چندپارتی از JK
چندپارتی از JK 4
جونگکوک : بریم اتاق...ممنون بخاطره اینکه اومدی میتونی بری
دکتر : چشم آقای جئون
جونگکوک کمکم کرد تا برم تو اتاق وقتی دراز کشیدم جونگکوک کتشو در اورد نشست تو مبل و گوشیش رو به دست گرفت حتی بهم نگاه نکرد....یعنی باهام قهره؟
ا.ت : جونگکوک....
کوک : .......
ا.ت : کوک...
کوک : .......
ا.ت : باهام قهری؟
کوک : .......
آروم از تخت بلند شدم رفتم کنارش نشستم به گوشیش نگاه کردم خاموش بود یعنی روشنش نکرده بود؟ به صورتش نگاه کردم ولی پایین بود نمیتونستم راحت چهره اش رو ببینم سرم به پشت کمرش گذاشتم و دستام رو دور کمرش حلق کردم...تا کاری کنم از دلش در بیارم....
ا.ت : جونگکوک...ببخشید...ببخشید که به حرفت گوش ندادم قول میدم از این به بعد به حرفت گوش بدم...
کوک : ....اگه اتفاقی برا دخترمون میفتاد چی؟ ا.ت من دیونه میشدم اگه دخترمون از بین میرفت....
ا.ت : منم افتادم بعد میگی دخترم؟؟؟ منم نزدیک بود آسیب بهم بخوره بعد تو به فکر دختر مایی!!!!
کوک : نباید به فکرش شد؟
ا.ت" از اینکه منو فراموش کرد ناراحت شدم....یعنی وقتی این کوچولو بدنیا اومد...جونگکوک دیگه هیچوقت منو پرنسسش نمیدونه و همش کوچولو رو به عنوان پرنسس میدونه*بغض*
ا.ت : کاشکی...حامله نمیشدم*بغض*
کوک : چی
ا.ت : دارم میگم...کاشکی حامله نمیشدم*بغضش ترکید*
کوک : چتشد یهو ا.ت
ا.ت : جونگکوک واقعا هقق منو فراموش هقق کردی؟*گریه*
کوک : معلومه که نه تو پرنسس زندگی منی
ا.ت : پس چرا همش میگی دخترمون همش به فکر او....
کوک : هیسسسس*خنده* باورم نمیشه تو به دختر خودت هم حسودی میکنی*میخنده*
ا.ت : ........
کاشکی پسر بود.
کوک : چرا؟ مثلا اگه پسر بود توجه من نسبت به تو بیشتر از پسرمون بود؟
ا.ت : همینطوره ولی بازم نمیخوام پسر داشته باشم...چون اونم مثل تو سختی مافیاهارو باید تحمل کنه...
کوک : خوب...حالا هم دختر داریم میگی توجه تو نسبت به من کمتر از سانا هست و....
ا.ت : سانا؟
کوک : اوهوم...اسم دخترمون انتخاب کردم....*اومد پشت گوشش و گفت...* جئون...سانا
بارها اسم سانارو تو ذهنم تکرار میکردم....جئون سانا....حئون سانا....عجب ترکیبی بود به جونگکوک نگاه کردم که یهو رو گونم بوسه محکم طولانی گذاشت...
کوک : بعد از اینکه سانا بدنیا اومد میریم سراغ بچه ی دوم مطمئن باش برات پسر تو دلت میکارم...
آروم جونگکوک هل دادم و گفتم....
ا.ت : یاااا خبری از بچه ی دوم نیس همون یه دختر داریم کافیه مگه چنتا بچه میخوای تو اصلا چرا جلست رو ول کردی مکه جلسه کاری مهم نداشتی پس برو
کوک : نمیرم
ا.ت : ها؟
کوک : امروز روزمو*نزدیک به ا.ت میشد* با تو میگذرونم...
ا.ت : *لبخند*
جونگکوک خم شد رو شکم ا.ت بوسه ای گذاشت...و گفت...
کوک : همینطور روزمو با تو میگذرونم جئون سانا.*آروم*
*پایان*
جونگکوک : بریم اتاق...ممنون بخاطره اینکه اومدی میتونی بری
دکتر : چشم آقای جئون
جونگکوک کمکم کرد تا برم تو اتاق وقتی دراز کشیدم جونگکوک کتشو در اورد نشست تو مبل و گوشیش رو به دست گرفت حتی بهم نگاه نکرد....یعنی باهام قهره؟
ا.ت : جونگکوک....
کوک : .......
ا.ت : کوک...
کوک : .......
ا.ت : باهام قهری؟
کوک : .......
آروم از تخت بلند شدم رفتم کنارش نشستم به گوشیش نگاه کردم خاموش بود یعنی روشنش نکرده بود؟ به صورتش نگاه کردم ولی پایین بود نمیتونستم راحت چهره اش رو ببینم سرم به پشت کمرش گذاشتم و دستام رو دور کمرش حلق کردم...تا کاری کنم از دلش در بیارم....
ا.ت : جونگکوک...ببخشید...ببخشید که به حرفت گوش ندادم قول میدم از این به بعد به حرفت گوش بدم...
کوک : ....اگه اتفاقی برا دخترمون میفتاد چی؟ ا.ت من دیونه میشدم اگه دخترمون از بین میرفت....
ا.ت : منم افتادم بعد میگی دخترم؟؟؟ منم نزدیک بود آسیب بهم بخوره بعد تو به فکر دختر مایی!!!!
کوک : نباید به فکرش شد؟
ا.ت" از اینکه منو فراموش کرد ناراحت شدم....یعنی وقتی این کوچولو بدنیا اومد...جونگکوک دیگه هیچوقت منو پرنسسش نمیدونه و همش کوچولو رو به عنوان پرنسس میدونه*بغض*
ا.ت : کاشکی...حامله نمیشدم*بغض*
کوک : چی
ا.ت : دارم میگم...کاشکی حامله نمیشدم*بغضش ترکید*
کوک : چتشد یهو ا.ت
ا.ت : جونگکوک واقعا هقق منو فراموش هقق کردی؟*گریه*
کوک : معلومه که نه تو پرنسس زندگی منی
ا.ت : پس چرا همش میگی دخترمون همش به فکر او....
کوک : هیسسسس*خنده* باورم نمیشه تو به دختر خودت هم حسودی میکنی*میخنده*
ا.ت : ........
کاشکی پسر بود.
کوک : چرا؟ مثلا اگه پسر بود توجه من نسبت به تو بیشتر از پسرمون بود؟
ا.ت : همینطوره ولی بازم نمیخوام پسر داشته باشم...چون اونم مثل تو سختی مافیاهارو باید تحمل کنه...
کوک : خوب...حالا هم دختر داریم میگی توجه تو نسبت به من کمتر از سانا هست و....
ا.ت : سانا؟
کوک : اوهوم...اسم دخترمون انتخاب کردم....*اومد پشت گوشش و گفت...* جئون...سانا
بارها اسم سانارو تو ذهنم تکرار میکردم....جئون سانا....حئون سانا....عجب ترکیبی بود به جونگکوک نگاه کردم که یهو رو گونم بوسه محکم طولانی گذاشت...
کوک : بعد از اینکه سانا بدنیا اومد میریم سراغ بچه ی دوم مطمئن باش برات پسر تو دلت میکارم...
آروم جونگکوک هل دادم و گفتم....
ا.ت : یاااا خبری از بچه ی دوم نیس همون یه دختر داریم کافیه مگه چنتا بچه میخوای تو اصلا چرا جلست رو ول کردی مکه جلسه کاری مهم نداشتی پس برو
کوک : نمیرم
ا.ت : ها؟
کوک : امروز روزمو*نزدیک به ا.ت میشد* با تو میگذرونم...
ا.ت : *لبخند*
جونگکوک خم شد رو شکم ا.ت بوسه ای گذاشت...و گفت...
کوک : همینطور روزمو با تو میگذرونم جئون سانا.*آروم*
*پایان*
- ۷۳.۱k
- ۳۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط