ویو ات
ویو ا.ت:
داشتیم تمرین میکردیم که یهو در باز شد و یکی اومد تو همینکه در رو باز کردم جونگکوک رو دیدم
جونگکوک:وای نمیدونستم شما هم اینجایین
واقعا شوکه شده بودم که اون اینجا چیکار میکنه که یهو این یوپ پرسید
این یوپ:تو مارو تعقیب می کنی؟
جونگکوک:فعک نکنم اونقدرا هم مهم باشی که دنبالت کنم
این یوپ:پس چرا اومدی توی اتاق ما
جونگکوک:امیدوارم یادت نرفته باشه که تنها اتاق بوکس اینجا همین اتاقه
این یوپ:خب
جونگکوک:هیچی اومدم تمرین کنم
این یوپ:نظرت درباره ی یه مبارزه مشتی چیه
جونگکوک:اوکی ولی اگه زیرم بیهوش شدی به من ربطی نداره
این یوپ:خواهیم دید(پوزخند)
ویو ا.ت:
همینطور که داشتم با جونگکوک حرف میزدم که برگشتم به سمت جونگکوک و گفتم
ا.ت:جونگکوک یادت که نرفته اون قهرمان المپیاد بوکسه
جونگکوک:بشین و تماشا کن
ا.ت:جونگکوک من واقعا ن...نگران...تم
جونگکوک:واقعا؟
ا.ت:آره
جونگکوک:میتونی یه کاری بکنم
ا.ت:چه کاری
جونگکوک:این کار(بوسیدن ا.ت)
ویو ا.ت:
وقتی جونگکوک گفت میتونم یه کاری کنم خیلی کنجکاو شدم که میخواد چیکار کنه ولی کاری که کرد خیلی غیر قابل پیش بینی بود نمیدونم چرا ولی احساس کردم پروانه ها دارن توی قلبم پرواز میکنن درختی که از عشق جونگکوک بزرگ شده بود الان درحال شکوفه دادن بود همینطور که بهم خیره بودیم که یهو....
ادامه دارد
داشتیم تمرین میکردیم که یهو در باز شد و یکی اومد تو همینکه در رو باز کردم جونگکوک رو دیدم
جونگکوک:وای نمیدونستم شما هم اینجایین
واقعا شوکه شده بودم که اون اینجا چیکار میکنه که یهو این یوپ پرسید
این یوپ:تو مارو تعقیب می کنی؟
جونگکوک:فعک نکنم اونقدرا هم مهم باشی که دنبالت کنم
این یوپ:پس چرا اومدی توی اتاق ما
جونگکوک:امیدوارم یادت نرفته باشه که تنها اتاق بوکس اینجا همین اتاقه
این یوپ:خب
جونگکوک:هیچی اومدم تمرین کنم
این یوپ:نظرت درباره ی یه مبارزه مشتی چیه
جونگکوک:اوکی ولی اگه زیرم بیهوش شدی به من ربطی نداره
این یوپ:خواهیم دید(پوزخند)
ویو ا.ت:
همینطور که داشتم با جونگکوک حرف میزدم که برگشتم به سمت جونگکوک و گفتم
ا.ت:جونگکوک یادت که نرفته اون قهرمان المپیاد بوکسه
جونگکوک:بشین و تماشا کن
ا.ت:جونگکوک من واقعا ن...نگران...تم
جونگکوک:واقعا؟
ا.ت:آره
جونگکوک:میتونی یه کاری بکنم
ا.ت:چه کاری
جونگکوک:این کار(بوسیدن ا.ت)
ویو ا.ت:
وقتی جونگکوک گفت میتونم یه کاری کنم خیلی کنجکاو شدم که میخواد چیکار کنه ولی کاری که کرد خیلی غیر قابل پیش بینی بود نمیدونم چرا ولی احساس کردم پروانه ها دارن توی قلبم پرواز میکنن درختی که از عشق جونگکوک بزرگ شده بود الان درحال شکوفه دادن بود همینطور که بهم خیره بودیم که یهو....
ادامه دارد
- ۲.۸k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط