🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# صد وپنجاه هفت..
آریا:
- من میرم خیلی وقته اومدم
- نمیشه که گیسو تو هم بنشین بخور یکمم از بچه ها بگو .
نشست پشت میز وفقط سالاد کشید وباهاش مشغول شد وگفت : بعد رفتن تو اون شب برگشتیم ویلا یه روزم اونجا بودیم دم صبح هم زود حرکت کردیم ورسیدیم خونه
- خب
نگام کردوگفت : بچه ها از رفتنت ناراحت شدن مخصوصا دوستت حامد
- یاشار چطوره؟
ناراحت گفت : مگه قراره بد باشه
- آخه حالش بد بود برای این پرسیدم
آروم گفت : منم بد بودم
نگاش کردم وگفتم : از گلین حالتو پرسیدم گفت حرف نمی زدی
- قرار بود منم همراهت بیام
جوابشو ندادم
- مطمئنم اون مهمتره
نگاش کردم وگفتم : الان از اینکه حال یاشار رو می پرسم ناراحتی
سرشو آورد بالا وتو چشام نگاه کردوگفت : مشکل من چیه؟
از حرفش جا خوردم ولی چیزی نگفتم
- آریا میشه بگی من مشکلم چیه؟
- تو مشکلی نداری
- من بچه نیستم بهم بگو چی رو پنهان می کنید از من .
- بزار غذامو بخورم حرف می زنیم تو هم یه چیزی بخور
با صدای در برگشتم یاشار بود که با دیدن ما لبخندکمرنگی زد وگفت : به به عجب غذاهایی
چطوری آریا
فقط نگاش کردم یه بشقاب آورد ونشست گیسو اخم کرده بود یاشار با لودگی گفت : زن شوهرا هم اینجوری غذا نمی خورن
گیسو بلند شد ورفت یاشار به صندلی تکیه داد وگفت : خوبی
- خوبم
یاشار : منم خوبم .
نگاش کردم بازوهاشو بغل کرده بود ومنو نگاه می کرد
- به چی نگاه می کنی ؟
یاشار: به اینکه چقدر راحت باهاش کنار اومدی
- با چی
خندید وگفت : با اونی که قبل از من روبه روت نشسته بود
- خب
یاشار : چراجواب منو نمیدی آریا
- چه جوابی ؟
یاشار : که دوسش داری ...
پریدم تو حرفش وگفتم : تو حق نداری منو سوال جواب کنی یاشار هیچی نمیگم روتو زیاد نکن الانم گرسنمه وخستم نیاز به استراحت دارم وقتی هم ندارم به اراجیف تو گوش بدم
بلند شد وگفت : پس دوسش داری
توجه نکردم بهش
یاشار: بهش گفتی نمی تونه حس مادر شدن رو بچشه ..تو چی می تونی تا همیشه قید بچه رو بزنی
بااخم نگاش کردم وگفتم : یاشار گفتم کافیه بس کن
لبخندی زدوگفت : جوابمو گرفتم فعلا
از خونه خارج شد عصبی بلند شدم ورفتم طبقه ای بالا تو اتاقم پرده ها باز بود واتاق یکم سرد بود ولی بوی عطر گل های تازه ای که تو اتاقم بود منصرفم می کرد از بستن پنجره
# صد وپنجاه هفت..
آریا:
- من میرم خیلی وقته اومدم
- نمیشه که گیسو تو هم بنشین بخور یکمم از بچه ها بگو .
نشست پشت میز وفقط سالاد کشید وباهاش مشغول شد وگفت : بعد رفتن تو اون شب برگشتیم ویلا یه روزم اونجا بودیم دم صبح هم زود حرکت کردیم ورسیدیم خونه
- خب
نگام کردوگفت : بچه ها از رفتنت ناراحت شدن مخصوصا دوستت حامد
- یاشار چطوره؟
ناراحت گفت : مگه قراره بد باشه
- آخه حالش بد بود برای این پرسیدم
آروم گفت : منم بد بودم
نگاش کردم وگفتم : از گلین حالتو پرسیدم گفت حرف نمی زدی
- قرار بود منم همراهت بیام
جوابشو ندادم
- مطمئنم اون مهمتره
نگاش کردم وگفتم : الان از اینکه حال یاشار رو می پرسم ناراحتی
سرشو آورد بالا وتو چشام نگاه کردوگفت : مشکل من چیه؟
از حرفش جا خوردم ولی چیزی نگفتم
- آریا میشه بگی من مشکلم چیه؟
- تو مشکلی نداری
- من بچه نیستم بهم بگو چی رو پنهان می کنید از من .
- بزار غذامو بخورم حرف می زنیم تو هم یه چیزی بخور
با صدای در برگشتم یاشار بود که با دیدن ما لبخندکمرنگی زد وگفت : به به عجب غذاهایی
چطوری آریا
فقط نگاش کردم یه بشقاب آورد ونشست گیسو اخم کرده بود یاشار با لودگی گفت : زن شوهرا هم اینجوری غذا نمی خورن
گیسو بلند شد ورفت یاشار به صندلی تکیه داد وگفت : خوبی
- خوبم
یاشار : منم خوبم .
نگاش کردم بازوهاشو بغل کرده بود ومنو نگاه می کرد
- به چی نگاه می کنی ؟
یاشار: به اینکه چقدر راحت باهاش کنار اومدی
- با چی
خندید وگفت : با اونی که قبل از من روبه روت نشسته بود
- خب
یاشار : چراجواب منو نمیدی آریا
- چه جوابی ؟
یاشار : که دوسش داری ...
پریدم تو حرفش وگفتم : تو حق نداری منو سوال جواب کنی یاشار هیچی نمیگم روتو زیاد نکن الانم گرسنمه وخستم نیاز به استراحت دارم وقتی هم ندارم به اراجیف تو گوش بدم
بلند شد وگفت : پس دوسش داری
توجه نکردم بهش
یاشار: بهش گفتی نمی تونه حس مادر شدن رو بچشه ..تو چی می تونی تا همیشه قید بچه رو بزنی
بااخم نگاش کردم وگفتم : یاشار گفتم کافیه بس کن
لبخندی زدوگفت : جوابمو گرفتم فعلا
از خونه خارج شد عصبی بلند شدم ورفتم طبقه ای بالا تو اتاقم پرده ها باز بود واتاق یکم سرد بود ولی بوی عطر گل های تازه ای که تو اتاقم بود منصرفم می کرد از بستن پنجره
- ۱۵.۵k
- ۱۳ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط