک.
و هنوز نمیدونستم کدوم انتخاب، کمتر خطرناکه...............
ادامه دارد.............
- ۵۸۰
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط