زیر نور ماه 🎑
زیر نور ماه 🎑
Part : 6
کوک ویو :
منتظر بودم که داد و بیداد راه بندازه . از عصبانیتش خوشم میومد. (هشدار :کرم برادر فعال شده است .🤭) ولی اون هیچ کاری نکرد. فقط دوباره نشست و سوال دو دقیقه پیشش رو تکرار کرد . با خوشحالی گفتم :« جونگ کوک ، جئون جونگ کوک . و اسم شما ؟ »
گندم ویو :
منو برای سومین بار بو*سید ! اخه چرا نمیفهمه که من تهیونگ رو دارم !
دوباره سوالم رو پرسیدم . گفت جئون ؟ درست شنیدم ؟ شرکت زنجیزه ای ی جئون ؟
با خونسردی تمام بهش گفتم :« اسمت مثل چشم هاته پرنور و خطرناک . راستی تو با رئیس شرکت جئون نسبتی داری ؟»
یه دقیقه وایسا من چی دارم میگم اسمت مثل چشما پرنور خطرناکه ؟ برای اینکه جعمش کنم دیگه خیلی دیر بود .
کوک ویو :
پس چشمام کار خودشون رو کردن .
بهش بگم که رئیس شرکتم یا نه ؟
توی این فکر بودم که زبونم خودکار جواب سوال دخترک رو داد :« من رئیس شرکت های زنجیره ای جئون هستم و تنها زندگی میکنم ۲۵ سالمه و عاشق تو شدم . بوسه ی اولی برای این بود که از دست اون عوضی هایی که بهم شلیک کردن فرار کنم و بوسه ی دوم و سوم از سر عشق به تو بود.» بدون فکر سریع جواب سوال های از موقعی که دیدمش رو دادم . نمیدونم چی بلغور کردم .( عه پسرم به خودت بی احترامی نکن .)
گندم ویو :
تقریبا مونده بودم چی بگم قلبم تند تند میزد و تک خنده ای زدم گفتم :«ممنونم که جواب تمام سوالای ذهنم رو دادی ، اسمم گندم هست و یه دوست پسر دارم که اسمش تهیونگه و ۲۳ سالمه پرستار بیمارستان할 هستم فامیلیم هم پارک هست یه برادر هم دارم اسمش جیمینه با من زندگی میکنه و الان داره وقتش رو توی بار میگذرونن بخواطر اینکه کسی که دوست داشته با یه پسر دیگه ازدواج کرده و فکر کنم شما باید بشناسیدش .»
کوک ویو :
گندم ؛ اسم بامزه ای هست اما جیمین یعنی جیمین شی برادر گندم هست ؟ باورم نمیشه کسی که مثل داداشمه بهم نگفته که خواهر به این نانازی داره .
رو به گندم گفتم :« عکسی از برادرت داری ؟»
نویسده ویو :
گندم عکس جیمین رو نشون داد و گفت این برادرمه توی شرکت شما کار میکنه همون شرکت کوچه بغلیمون .
جونگ کوک که گیج بود گفت :«اما هیچ وقت جیمین شی به ما نگفت خواهر داره .»
گندم و کوک داشتن با هم صحبت میکردن که زنگ در خورده شد .
گندم ویو :
من بلند شدم و رفتم توی اشپز خونه نودل رو اماده کنم که زنگ در فکر کنم خورده شد بهش محل نزاشتم و دیدم کوک بلند شد و سمت در ورودی رفت و وقتی در رو باز کرد ...
هاهاها بمونید تو خماری 😚🤤
Part : 6
کوک ویو :
منتظر بودم که داد و بیداد راه بندازه . از عصبانیتش خوشم میومد. (هشدار :کرم برادر فعال شده است .🤭) ولی اون هیچ کاری نکرد. فقط دوباره نشست و سوال دو دقیقه پیشش رو تکرار کرد . با خوشحالی گفتم :« جونگ کوک ، جئون جونگ کوک . و اسم شما ؟ »
گندم ویو :
منو برای سومین بار بو*سید ! اخه چرا نمیفهمه که من تهیونگ رو دارم !
دوباره سوالم رو پرسیدم . گفت جئون ؟ درست شنیدم ؟ شرکت زنجیزه ای ی جئون ؟
با خونسردی تمام بهش گفتم :« اسمت مثل چشم هاته پرنور و خطرناک . راستی تو با رئیس شرکت جئون نسبتی داری ؟»
یه دقیقه وایسا من چی دارم میگم اسمت مثل چشما پرنور خطرناکه ؟ برای اینکه جعمش کنم دیگه خیلی دیر بود .
کوک ویو :
پس چشمام کار خودشون رو کردن .
بهش بگم که رئیس شرکتم یا نه ؟
توی این فکر بودم که زبونم خودکار جواب سوال دخترک رو داد :« من رئیس شرکت های زنجیره ای جئون هستم و تنها زندگی میکنم ۲۵ سالمه و عاشق تو شدم . بوسه ی اولی برای این بود که از دست اون عوضی هایی که بهم شلیک کردن فرار کنم و بوسه ی دوم و سوم از سر عشق به تو بود.» بدون فکر سریع جواب سوال های از موقعی که دیدمش رو دادم . نمیدونم چی بلغور کردم .( عه پسرم به خودت بی احترامی نکن .)
گندم ویو :
تقریبا مونده بودم چی بگم قلبم تند تند میزد و تک خنده ای زدم گفتم :«ممنونم که جواب تمام سوالای ذهنم رو دادی ، اسمم گندم هست و یه دوست پسر دارم که اسمش تهیونگه و ۲۳ سالمه پرستار بیمارستان할 هستم فامیلیم هم پارک هست یه برادر هم دارم اسمش جیمینه با من زندگی میکنه و الان داره وقتش رو توی بار میگذرونن بخواطر اینکه کسی که دوست داشته با یه پسر دیگه ازدواج کرده و فکر کنم شما باید بشناسیدش .»
کوک ویو :
گندم ؛ اسم بامزه ای هست اما جیمین یعنی جیمین شی برادر گندم هست ؟ باورم نمیشه کسی که مثل داداشمه بهم نگفته که خواهر به این نانازی داره .
رو به گندم گفتم :« عکسی از برادرت داری ؟»
نویسده ویو :
گندم عکس جیمین رو نشون داد و گفت این برادرمه توی شرکت شما کار میکنه همون شرکت کوچه بغلیمون .
جونگ کوک که گیج بود گفت :«اما هیچ وقت جیمین شی به ما نگفت خواهر داره .»
گندم و کوک داشتن با هم صحبت میکردن که زنگ در خورده شد .
گندم ویو :
من بلند شدم و رفتم توی اشپز خونه نودل رو اماده کنم که زنگ در فکر کنم خورده شد بهش محل نزاشتم و دیدم کوک بلند شد و سمت در ورودی رفت و وقتی در رو باز کرد ...
هاهاها بمونید تو خماری 😚🤤
- ۷۷
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط