{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم
دیدیم مادر دختره چنان با مشت زد تو کمرش
دختره با پشتک و وارو از پله ها افتاد
و با دماغ کف آسفالت کشیده شد
جفت پاهاش رفتن تو کلیه هاش روده بزرگش باروده کوچیکش پیچ خورد
رفتم به مادره گفتم
چرا می زنیش ؟؟؟
هن!!؟؟
مادره گفت صد بار بهش گفتم قوز نکن!

والاا دمش گرم عجب مادر بوداااااااااااا
دیدگاه ها (۴)

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست شاید آن خنده که امروز دریغش ...

دانشمندان به نتایج بسیار مهم و جالبی رسیده اند..........اما ...

، شیرازیه بعداز25سال میفهمه فلجه . . .بهش میگن چرا اینقدر د...

ﺑﺎ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺳﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽ! ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯾﻢ ﺑﺩﯾﻢ ...

داشتیم تو پاساژ دور می زدیم دیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ...

داشتیم تو پاساژ دور می زدیمدیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ت...

داشتیم تو پاساژ دور می زدیمدیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ت...

مامان

داشتیم تو پاساژ دور می زدیمدیدیم مادر دختره چنان با مشت زد ت...

داشتیم تو پاساژ با مامانم دور می زدیم دیدیم مادر دختره چنان...

داستان قسمت ممنوعه باب اسفنجی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط