چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁸
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
+بفرمایید اینم از سفارشتون!نوش جان
¿ممنون
+چیزی لازم داشتید صدام بزنید!
سفارش مشتری که چیزکیک و کاپوچینو بود رو با یک سینی جلوش روی میز گذاشتم. روی پاشنه پا چرخیدم که به بقیه کارهام برسم.
اون اینجا چیکار میکنه؟؟
روی یکی از صندلی ها نشست و با یک لبخند پررنگ بهم نگاه میکرد. رفتم نزدیکش
+تو...اینجا چیکار میکنی؟
پوفی میکشه و میگه
€نمیتونم بیام دوست دخترم رو ببینم؟
درسته اون اکسمه. همون عوضی که بهم خیانت کرد و ازم سواستفاده کرد.
+سوهو...ما باهم کات کردیم(بغض)
€نه...من باتو کات نکردم. تو هنوز دوست دخترمی.
در کافه باز شد و همون پسره نزدیکم اومد.
_ا.ت!باید باهات حرف بزنم.
مچ دستم رو گرفت و منو از کافه بیرون برد.
رفتیم توی کوچه ی کنار کافه. قلبم مثل گنجشک بیقرار توی سینهام میکوبید.
+چیه؟
_اومدم...ازت تشکر کنم بابت...دیشب
+آها...نیازی به تشکر نیست...من فقط لطفی که کردی رو جبران کردم.
_لطفم؟کدوم لطفم؟
+همون روزی که...کارتن رو از دستم گرفتی.
تک خنده ای کرد.
_من فقط کمکت کردم یک دونه کارتن رو بزاری سر کوچه. ولی تو جون منو نجات دادی!
با تعجب بهش نگاه کردم.منظورش چیه جونش رو؟ اون که فقط یک زخم سطحی روی بازوش بود.
+جونت رو؟ فقط بازوت زخمی شده بود.
_مهم نیست...فقط بدون بهت مدیونم.
برگشت که بره ولی دستش رو گرفتم
+الان کجا میری؟
_میرم یک هتل...
+هتل؟هتل برای چی؟
_جایی برای رفتن ندارم...میرم یک هتل که اونجا بمونم.
یک لبخندی بهش زدم
+اشکال نداره اگه خونه من بمونی...هتل پول زیادی میخواد و من فکر کنم...بهتره توی خونه من بمونی...و اینکه...اصلا میخوای با چی بری؟
انگشت اشاره اش رو برد سمت یک ماشین مشکی. یک دختر توش بود...قلبم مثل یک شیشه شکسته به هزار تیکه تقسیم شد.
الان همه چی رو فهمیدم.
_نیازی نیست توی خونهات بمونم...توی دردسر میفتی.
درحالی که سعی میکنم بغضم رو قورت بدم میگم
+باشه...هرجور خودت میدونی.
_پس خداحافظ
بعد روی پاشنه پاش میچرخه و از پیشم میره.
برمیگردم و از دری که توی کوچه به کافه میخوره میرم تو و وارد آشپزخونه میشم.
ویو هان
باورم نمیشه...تا به حال با هیچ کس انقدر مهربون حرف نزده بودم. حتی تاحالا ندیدم وقتی با کسی صحبت میکنم بهم لبخند بزنه...البته لبخند واقعی.
دارم به سمت ماشینم میرم که صدای یک نفر توجهمو به خودش جلب میکنه
€با ا.ت چه نسبتی داری؟
برگشتم و یک مردی که به دیوار تکیه داده و دستاش توی جیبشه رو دیدم.
_شما کی هستی؟
مرد تکیه اش رو از دیوار گرفت و به سمتم اومد. سه قدم باهام فاصله داشت.
€دوست پسر ا.ت ام
احساس میکنم یک سطل آب یخ روی سرم ریختن. دلم میخواد همین الان یک مشت تقدیم به پسر روبهرم کنم. ولی حیف که نمیشه چون توجه همه به سمتم جمع میشه.
€گفتم با ا.ت چه نسبتی داری؟
_به تو ربطی نداره!
ادامه دارد...
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part⁸
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
+بفرمایید اینم از سفارشتون!نوش جان
¿ممنون
+چیزی لازم داشتید صدام بزنید!
سفارش مشتری که چیزکیک و کاپوچینو بود رو با یک سینی جلوش روی میز گذاشتم. روی پاشنه پا چرخیدم که به بقیه کارهام برسم.
اون اینجا چیکار میکنه؟؟
روی یکی از صندلی ها نشست و با یک لبخند پررنگ بهم نگاه میکرد. رفتم نزدیکش
+تو...اینجا چیکار میکنی؟
پوفی میکشه و میگه
€نمیتونم بیام دوست دخترم رو ببینم؟
درسته اون اکسمه. همون عوضی که بهم خیانت کرد و ازم سواستفاده کرد.
+سوهو...ما باهم کات کردیم(بغض)
€نه...من باتو کات نکردم. تو هنوز دوست دخترمی.
در کافه باز شد و همون پسره نزدیکم اومد.
_ا.ت!باید باهات حرف بزنم.
مچ دستم رو گرفت و منو از کافه بیرون برد.
رفتیم توی کوچه ی کنار کافه. قلبم مثل گنجشک بیقرار توی سینهام میکوبید.
+چیه؟
_اومدم...ازت تشکر کنم بابت...دیشب
+آها...نیازی به تشکر نیست...من فقط لطفی که کردی رو جبران کردم.
_لطفم؟کدوم لطفم؟
+همون روزی که...کارتن رو از دستم گرفتی.
تک خنده ای کرد.
_من فقط کمکت کردم یک دونه کارتن رو بزاری سر کوچه. ولی تو جون منو نجات دادی!
با تعجب بهش نگاه کردم.منظورش چیه جونش رو؟ اون که فقط یک زخم سطحی روی بازوش بود.
+جونت رو؟ فقط بازوت زخمی شده بود.
_مهم نیست...فقط بدون بهت مدیونم.
برگشت که بره ولی دستش رو گرفتم
+الان کجا میری؟
_میرم یک هتل...
+هتل؟هتل برای چی؟
_جایی برای رفتن ندارم...میرم یک هتل که اونجا بمونم.
یک لبخندی بهش زدم
+اشکال نداره اگه خونه من بمونی...هتل پول زیادی میخواد و من فکر کنم...بهتره توی خونه من بمونی...و اینکه...اصلا میخوای با چی بری؟
انگشت اشاره اش رو برد سمت یک ماشین مشکی. یک دختر توش بود...قلبم مثل یک شیشه شکسته به هزار تیکه تقسیم شد.
الان همه چی رو فهمیدم.
_نیازی نیست توی خونهات بمونم...توی دردسر میفتی.
درحالی که سعی میکنم بغضم رو قورت بدم میگم
+باشه...هرجور خودت میدونی.
_پس خداحافظ
بعد روی پاشنه پاش میچرخه و از پیشم میره.
برمیگردم و از دری که توی کوچه به کافه میخوره میرم تو و وارد آشپزخونه میشم.
ویو هان
باورم نمیشه...تا به حال با هیچ کس انقدر مهربون حرف نزده بودم. حتی تاحالا ندیدم وقتی با کسی صحبت میکنم بهم لبخند بزنه...البته لبخند واقعی.
دارم به سمت ماشینم میرم که صدای یک نفر توجهمو به خودش جلب میکنه
€با ا.ت چه نسبتی داری؟
برگشتم و یک مردی که به دیوار تکیه داده و دستاش توی جیبشه رو دیدم.
_شما کی هستی؟
مرد تکیه اش رو از دیوار گرفت و به سمتم اومد. سه قدم باهام فاصله داشت.
€دوست پسر ا.ت ام
احساس میکنم یک سطل آب یخ روی سرم ریختن. دلم میخواد همین الان یک مشت تقدیم به پسر روبهرم کنم. ولی حیف که نمیشه چون توجه همه به سمتم جمع میشه.
€گفتم با ا.ت چه نسبتی داری؟
_به تو ربطی نداره!
ادامه دارد...
- ۱۴۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط