{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می روم چون سایه ای تنها نمیدانم کجا

می روم چون سایه ای تنها نمیدانم کجا

خویش را گم کرده ام اما نمیدانم کجا

سایه آشفتگی ها از سر دل کم مباد

ساحلی ایمن تر از دریا نمیدانم کجا

تن به صحرا میدهد دریا نمیدانم چرا؟

دل به دریا میزند صحرا نمیدانم کجا

با من امشب خلسه یاد کدامین اشناست؟

روزگاری دیده ام او را نمیدانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبار آلود وهم

او نمیدانم که بود آنجا نمیدانم کجا

مرغ آمین شعله سر داد این زمان افکنده اند

آتشی در خرمن نیما نمیدانم کجا

آنقدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد

مانده بر جا در پایم تا نمیدانم کجا .....
دیدگاه ها (۶)

?مرا ببخش که ساده بودنم دلت را زد...مرا ببخش اگر عشق ورزیدنم...

دوباره صبح جمعه و نگاه من به انتظار که شاید آردم صبا، خبر ز...

غم ها ارزش جنگیدن ندارند!رهایشان کنیدغمهاانقدر خسته اند ،که ...

دید مجنون را شبی لیلا به خواب کاسه ای در دست دارد خیس آبگفت ...

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجاخویش را گم کرده ام اما ن...

#نمیدانم-کجاااااامی روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا خویش ر...

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا خویش را گم کرده ام اما ...

ترس و سکوت

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها باز این چه شورش است...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

باز این چه شورش است که در خلق عالم استباز این چه نوحه و چه ع...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

باز این چه شورش است که در خلق عالم استباز این چه نوحه و چه ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط