چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁹
.
.
.
.
.
ویو هان
€گفتم با ا.ت چه نسبتی داری؟(با داد)
_به تو ربطی نداره!
تک خنده ای عصبی کرد. دستش رو مشت کرد و به صورتم فرستاد.
میدونستم میخواد اینکار رو بکنه. من خیلی سریع تر از اونم.
دستم رو بالا گرفت و مشتش رو داخل دستم گری انداختم(امیدوارم فهمیده باشید منظورم چیه🤓)دستش رو پیچوندم و ناله ای خفه کرد. رفتم سمتش و دم گوشش گفتم
_فقط یکبار دیگه صدات رو برای من بلند کن تا بهت بگم داری با کی صحبت میکنی.
ازش فاصله گرفتم و توی چشماش زل زدم.
دستش رو ول کردم و به سمت ماشین رفتم.
(پرش زمانی به شب ساعت ۱۱)
دوباره مثل همیشه من باید ظرف هارو بشورم و بعد برم خونه.
&کیم ا.ت!
سرمو چرخوندم به طرف صدا و آقای مین رو دیدم که بین چهارچوب در آشپزخونه ایستاده.
+اوه...رئیس...کاری داشتید؟
&خیلی کند و افتضاح ظرف میشوری!
به ظرف ها نگاه کردم که خیلی بود.
سرم رو پایین گرفتم.
+ببخشید...
&کارت رو درست انجام بده!وگرنه مجبور میشم اخراجت کنم.
خیلی سریع به رئیس نگاه کردم و با لحنی تعجب لب زدم
+اخراجم کنید؟؟برای چی؟؟
&زودتر کارت رو بکن و برو خونه!میخوام در مغازه رو ببندم. مگر اینکه میخوای تا خود صبح اینجا بمونی.
بعد پوزخندی زد و رفت.
بغضی که توی گلوم چنگ میزد رو سعی کردم نادیده بگیرم و فقط حواسم به کارم باشه.
...
بلخره تموم شد. به ساعت نگاه کردم که ۱۱:۴۲ رو نشون میداد. از کافه زدم بیرون و به سمت خونه رفتم. کلید رو توی در انداختم و وارد خونه شدم.
عقربه ها ساعت ۱۲:۱۶ رو نشون میدادند.
رفتم سمت کمد لباسم و یک لباس راحتی پوشیدم. مسواکم رو زدم و بدون خوردن شام گرفتم خوابیدم.
با شنیدن صدای در زدن از خواب بیدار شدم.گوشیم رو برداشتم و دیدم ساعت ۲ نصفه شبه.
در خونه رو باز کردم و با همون پسره و اون دختره مواجه شدم
+اوه...چرا اومدی اینجا؟
_ا.ت...میشه...امشب...اینجا بمونیم؟
+عا...خب آره...بیایین تو.
از جلوی در کنار رفتم و گذاشتم وارد خونه بشن.
روی کاناپه نشستن و من هم رو به روشون وایسادم.
_خواب بودی؟ببخش-
+اشکال نداره
پسر دستش رو گذاشت رو دست دختره و گفت.
_یه نا خوبی؟دستت میلرزه.
پس اسم دختره یه ناعه...
×آ..آره خوبم...بخاطر اینکه ترسیدم.
پسر به من گفت
_ا.ت ...این خواهرمه...یه نا
چی؟خواهرش؟
خوبه...خیالم راحت شد.
لبخندی به یه نا زدم و بهش گفتم
+خوشبختم یه نا!من ا.ت هستم.
+یه نا...میخوای رو تخت من بخوابی؟خسته به نظر میرسی
لبخندی میزنه بهم
×نه...همینجا میخوابم.
دستش رو گرفتم و با سر اشاره کردم به اتاق.
+بیا دنبالم.
یه نا از جاش بلند شد و باهم به سمت اتاق رفتیم.
+بیا. میتونی رو تخت بخوابی
×ممنون
+خواهش
از اتاق رفتم بیرون و در اتاق رو بستم و به پسر نگاه کردم که روی کاناپه لم داده که جذابیتش رو چند برابر میکرد.
باورم نمیشه که قلبم برای کسی میکوبه که هیچی درموردش نمیدونم، حتی اسمش.
ادامه دارد...
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁹
.
.
.
.
.
ویو هان
€گفتم با ا.ت چه نسبتی داری؟(با داد)
_به تو ربطی نداره!
تک خنده ای عصبی کرد. دستش رو مشت کرد و به صورتم فرستاد.
میدونستم میخواد اینکار رو بکنه. من خیلی سریع تر از اونم.
دستم رو بالا گرفت و مشتش رو داخل دستم گری انداختم(امیدوارم فهمیده باشید منظورم چیه🤓)دستش رو پیچوندم و ناله ای خفه کرد. رفتم سمتش و دم گوشش گفتم
_فقط یکبار دیگه صدات رو برای من بلند کن تا بهت بگم داری با کی صحبت میکنی.
ازش فاصله گرفتم و توی چشماش زل زدم.
دستش رو ول کردم و به سمت ماشین رفتم.
(پرش زمانی به شب ساعت ۱۱)
دوباره مثل همیشه من باید ظرف هارو بشورم و بعد برم خونه.
&کیم ا.ت!
سرمو چرخوندم به طرف صدا و آقای مین رو دیدم که بین چهارچوب در آشپزخونه ایستاده.
+اوه...رئیس...کاری داشتید؟
&خیلی کند و افتضاح ظرف میشوری!
به ظرف ها نگاه کردم که خیلی بود.
سرم رو پایین گرفتم.
+ببخشید...
&کارت رو درست انجام بده!وگرنه مجبور میشم اخراجت کنم.
خیلی سریع به رئیس نگاه کردم و با لحنی تعجب لب زدم
+اخراجم کنید؟؟برای چی؟؟
&زودتر کارت رو بکن و برو خونه!میخوام در مغازه رو ببندم. مگر اینکه میخوای تا خود صبح اینجا بمونی.
بعد پوزخندی زد و رفت.
بغضی که توی گلوم چنگ میزد رو سعی کردم نادیده بگیرم و فقط حواسم به کارم باشه.
...
بلخره تموم شد. به ساعت نگاه کردم که ۱۱:۴۲ رو نشون میداد. از کافه زدم بیرون و به سمت خونه رفتم. کلید رو توی در انداختم و وارد خونه شدم.
عقربه ها ساعت ۱۲:۱۶ رو نشون میدادند.
رفتم سمت کمد لباسم و یک لباس راحتی پوشیدم. مسواکم رو زدم و بدون خوردن شام گرفتم خوابیدم.
با شنیدن صدای در زدن از خواب بیدار شدم.گوشیم رو برداشتم و دیدم ساعت ۲ نصفه شبه.
در خونه رو باز کردم و با همون پسره و اون دختره مواجه شدم
+اوه...چرا اومدی اینجا؟
_ا.ت...میشه...امشب...اینجا بمونیم؟
+عا...خب آره...بیایین تو.
از جلوی در کنار رفتم و گذاشتم وارد خونه بشن.
روی کاناپه نشستن و من هم رو به روشون وایسادم.
_خواب بودی؟ببخش-
+اشکال نداره
پسر دستش رو گذاشت رو دست دختره و گفت.
_یه نا خوبی؟دستت میلرزه.
پس اسم دختره یه ناعه...
×آ..آره خوبم...بخاطر اینکه ترسیدم.
پسر به من گفت
_ا.ت ...این خواهرمه...یه نا
چی؟خواهرش؟
خوبه...خیالم راحت شد.
لبخندی به یه نا زدم و بهش گفتم
+خوشبختم یه نا!من ا.ت هستم.
+یه نا...میخوای رو تخت من بخوابی؟خسته به نظر میرسی
لبخندی میزنه بهم
×نه...همینجا میخوابم.
دستش رو گرفتم و با سر اشاره کردم به اتاق.
+بیا دنبالم.
یه نا از جاش بلند شد و باهم به سمت اتاق رفتیم.
+بیا. میتونی رو تخت بخوابی
×ممنون
+خواهش
از اتاق رفتم بیرون و در اتاق رو بستم و به پسر نگاه کردم که روی کاناپه لم داده که جذابیتش رو چند برابر میکرد.
باورم نمیشه که قلبم برای کسی میکوبه که هیچی درموردش نمیدونم، حتی اسمش.
ادامه دارد...
- ۱۲۵
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط