رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت هـفـᩘتـم)
حیرتزده نگاهش کردم. داشت تمام تلاشش رو میکرد که قضیه رو جمع کنه، ولی معلوم بود که داره یه چیزی رو قایم میکنه. قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم، اِمی سریع برگه رو از دستم قاپید. با یه حرکت سریع و ماهرانه، انگار که داره یه چیزی رو از کیف خودش درمیاره، برگه رو به یه جای نامعلوم توی کیف خودش انداخت.
بعد، با یه لبخند مرموز که فقط من متوجهش شدم، یه نگاه سریع به سمت کای انداخت. کای که تا اون لحظه با خیال راحت داشت صحنه رو تماشا میکرد، یهو اخماش رفت تو هم. انگار فهمیده بود یه جای کار میلنگه. اِمی هم انگار که منتظر همین لحظه بود، یواشکی یه برگه دیگه رو از جیبش درآورد و در یه فرصت مناسب، وقتی خانم پارک حواسش پرتِ یه نفر دیگه بود، سریع انداخت توی کیف کای.
خانم پارک دوباره برگشت سمت ما. “خب؟ کسی چیزی پیدا نکرد؟”
اِمی با چشمهای معصومش گفت: “نه خانم. ولی… شاید بهتر باشه یه بار دیگه کیف همه رو بگردین؟”
خانم پارک با اخمی که روی صورتش عمیقتر شده بود، به سمت کای برگشت. “کیف تو رو هم باید بگردم، کای.”
کای که تا اون لحظه سعی میکرد خونسرد به نظر بیاد، رنگش پرید. با دستپاچگی سعی کرد کیفش رو عقب بکشه، ولی خانم پارک سریع جلو اومد و کیف رو از دستش گرفت. وقتی برگهها رو مرتب میکرد، ناگهان مکث کرد. دستش رو برد داخل کیف و یه برگه رو بیرون آورد. همون برگه ریاضی بود!
سکوت سنگینی توی رختکن حاکم شد. همه چشمها به کای دوخته شده بود. کای که حالا کاملاً گیر افتاده بود، با چشمهای گرد شده و صورت برافروخته، به خانم پارک و بعد به میا و اِمی نگاه کرد. انگار تازه فهمیده بود که اِمی چطور سرش رو کلاه گذاشته.
“این… این مال من نیست!” با صدای لرزانی گفت، ولی هیچکس باور نمیکرد.
خانم پارک با قیافهی کاملاً جدی گفت: “کای، مستقیماً برو دفتر. باید در مورد این موضوع با مدیر صحبت کنیم.”
کای با خشم و تحقیر به میا نگاه کرد و بعد، در حالی که کیفش رو محکم بغل کرده بود، از رختکن بیرون رفت. معلوم بود که این ماجرا تموم نشده. این تلافی خیلی بدتری داشت.
کای با چشمهای پر از بغض و خشم، از دفتر مدیر بیرون اومد. طعم تلخ تحقیر و ناعادلانه شناخته شدن، مثل زهر توی رگهاش میدوید. اون فقط میخواست یه شوخی کوچیک بکنه، ولی حالا داشت تاوانش رو با آبروش میداد.
از پلههای مدرسه پایین میرفت که صدای میا رو از دور شنید. میا داشت با اِمی میخندید و انگار اصلاً براش مهم نبود که چه بلایی سر کای اومده. این صحنه آتیش خشم کای رو شعلهورتر کرد. “این دختر… فکر کرده کیه؟!” با خودش غرید.
همون لحظه یه فکر شیطانی به سرش زد. دیگه نمیخواست فقط یه شوخی بکنه. این دفعه باید یه کاری میکرد که میا هیچوقت فراموش نکنه. یه تلافی واقعی، یه جوری که هم میا عذاب بکشه، هم همه بفهمن که نباید با کای بازی کنن.
.
.
.
.
سلامم فداتون شمم🎀⭐️
اینم پارت هفتمم💞🌟
(پـ꩜ـارت هـفـᩘتـم)
حیرتزده نگاهش کردم. داشت تمام تلاشش رو میکرد که قضیه رو جمع کنه، ولی معلوم بود که داره یه چیزی رو قایم میکنه. قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم، اِمی سریع برگه رو از دستم قاپید. با یه حرکت سریع و ماهرانه، انگار که داره یه چیزی رو از کیف خودش درمیاره، برگه رو به یه جای نامعلوم توی کیف خودش انداخت.
بعد، با یه لبخند مرموز که فقط من متوجهش شدم، یه نگاه سریع به سمت کای انداخت. کای که تا اون لحظه با خیال راحت داشت صحنه رو تماشا میکرد، یهو اخماش رفت تو هم. انگار فهمیده بود یه جای کار میلنگه. اِمی هم انگار که منتظر همین لحظه بود، یواشکی یه برگه دیگه رو از جیبش درآورد و در یه فرصت مناسب، وقتی خانم پارک حواسش پرتِ یه نفر دیگه بود، سریع انداخت توی کیف کای.
خانم پارک دوباره برگشت سمت ما. “خب؟ کسی چیزی پیدا نکرد؟”
اِمی با چشمهای معصومش گفت: “نه خانم. ولی… شاید بهتر باشه یه بار دیگه کیف همه رو بگردین؟”
خانم پارک با اخمی که روی صورتش عمیقتر شده بود، به سمت کای برگشت. “کیف تو رو هم باید بگردم، کای.”
کای که تا اون لحظه سعی میکرد خونسرد به نظر بیاد، رنگش پرید. با دستپاچگی سعی کرد کیفش رو عقب بکشه، ولی خانم پارک سریع جلو اومد و کیف رو از دستش گرفت. وقتی برگهها رو مرتب میکرد، ناگهان مکث کرد. دستش رو برد داخل کیف و یه برگه رو بیرون آورد. همون برگه ریاضی بود!
سکوت سنگینی توی رختکن حاکم شد. همه چشمها به کای دوخته شده بود. کای که حالا کاملاً گیر افتاده بود، با چشمهای گرد شده و صورت برافروخته، به خانم پارک و بعد به میا و اِمی نگاه کرد. انگار تازه فهمیده بود که اِمی چطور سرش رو کلاه گذاشته.
“این… این مال من نیست!” با صدای لرزانی گفت، ولی هیچکس باور نمیکرد.
خانم پارک با قیافهی کاملاً جدی گفت: “کای، مستقیماً برو دفتر. باید در مورد این موضوع با مدیر صحبت کنیم.”
کای با خشم و تحقیر به میا نگاه کرد و بعد، در حالی که کیفش رو محکم بغل کرده بود، از رختکن بیرون رفت. معلوم بود که این ماجرا تموم نشده. این تلافی خیلی بدتری داشت.
کای با چشمهای پر از بغض و خشم، از دفتر مدیر بیرون اومد. طعم تلخ تحقیر و ناعادلانه شناخته شدن، مثل زهر توی رگهاش میدوید. اون فقط میخواست یه شوخی کوچیک بکنه، ولی حالا داشت تاوانش رو با آبروش میداد.
از پلههای مدرسه پایین میرفت که صدای میا رو از دور شنید. میا داشت با اِمی میخندید و انگار اصلاً براش مهم نبود که چه بلایی سر کای اومده. این صحنه آتیش خشم کای رو شعلهورتر کرد. “این دختر… فکر کرده کیه؟!” با خودش غرید.
همون لحظه یه فکر شیطانی به سرش زد. دیگه نمیخواست فقط یه شوخی بکنه. این دفعه باید یه کاری میکرد که میا هیچوقت فراموش نکنه. یه تلافی واقعی، یه جوری که هم میا عذاب بکشه، هم همه بفهمن که نباید با کای بازی کنن.
.
.
.
.
سلامم فداتون شمم🎀⭐️
اینم پارت هفتمم💞🌟
- ۲۴۹
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط