✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت۱۵۳ (♡)
کلافه گفتم باید باب میل شما باشه دیگه اره؟ با غیض گفت: جور دیگه اي فك ميكردي؟ بهش زبون درازی کردم. با ناباور ابرو بالا انداخت و گفت به به..چند متر زبون..چه کارهايي دوست داري حالا زبون دراز ؟
یاد وسایل نقاشیش افتادم و با ذوق و شوق گفتم: طراحي..نقاشي.. ميخوام طراحي ياد بگيرم.. تند و سنگین نگام کرد.
لبخندم شل شد و اروم گفتم:مگه چیه؟
اخم باريکي کرد و گفت چه نوعش؟سیاه قلم؟مدادرنگي؟
ابرنگ؟
با ذوق گفتم رنگ ابرنگ و رنگ روغن و این چیزا..
خيلي تند و محکم گفت:نه..
سریع گفتم اما...
عصبي
شد و بلند گفت:گفتم نه..
چه یه دفعه و غیرمنتظره جوش آورد..
دندونامو به هم فشردم
جیمین : -با مداد و مدادرنگي شروع کن..از خونه ام رفتي دوست داشتي برو سراغ رنگ..
دقیق چشم باريك كردم و نگاش کردم.
نگاه ازم دزدید و گرفته گفت:به بوي رنگ حساسم.. پس واسه همین اون روز گفته بود در اتاق نقاشي رو ببند..
خیله خوب.. قبول..
و با ذوق مخفي گفتم توبلدي نه؟
کج نگام کرد و گفت: منظور؟ با اشتیاق گفتم یادم میدي؟
زل زد تو چشمام و گفت:دوست داري؟ با كمي غم و گرفته گفتم دوست داشتم دانشگاه رشته
طراحي بخونم..
حيمز - خوب؟چی شد؟
شونه بالا انداختم و با بغض گفتم نشد..مامانم.. بلند شدم و ظرفم رو برداشتم و گفتم:مامانم بهم نیاز
داشت..نمیتونستم درس بخونم.. عمیق نگام کرد.
با ذوق گفتم ولي هنوز فرصت دارم نه؟
با لبخند سر به تایید تکون داد و بلند شداومد نزدیکم. شیر آب رو باز کردم تا ظرفا رو بشورم که کنارم شیر رو بست و خبیثانه :گفت این اخلاق خوشتون موديه..يا پابرجاست؟
لبخند زدم و گفتم گمانم قراره پابرجا بمونه..چطور؟
شیطون گفت اونوقت همه جا اینطوره؟
منظورش رو فهمیدم منظورش تو اتاق خواب بود. اروم شونه بالا انداختم. همونجور خیره نگام کرد.
جیمین : چیه ؟
الا: -چرا اينجوري نگاه ميکني؟ چشم باریك كرد و گفت:چه جوري؟ نرم خندیدم و گفتم اینجوري..
خودشو کشید جلوم و دستام دو طرف بدنم روي كابينت
قرار داد و همونجور نگاه کرد.
به چشماش نگاه کردم.
يه خاکستری اروم...
یه دفعه صداي زنگ تلفن خونه از سالن اومد. سرمو چرخوندم و به تلفن نگاه کردم و گفتم: تلفنه جواد
آروم گفت : نه
(♡)پارت۱۵۳ (♡)
کلافه گفتم باید باب میل شما باشه دیگه اره؟ با غیض گفت: جور دیگه اي فك ميكردي؟ بهش زبون درازی کردم. با ناباور ابرو بالا انداخت و گفت به به..چند متر زبون..چه کارهايي دوست داري حالا زبون دراز ؟
یاد وسایل نقاشیش افتادم و با ذوق و شوق گفتم: طراحي..نقاشي.. ميخوام طراحي ياد بگيرم.. تند و سنگین نگام کرد.
لبخندم شل شد و اروم گفتم:مگه چیه؟
اخم باريکي کرد و گفت چه نوعش؟سیاه قلم؟مدادرنگي؟
ابرنگ؟
با ذوق گفتم رنگ ابرنگ و رنگ روغن و این چیزا..
خيلي تند و محکم گفت:نه..
سریع گفتم اما...
عصبي
شد و بلند گفت:گفتم نه..
چه یه دفعه و غیرمنتظره جوش آورد..
دندونامو به هم فشردم
جیمین : -با مداد و مدادرنگي شروع کن..از خونه ام رفتي دوست داشتي برو سراغ رنگ..
دقیق چشم باريك كردم و نگاش کردم.
نگاه ازم دزدید و گرفته گفت:به بوي رنگ حساسم.. پس واسه همین اون روز گفته بود در اتاق نقاشي رو ببند..
خیله خوب.. قبول..
و با ذوق مخفي گفتم توبلدي نه؟
کج نگام کرد و گفت: منظور؟ با اشتیاق گفتم یادم میدي؟
زل زد تو چشمام و گفت:دوست داري؟ با كمي غم و گرفته گفتم دوست داشتم دانشگاه رشته
طراحي بخونم..
حيمز - خوب؟چی شد؟
شونه بالا انداختم و با بغض گفتم نشد..مامانم.. بلند شدم و ظرفم رو برداشتم و گفتم:مامانم بهم نیاز
داشت..نمیتونستم درس بخونم.. عمیق نگام کرد.
با ذوق گفتم ولي هنوز فرصت دارم نه؟
با لبخند سر به تایید تکون داد و بلند شداومد نزدیکم. شیر آب رو باز کردم تا ظرفا رو بشورم که کنارم شیر رو بست و خبیثانه :گفت این اخلاق خوشتون موديه..يا پابرجاست؟
لبخند زدم و گفتم گمانم قراره پابرجا بمونه..چطور؟
شیطون گفت اونوقت همه جا اینطوره؟
منظورش رو فهمیدم منظورش تو اتاق خواب بود. اروم شونه بالا انداختم. همونجور خیره نگام کرد.
جیمین : چیه ؟
الا: -چرا اينجوري نگاه ميکني؟ چشم باریك كرد و گفت:چه جوري؟ نرم خندیدم و گفتم اینجوري..
خودشو کشید جلوم و دستام دو طرف بدنم روي كابينت
قرار داد و همونجور نگاه کرد.
به چشماش نگاه کردم.
يه خاکستری اروم...
یه دفعه صداي زنگ تلفن خونه از سالن اومد. سرمو چرخوندم و به تلفن نگاه کردم و گفتم: تلفنه جواد
آروم گفت : نه
- ۲۷.۳k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط