{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدپنجاه هشت...



گیسو:
رو تاب نشسته بودم وآروم تاب می خوردم یهو تاب وایساد سرمو بلند کردم یاشار پشتم وایساده بود
یاشار : خب گیسو طلا حالت چطوره
جوابشو ندادم گفت: من میشم همون دوست قدیمی گیسوطلا منو می بخشی ...
پریدم تو حرفش وگفتم : اینم بگو یه چیزی عوض شده دوست قدیمی
سوالی نگام کرد
- اون دوست قدیمی الان حسش به من متفاوت شده اون دوست قدیمی حرمت های بینمون رو از بین برده ...تو بگو کدوم دوست قدیمی
یاشار پوزخندی زدوگفت : بهانه پشت بهانه
- تو اینجوری فکر کن
اومد ورو به روم وایساد وگفت : با آریا حرف زدم ...
نگام کرد نگاش کردم منتظر بقیه حرفش موندم که گفت : نمی دونم چی باعث شده رفتارش باهات عوض بشه ولی اون به تو حسی نداره خودش الان گفت
بی تفاوت گفتم : واین وسط چی گیر تو میاد ؟
خندید وگفت : یا من یا هیچ کس دیگه که فکر نکنم خواستکاری هم برات پیدا بشه
با اخم نگاش کردم وگفتم : اونوقت مشکل من چیه که خواستگار نداشته باشم
چشمم کوره یا میلنگم
اومد نزدیکم دستشو برد زیر چونم با خشم زدم زیر دستش خندید وگفت : آخرش مال خودمی گیسو طلا از وقتی به دنیا اومدی مال من بودی
باخشم نگاش کردم واز تاب اومدم پایین
- شاید یه روز زیر تابوتم رو گرفتی وگرنه نه الان ونه هیچ وقت دیگه مال تو نیستم ونمیشم فهمیدی
سرد نگام کردوگفت : می بینیم
عصبی ازش فاصله گرفتم وبرگشتم خونه به مامان گفتم میخوام استراحت کنم کسی مزاحمم نشه اونم گفت برم با خیال راحت بخوابم ولی چه خوابی که تا خود غروب تو جا غلط می زدم وهزار فکر تو سرم رژه می رفت بی حوصله بلند شدم ورفتم حموم ویک ساعتی اون تو بودم بعدم اومدم بیرون ومشغول خشک کردن موهام شدم در آروم باز شد ومامان اومد تو اتاقم وگفت : فکر کنم اصلا نخوابیدی
- اره
مامان : بیا عزیزم برو شامتو بخور برو یه سر به خونه ای عموت بزن
- به آنابگو به گلین بگو مامان
مامان دستی به موهای نمدارم کشید وگفت : من به تو میگم عزیزم
- چشم
همراه مامان رفتیم پایین بابا وآقا جون با دیدنم کلی خوشحال شدن منم کلی لپای گوشتی خوش بوشون رو بوسیدم انگار تمام آرامش دنیا بهم تزریق شده بود به مامان کمک کردم ومیزشام رو چیدیم خانم جون دائما حرف آریا رو می زد ونگرانش بود که چی خورده نخورده کی میاد خانم جونم که عاشق نوه ای پسری اش بود
شام رو تقریبا تو سکوت خوردیم فقط بابا چندتا سوال از گلین پرسید که به سفر شمال مربوط بود وبعدم دیگه کسی حرفی نزد شامم رو که خوردم مامان گفت : گیسو عزیزم الان دیگه از مطب برمی گرده خسته اس برو براش شام آماده کن
- چشم
بافت خانم جون رو از رو مبل راحتی اش برداشتم ودور خودم پیچوندم کلید خونشون رو
دیدگاه ها (۱۱)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدپنجاه نه...گیسو:بافت خانم جون رو از رو مب...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وشصت ...گیسو:- توفقط منو تحقیر می کنی وق...

🦋گیسوی شب🦋# صد وپنجاه هفت..‌آریا:- من میرم خیلی وقته اومدم -...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدوپنجاه ششآریا:بعد از چند ساعت کاری که وقت...

ماموریت 007 صورتی پارت 10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط