{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تام : با راه حلی که پیدا کردم دیگه نه

تام : با راه حلی که پیدا کردم دیگه نه
آدلا : ولی قلبمون یکیه خودتم میدونی
تام : بس کن آدلا (داد)
کل رستوران بهمون خیره شدن
آدلا : خیلی بَدی
تام دستمو گرفت و بوسید
تام : بریم خونه انجامش بدیم
بعد از ناهار رفتیم خونه وارد کتابخونه شدیم
تام : خب بیا انجامش بدیم
یه تکه سنگ تو دستم گذاشت و دستمو گرفت و وردی خوندی
نصف جادوی ۱ روزمو بهت انتقال دادم تو این سنگه
بردم به اتاقی که توش یه دختر افتاده بود و مرگخواری که اونو بسته بود
دختره : خواهش میکنم منو نکشید
تام : ساکت
دهنشو با یه ورد بست
تام : آواداکادورا دارلینگ چون جادوت مال من بوده مثل اینکه که قبلا بار ها تمرین کردی
و سنگی سبز رو جلوی دختره گذاشت
تام : وجودش تبدیل به جادو میشه و میره تو این سنگ برای تو
آدلا : ولی اون میمیره
تام : میخوای خودم بکشمش
یه بوسه کوتاه رو لبام زد
تام : ارزش تو بیشتره
آدلا : آواداکاداورا
تام : حالا بگو (یه ورد 😅)
آدلا : ...
تام : تبریک میگم ساحره کوچولوی من
آدلا : ما کشتیمش
تام : تو ارزششو داری
و بوسیدم و مرگخواره هم رفت
تام : دیگه مثل امروز چوبمو بهت قرض نمیدما
آدلا : خب ?
تام : فردا میریم برات چوبدستی بخریم
بغلم کرد و به اتاقمون رفتیم


خب بچها اگه به بیست و پنج نفر برسیم یه رمان از متیو شروع میکنم
دیدگاه ها (۲)

بچها نظرتون چیه از اینا هم سناریو بگذارم ؟

تکپارتی تئو : از خواب بلند شدی و به زنجیر هایی که به پات بست...

اینم از همون سناریو های قدیمیه بچها پارت هامو بیشتر دوست دار...

زودتر لایک های قبلیو پر کنین و درخواستی داشتید هم بگید دیر ی...

P10وسایل ویالون رو جمع کردم حوصلم سر رفته بود ولی بیرون رفتن...

P2 یه خدمتکار پیشم اومد و وسایلمو گرفت و برد به داخل عمارت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط