🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وشصت ...
گیسو:
- توفقط منو تحقیر می کنی
وقتی خودم فاصله گرفتم ازت اون توجه هات چی بود آریا من بچه نیستم من می فهمم احساست چیه ولی نمی دونم چرا سرکوبش می کنی
جوابمو بده
چرا اون شب تو جنگل فقط تو متوجه نبودنم شدی اگه تو نبودی شاید اونجا می موندم وطعمه گرگ ها می شدم کاش متوجه نمی شدی ..یابدترش آریا چرا منو اونجوری بوسیدی چرا؟ چرا بهم توجه کردی چرا؟
خیره نگام می کردبا گریه رفتم طرف در جلوم وایساد وگفت : گیسو گوش بده همین امشب تمومش می کنیم .
به چشای زیتونی خوشرنگش خیره شدم باز روشو برگردوند
حرفاش وحرکاتش باهم مطابقت نداشت
- حرفی دیگه نمونده برو کنار
نگام کردوناراحت گفت : گیسو درک کن
شاید لازم بود بهش یادآوری کنم احساسش رو نادیده نگیره
رفتم نزدیکش وتو چشاش نگاه کردم
- آریا به اندازه ای کافی غرورم رو خورد کردی برو کنار تا برم
تکون نمی خورد
- آریا...
دستمو گذاشتم رو بازوش کنارش بزنم دستشو گذاشت رو دستم
- چرانمیری کنار ...
دستامو گرفت خیلی داغ بود دستاش آورد پشت کمرم وآروم کشیدم تو آغوشش
آریا: نمی دونم چیکار کنم گیسو ...سخته
به خودم جرائت دادم ودستامو آوردم بالا دور گردنش حلقه کردم کشیدم تو بغلش چشامو بستم گرمای تنش بوی عطرخوشش باعث می شد تکون نخورم دستشو به موهام کشید ازش فاصله گرفتم دستاشو محکم رو کمرم فشار داد وگفت : آرومم می کنی گیسو ولی...
- نگو آریا ...اون ولی رو ادامه نده
می خواستم از بغلش دربیام اجازه نمی داد
- آریا میخوام برم
آروم رهام کرد واز جلوی در کنار رفت از خونه ای عمو مثله یه پرنده پر گرفتم وزدم بیرون قلبم به شدت تو سینه ام می کوبید
اگه آریا با خودش کنار میومد خیلی چیزا عوض می شد حالا مطمئن بودم به من حسی داره که میترسه بیانش کنه واین به من آرامش می داد
# پارت صد وشصت ...
گیسو:
- توفقط منو تحقیر می کنی
وقتی خودم فاصله گرفتم ازت اون توجه هات چی بود آریا من بچه نیستم من می فهمم احساست چیه ولی نمی دونم چرا سرکوبش می کنی
جوابمو بده
چرا اون شب تو جنگل فقط تو متوجه نبودنم شدی اگه تو نبودی شاید اونجا می موندم وطعمه گرگ ها می شدم کاش متوجه نمی شدی ..یابدترش آریا چرا منو اونجوری بوسیدی چرا؟ چرا بهم توجه کردی چرا؟
خیره نگام می کردبا گریه رفتم طرف در جلوم وایساد وگفت : گیسو گوش بده همین امشب تمومش می کنیم .
به چشای زیتونی خوشرنگش خیره شدم باز روشو برگردوند
حرفاش وحرکاتش باهم مطابقت نداشت
- حرفی دیگه نمونده برو کنار
نگام کردوناراحت گفت : گیسو درک کن
شاید لازم بود بهش یادآوری کنم احساسش رو نادیده نگیره
رفتم نزدیکش وتو چشاش نگاه کردم
- آریا به اندازه ای کافی غرورم رو خورد کردی برو کنار تا برم
تکون نمی خورد
- آریا...
دستمو گذاشتم رو بازوش کنارش بزنم دستشو گذاشت رو دستم
- چرانمیری کنار ...
دستامو گرفت خیلی داغ بود دستاش آورد پشت کمرم وآروم کشیدم تو آغوشش
آریا: نمی دونم چیکار کنم گیسو ...سخته
به خودم جرائت دادم ودستامو آوردم بالا دور گردنش حلقه کردم کشیدم تو بغلش چشامو بستم گرمای تنش بوی عطرخوشش باعث می شد تکون نخورم دستشو به موهام کشید ازش فاصله گرفتم دستاشو محکم رو کمرم فشار داد وگفت : آرومم می کنی گیسو ولی...
- نگو آریا ...اون ولی رو ادامه نده
می خواستم از بغلش دربیام اجازه نمی داد
- آریا میخوام برم
آروم رهام کرد واز جلوی در کنار رفت از خونه ای عمو مثله یه پرنده پر گرفتم وزدم بیرون قلبم به شدت تو سینه ام می کوبید
اگه آریا با خودش کنار میومد خیلی چیزا عوض می شد حالا مطمئن بودم به من حسی داره که میترسه بیانش کنه واین به من آرامش می داد
- ۱۶.۲k
- ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط