اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
پارت سیزدهم
( ویو لیا ) همین طور که آزیتا داشت درباره پسرا میگفت گوشیم زنگ خورد نگاهم به گوشی رفت بیتااا بود جواب دادم
( شروع تماس)
لیا: الو
بیتا: سلااام
لیا : بیتاااا ( بغض)
بیتا : جونه دلم این آدرسی که برام فرستادی عمارت شماست
لیا: آره ( بغض)
بیتا : چرا بغض کردی من که دارم میام
لیا: آره ولی دلم خیلی برات تنگ شده ( بغض)
بیتا : قربونت برم خشگله من منم دلم برات یه زره شده
لیا: راستی
بیتا : چی
لیا: آزیتا گفت که تو میتونی حتا پیشه ما زندگی کنی
بیتا : واقعا اجازه همیچین کاری دارم
لیا: آره خودش گفت
بیتا : ببینم آزیتا کیه دیگه
لیا: خواهر ناتنیم خیلی مهربونه
بیتا : واقعا معلومه
لیا: لباساتو بیاری
بیتا : اتفاقا پدر و مادر من هم میخوان برن مسافرت طولانی من بهشون گفتم که می رم پیشه دوستام اجازه دادن
لیا: چقدر خوب فقط زود بیا
بیتا: باشه عشقم یک ساعت دیگه میرسم
لیا : باشه خدافظ
بیتا : بای
( پایان تماس )
( ویو لیا ) از خوشحالی پایین و بالا میپریدم که آوا با آزیتا داشتن بهم نگاه میکردن که ناگهان هواسم نبود خوردم زمین آوا و آزیتا زدن زیر خنده
لیا : آی پااام
آزیتا : حقت باشه😂😂😂
لیا: چی داری میگی پااام
آوا: میخواستی نپری
لیا : آوا به خدا دستم بهت برسه زندت نمی زارم
آوا: ها ها ها ها 😂😂😂
لیا : مرض
آزیتا : حالا چرا جوش آوردی😂
از زمین بلند شدم آوا و آزیتا رو تخت نشسته بودن رفتم طرفه آوا که بزنمش پشت آزیتا غایم شد
بالشت و برداشتم به جونه دوتاشون افتادم اونا هم بالشت برداشت به من میزدن
لیا : نامردیه
آوا : چرا
بیا: شما دونفرید منم تکم
آزیتا : خودت شروع کردی
دوباره شروع به زنده هم کردیم و کلی خندیدیم که صدای در اومد
آزیتا : بفرمایید
جیمین: سلام به دخترا
همه گی سلام کردیم
جیمین : منم میام
لیا: کجا
جیمین بازی
آزیتا : واقعا
جیمین : آره دیگه
آزیتا: تو برو یار لیا
جیمین : باشه
جیمین اومد تو اتاق و درو بست اونم یه بالشت برداشت و دوبه دو کنار هم وایسادیم منو جیمین کنار تخت بودیم و شروع کردیم من به آوا میزدم جیمین هم به آزیتا
آوا چنتا ضربه محکم زد که افتادم رو تخت و همین طوری داشت میزد
لیا: کمککککک
جیمین : وایسا عزیزم اومدن
جیمین رفت طرف آوا که بزندش
که آزیتا حلش داد و افتاد رو من
جوری که نفساش به صورتم برخورد میکرد
لیا: میشه بلد بشی
جیمین : نههه
لیا : لطفاا
جیمین : باشه
جیمین از روم بلند شد نفس عمیقی کشیدن که دوباره گوشیم زنگ خورد
پارت سیزدهم
( ویو لیا ) همین طور که آزیتا داشت درباره پسرا میگفت گوشیم زنگ خورد نگاهم به گوشی رفت بیتااا بود جواب دادم
( شروع تماس)
لیا: الو
بیتا: سلااام
لیا : بیتاااا ( بغض)
بیتا : جونه دلم این آدرسی که برام فرستادی عمارت شماست
لیا: آره ( بغض)
بیتا : چرا بغض کردی من که دارم میام
لیا: آره ولی دلم خیلی برات تنگ شده ( بغض)
بیتا : قربونت برم خشگله من منم دلم برات یه زره شده
لیا: راستی
بیتا : چی
لیا: آزیتا گفت که تو میتونی حتا پیشه ما زندگی کنی
بیتا : واقعا اجازه همیچین کاری دارم
لیا: آره خودش گفت
بیتا : ببینم آزیتا کیه دیگه
لیا: خواهر ناتنیم خیلی مهربونه
بیتا : واقعا معلومه
لیا: لباساتو بیاری
بیتا : اتفاقا پدر و مادر من هم میخوان برن مسافرت طولانی من بهشون گفتم که می رم پیشه دوستام اجازه دادن
لیا: چقدر خوب فقط زود بیا
بیتا: باشه عشقم یک ساعت دیگه میرسم
لیا : باشه خدافظ
بیتا : بای
( پایان تماس )
( ویو لیا ) از خوشحالی پایین و بالا میپریدم که آوا با آزیتا داشتن بهم نگاه میکردن که ناگهان هواسم نبود خوردم زمین آوا و آزیتا زدن زیر خنده
لیا : آی پااام
آزیتا : حقت باشه😂😂😂
لیا: چی داری میگی پااام
آوا: میخواستی نپری
لیا : آوا به خدا دستم بهت برسه زندت نمی زارم
آوا: ها ها ها ها 😂😂😂
لیا : مرض
آزیتا : حالا چرا جوش آوردی😂
از زمین بلند شدم آوا و آزیتا رو تخت نشسته بودن رفتم طرفه آوا که بزنمش پشت آزیتا غایم شد
بالشت و برداشتم به جونه دوتاشون افتادم اونا هم بالشت برداشت به من میزدن
لیا : نامردیه
آوا : چرا
بیا: شما دونفرید منم تکم
آزیتا : خودت شروع کردی
دوباره شروع به زنده هم کردیم و کلی خندیدیم که صدای در اومد
آزیتا : بفرمایید
جیمین: سلام به دخترا
همه گی سلام کردیم
جیمین : منم میام
لیا: کجا
جیمین بازی
آزیتا : واقعا
جیمین : آره دیگه
آزیتا: تو برو یار لیا
جیمین : باشه
جیمین اومد تو اتاق و درو بست اونم یه بالشت برداشت و دوبه دو کنار هم وایسادیم منو جیمین کنار تخت بودیم و شروع کردیم من به آوا میزدم جیمین هم به آزیتا
آوا چنتا ضربه محکم زد که افتادم رو تخت و همین طوری داشت میزد
لیا: کمککککک
جیمین : وایسا عزیزم اومدن
جیمین رفت طرف آوا که بزندش
که آزیتا حلش داد و افتاد رو من
جوری که نفساش به صورتم برخورد میکرد
لیا: میشه بلد بشی
جیمین : نههه
لیا : لطفاا
جیمین : باشه
جیمین از روم بلند شد نفس عمیقی کشیدن که دوباره گوشیم زنگ خورد
- ۳.۱k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط