{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 49

["ویو جونگ‌کوک"]

هیچ‌وقت از گریه کردن سلین خوشم نمی‌اومد.

از وقتی بچه بودیم همین بود.

هر وقت گریه می‌کرد، حس می‌کردم دنیا یه جای کارش می‌لنگه.

چون سلین...

دختر شجاعی بود.

از اون آدم‌هایی که دردشون رو قورت می‌دن تا بقیه ناراحت نشن.

برای همین وقتی می‌شکست...

یعنی واقعاً درد کشیده بود.

و الان؟

داشت توی آغوش تهیونگ گریه می‌کرد.

مثل مادری که قلبش رو از سینه‌اش بیرون کشیده باشن.

و راستش...

دلم داشت آتیش می‌گرفت.

آوا کنارم ایستاده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت.

اما من نمی‌تونستم فقط نگاه کنم.

نمی‌تونستم.

آروم به سمتشون رفتم.

تهیونگ هنوز موهای سلین رو نوازش می‌کرد و سعی داشت آرومش کنه.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

از دیدن کنار هم بودنشون ناراحت نشدم.

چون الان مهم‌ترین چیز، آمِلیا بود.

و بعد از اون...

سلین.

کنارشون روی زمین نشستم.

دستم رو روی شونه خواهرم گذاشتم.

_"سلین."

صدایم آروم بود.

اما به محض شنیدنش، سرش رو بلند کرد.

چشم‌هاش از گریه متورم شده بودن.

و لعنت...

همون لحظه دلم خواست دنیا رو آتیش بزنم تا فقط دخترش رو برگردونم.

+"کوکی..."

همون لقبی که از بچگی صدام می‌کرد.

همون یک کلمه کافی بود تا بغضم بالا بیاد.

لبخند کوچیکی زدم.

_"هی."

اشک‌هاش دوباره سرازیر شدن.

+"کوکی...
آمِلیا..."

صداش شکست.

+"من می‌ترسم..."

دستم رو روی سرش گذاشتم.

همونطور که وقتی بچه بود، می‌ذاشتم.

_"میدونم."

+"اگه—"

_"نه."

اجازه ندادم جمله‌ش تموم بشه.

_"هیچ اگر و مگری وجود نداره."

به چشم‌هاش نگاه کردم.

محکم.

قاطع.

مثل همون برادری که همیشه سعی کرده بود تکیه‌گاهش باشه.

_"آمِلیا برمی‌گرده."

لب‌هاش لرزیدن.

+"از کجا مطمئنی؟"

نفسم رو بیرون دادم.

راستش؟

مطمئن نبودم.

هیچ‌کدوممون نبودیم.

اما الان حقیقت مهم نبود.

امید مهم بود.

برای همین آروم گفتم:

_"چون هنوز من اینجام."

اشک‌هاش بند نیومدن.

اما نگاهش نرم‌تر شد.

_"از وقتی پنج سالت بود، هر وقت زمین خوردی کی بلندت کرد؟"

لبخند لرزونی زد.

+"تو."

_"وقتی از دوچرخه افتادی؟"

+"تو."

_"وقتی بابا دعوات کرد؟"

+"تو."

دستم رو روی گونه‌اش کشیدم.

_"پس این بارم من کنارت می‌مونم."

بغضش شکست.

و بدون فکر خودش رو توی بغلم انداخت.

محکم بغلش کردم.

مثل سال‌های دور.

مثل وقتی که بچه بود.

مثل وقتی که فقط خواهر کوچولوی من بود.

_"گریه کن."

آروم گفتم.

_"هرچقدر می‌خوای گریه کن."

سرش روی شونه‌ام لرزید.

_"اما یه چیز رو یادت باشه."

کمی ازم فاصله گرفت.

نگاهم کرد.

و من لبخند زدم.

اون لبخندی که همیشه برای آروم کردنش می‌زدم.

_"تو توی این دنیا تنها نیستی."

اشک از چشمش پایین افتاد.

_"من اینجام."

به تهیونگ نگاه کردم.

بعد به آوا.

و دوباره به سلین.

_"ما همه اینجاییم."

برای چند لحظه سکوت شد.

سکوتی پر از درد.

اما پر از عشق.

و همون لحظه با تمام وجود فهمیدم...

هر کسی که آمِلیا رو برده باشه،

فقط با یک مادر طرف نیست.

با یک خانواده طرفه.

و ما تا آخر دنیا دنبالش می‌گشتیم.
دیدگاه ها (۴)

آرزوی دیدارت را دارم.... پارت 50["ویو سلین"]تمام شب نخوابیدم...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 51["ویو سلین"]+"آره..."اشک روی گ...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 48["ویو تهیونگ"]+"آمِلیا...فقط د...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 47["ویو تهیونگ"]همه به گوشی خیر...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط