{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با اخم هایی در هم بستنی را گرفتم و درحالی که سرم پایین بو

با اخم هایی در هم بستنی را گرفتم و درحالی که سرم پایین بود داشتم به آن سمت خیابان می رفتم. درفکر کارم بودم و حرص می خوردم. ناخواسته از ذهنم گذشت که کاش دخترم هم با مادرش می رفت... خودم را لعنت کردم و سرم را بالا بردم تا دخترم را پیدا کنم...
سرم را که بالا آوردم دیگر به چیزی فکر نکردم...
فقط دویدم تا نجاتش دهم...
غیرتم این اجازه را نمی داد تا ببینم دخترکم ؛ یادگار همسرم اینگونه در آغوش کسی باشد و آن مرد نیز موهایش را نوازش کند...
وقتی که به مرد رسیدم دست مشت شده ام به سمت مرد هجوم برد. نمی دانم دخترم از چه ترسید؛ قرمزی صورتم یا مشت زده شده ام!!!
یک درگیری حسابی رخ داد. من توجه خاصی به اطرافم نداشتم اما وقتی که لبه های تیشرتم توسط کسی کشیده شد سریع سرم را چرخواندم و عروسک ۴ ساله ام را دیدم که در حالی که سیاهیِ چشمانش غرقِ در اشک شده بود مدام می گوید ببخشید.
چند بار که این حرف را زد؛ پایین آمدم و مردم اطراف را که تا قبل؛ سعی در جدایی من و آن مرد داشتند کنار زدم و دخترکم را در آغوشم محـــــکم‌ فشردم. نگاهم به مرد گناهکار در مجلس محکمه ام افتاد که نگاه خاصی به دخترم داشت. دخترم را به خودم فشردم. مردم پراکنده شده بودند. قدمی به عقب گذاردم که مرد با هول و ولا گفت:″ ببخشید منظور بدی از بقل کردن دخترتون نداشتم فقط... اصلا بیاید بشینید.!! بهتون می گم.″ با اخم نگاهش کردم و غریدم :″ لازم نکرده!!″ ولی لحظه ی بعد در حالی که غرق در تعجب بودم به چشمان مرد نگاه کردم.
باورم نمی شد که داشت گریه می کرد. دستم را که آویزان بود گرفت و گفت:″ به خدا نمی خواستم... اصلا کاری نداشتم!!!! دیدم دخترتون رو‌هول دادن و سرش به میله ی تاب خورد. داشت گریه می کرد و باباش رو صدا می زد!!!″
ناگهان سرم به سمت دخترکم چرخی. و در کمال تعجب متوجه ی باریکه ی خونی شدم که از پیشانی اش تا ابروهایش آمده بود. یک زخم ساده بود ولی همین هم مرا نگران می کرد. منی که تا چند لحظه ی قبل به سادگی حرف از رفتنش را می زدم...
پیشانی اش را بوسیدم و او را که بی تاب سُر سُره بازی بود را روی زمین گذاشتم. مرد کناره دستم در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت:″″ خواهش می کنم ببخشید... ولی دست خودم نبود. من برادری ندارم که براش از دردو دلام بگم ولی ... ولی بزارین در این مورد با شما صحبت کنم.
چن سال پیش من عاشق شدم و مثل تمام عاشق ها با زنی که دوسش داشتم ازدواج کردم. خیلی راضی از زن
#محدثه
دیدگاه ها (۷)

ادامه... ناگهان عشقم با صدای بلند گفت تو نمی تونی مامانم کنی...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹²ویو: ویکتوربعد از رفتن ات، دوبار...

از ميانِ پلك هاي خسته ام نور و روشنايي را مي ديدم تا آنجا كه...

شاهکاری به نام دروغ

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁰ویو: اتدو روز گذشته بود...دو روز...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط