پارت جایی که قولها شکستندMeeting again p
پارت ۶: جایی که قولها شکستند___Meeting again p6
چند ثانیه هیچکس تکان نخورد،
انگار زمان تصمیم گرفته بود همانجا بایستد و فقط نگاه کند که چطور همهچیز فرو میریزد.
صدای باران از بیرون میآمد، منظم و بیرحم، درست برخلاف قلب ا/ت که بینظم و وحشیانه میکوبید.
ا/ت اول به تهیونگ نگاه نکرد.
نگاهش قفل شد روی یونگی؛
روی مردی که تا همین چند ساعت پیش، تمام دنیایش بود.
بعد ناگهان جلو رفت.
نه آرام،
نه مردد.
با هر دو دست محکم کوبید به سینهی یونگی،
طوری که خودش هم تعادلش را از دست داد،
اما باز عقب نرفت.
+«بگو داره دروغ میگه…»
صداش شکست، اما محکم بود، التماسگونه اما خشمگین.
+«بگو این یه بازیه، بگو این مردو نمیشناسی، بگو اون چیزی که گفت واقعیت نداره…»
اشکها بدون اجازه سرازیر شدند،
نه قطرهقطره،
سیلآسا،
انگار یک سال ترس و ندانستن، یکجا راه باز کرده باشد.
یونگی شوکه شده بود.
دستهاش نیمهبالا مانده بود، نمیدانست لمس کند یا عقب برود،
چشمهایش پر شده بود از چیزی شبیه وحشت، شبیه پشیمانی، شبیه دیر فهمیدن.
_ «ا/ت… گوش کن…»
صداش پایین بود، لرزان.
_ «من میتونم توضیح بدم…»
+«نه!»
ا/ت دوباره به سینهاش کوبید، این بار ضعیفتر، چون دیگر توان نداشت.
+«اول بگو دروغ میگه… فقط همینو بگو…»
یونگی دهانش را باز کرد،
اما هیچچیزی بیرون نیامد.
و همین سکوت،
بلندترین اعتراف بود.
ا/ت خندید؛
خندهای کوتاه، شکسته، پر از ناباوری.
+«ما به هم قول داده بودیم…»
صداش لرزید، اما ایستاد.
+«قول داده بودیم هیچوقت به هم دروغ نگیم… حتی اگه حقیقت درد داشته باشه…»
اشکها روی صورتش میلغزیدند،
اما چشمهاش مستقیم توی چشمهای یونگی بودند.
+«تو اون قول رو شکوندی.»
مکث کرد، نفسش برید.
+«و نه با یه چیز کوچیک… با مهمترین راز زندگیت.»
یونگی جلو آمد، دستش را دراز کرد.
_ «میترسیدم…»
صداش شکست.
_ «میترسیدم از دستت بدم…»
+«و حالا چی؟»
ا/ت دستش را کنار زد.
+«الان که فهمیدم، چی رو نگه داشتی؟»
دیگر منتظر جواب نماند.
برگشت، با قدمهایی لرزان اما مصمم، رفت سمت اتاق.
یونگی دنبالش رفت، اسمش را صدا زد، اما ا/ت گوشش بدهکار نبود.
کمد را باز کرد.
لباسها را بدون نظم، بدون دقت، توی ساک ریخت.
دستهاش میلرزید،
نفسش بالا نمیآمد،
اما ایستاده بود.
یونگی جلو در ایستاد، راهش را بست.
_ «نرو… لطفاً نرو…»
صداش دیگر کنترلی نداشت.
_ «من همهچیو برات میگم، فقط نرو…»
ا/ت سرش را بالا آورد.
چشمهاش قرمز، صورتش خیس،
اما نگاهش محکمتر از همیشه.
+«تو وقتی باید همهچی رو میگفتی که هنوز داشتی انتخاب میکردی.»
ساک را برداشت.
+«الان دیگه دیره.»
یونگی بازوش را گرفت، محکمتر از چیزی که قصدش را داشت.
_ «من بدون تو—»
+«دست نزن.»
صداش آروم بود،
اما بُرنده.
یونگی دستش را رها کرد.
و ا/ت رد شد.
در که بسته شد،
صدایش مثل تیر خوردن توی سینهی یونگی پیچید.
او همانجا ایستاد،
در خانهای که هنوز بوی ا/ت را میداد،
اما دیگر خانه نبود.
چند دقیقه بعد، یونگی بیرون بود،
زیر بارانی که حالا تندتر میبارید،
مستقیم رفت سمت تهیونگ.
بدون حرف،
یقهاش را گرفت و او را به دیوار کوبید.
دستهایش میلرزیدند، نه از ضعف، از خشم.
_ «تو حق نداشتی.»
صداش پایین بود، اما خطرناک.
_ «گفتم خودم بهش میگم.»
تهیونگ حتی مقاومت نکرد.
لبخند کمرنگی زد، آرام، خونسرد.
× «میدیدی؟»
نگاهش نافذ بود.
× «دقیقاً به خاطر همین واکنشهاست که گفتن حقیقت رو بلد نبودی.»
یونگی دندان روی هم فشرد.
_ «تو زندگیمو نابود کردی.»
تهیونگ دستهایش را بالا آورد، یقهاش را از چنگ یونگی بیرون کشید.
× «نه.»
یک قدم جلو آمد.
× «من فقط نشونت دادم که از اول، روی لبهی تیغ راه میرفتی.»
باران روی هر دویشان میریخت.
اما فقط یکی از آنها داشت غرق میشد.
و ا/ت،
در خیابانی دیگر،
با چشمانی پر از اشک و قلبی که هنوز یونگی را دوست داشت،
دور میشد
از تنها کسی که
میخواست برایش
همهچیز باشد
و نتوانست.
---
🌑پایان پارت ۶
منتظر باش!
حمایت کن چون تازه به جاهای جذابش رسیده✌️🤪
چند ثانیه هیچکس تکان نخورد،
انگار زمان تصمیم گرفته بود همانجا بایستد و فقط نگاه کند که چطور همهچیز فرو میریزد.
صدای باران از بیرون میآمد، منظم و بیرحم، درست برخلاف قلب ا/ت که بینظم و وحشیانه میکوبید.
ا/ت اول به تهیونگ نگاه نکرد.
نگاهش قفل شد روی یونگی؛
روی مردی که تا همین چند ساعت پیش، تمام دنیایش بود.
بعد ناگهان جلو رفت.
نه آرام،
نه مردد.
با هر دو دست محکم کوبید به سینهی یونگی،
طوری که خودش هم تعادلش را از دست داد،
اما باز عقب نرفت.
+«بگو داره دروغ میگه…»
صداش شکست، اما محکم بود، التماسگونه اما خشمگین.
+«بگو این یه بازیه، بگو این مردو نمیشناسی، بگو اون چیزی که گفت واقعیت نداره…»
اشکها بدون اجازه سرازیر شدند،
نه قطرهقطره،
سیلآسا،
انگار یک سال ترس و ندانستن، یکجا راه باز کرده باشد.
یونگی شوکه شده بود.
دستهاش نیمهبالا مانده بود، نمیدانست لمس کند یا عقب برود،
چشمهایش پر شده بود از چیزی شبیه وحشت، شبیه پشیمانی، شبیه دیر فهمیدن.
_ «ا/ت… گوش کن…»
صداش پایین بود، لرزان.
_ «من میتونم توضیح بدم…»
+«نه!»
ا/ت دوباره به سینهاش کوبید، این بار ضعیفتر، چون دیگر توان نداشت.
+«اول بگو دروغ میگه… فقط همینو بگو…»
یونگی دهانش را باز کرد،
اما هیچچیزی بیرون نیامد.
و همین سکوت،
بلندترین اعتراف بود.
ا/ت خندید؛
خندهای کوتاه، شکسته، پر از ناباوری.
+«ما به هم قول داده بودیم…»
صداش لرزید، اما ایستاد.
+«قول داده بودیم هیچوقت به هم دروغ نگیم… حتی اگه حقیقت درد داشته باشه…»
اشکها روی صورتش میلغزیدند،
اما چشمهاش مستقیم توی چشمهای یونگی بودند.
+«تو اون قول رو شکوندی.»
مکث کرد، نفسش برید.
+«و نه با یه چیز کوچیک… با مهمترین راز زندگیت.»
یونگی جلو آمد، دستش را دراز کرد.
_ «میترسیدم…»
صداش شکست.
_ «میترسیدم از دستت بدم…»
+«و حالا چی؟»
ا/ت دستش را کنار زد.
+«الان که فهمیدم، چی رو نگه داشتی؟»
دیگر منتظر جواب نماند.
برگشت، با قدمهایی لرزان اما مصمم، رفت سمت اتاق.
یونگی دنبالش رفت، اسمش را صدا زد، اما ا/ت گوشش بدهکار نبود.
کمد را باز کرد.
لباسها را بدون نظم، بدون دقت، توی ساک ریخت.
دستهاش میلرزید،
نفسش بالا نمیآمد،
اما ایستاده بود.
یونگی جلو در ایستاد، راهش را بست.
_ «نرو… لطفاً نرو…»
صداش دیگر کنترلی نداشت.
_ «من همهچیو برات میگم، فقط نرو…»
ا/ت سرش را بالا آورد.
چشمهاش قرمز، صورتش خیس،
اما نگاهش محکمتر از همیشه.
+«تو وقتی باید همهچی رو میگفتی که هنوز داشتی انتخاب میکردی.»
ساک را برداشت.
+«الان دیگه دیره.»
یونگی بازوش را گرفت، محکمتر از چیزی که قصدش را داشت.
_ «من بدون تو—»
+«دست نزن.»
صداش آروم بود،
اما بُرنده.
یونگی دستش را رها کرد.
و ا/ت رد شد.
در که بسته شد،
صدایش مثل تیر خوردن توی سینهی یونگی پیچید.
او همانجا ایستاد،
در خانهای که هنوز بوی ا/ت را میداد،
اما دیگر خانه نبود.
چند دقیقه بعد، یونگی بیرون بود،
زیر بارانی که حالا تندتر میبارید،
مستقیم رفت سمت تهیونگ.
بدون حرف،
یقهاش را گرفت و او را به دیوار کوبید.
دستهایش میلرزیدند، نه از ضعف، از خشم.
_ «تو حق نداشتی.»
صداش پایین بود، اما خطرناک.
_ «گفتم خودم بهش میگم.»
تهیونگ حتی مقاومت نکرد.
لبخند کمرنگی زد، آرام، خونسرد.
× «میدیدی؟»
نگاهش نافذ بود.
× «دقیقاً به خاطر همین واکنشهاست که گفتن حقیقت رو بلد نبودی.»
یونگی دندان روی هم فشرد.
_ «تو زندگیمو نابود کردی.»
تهیونگ دستهایش را بالا آورد، یقهاش را از چنگ یونگی بیرون کشید.
× «نه.»
یک قدم جلو آمد.
× «من فقط نشونت دادم که از اول، روی لبهی تیغ راه میرفتی.»
باران روی هر دویشان میریخت.
اما فقط یکی از آنها داشت غرق میشد.
و ا/ت،
در خیابانی دیگر،
با چشمانی پر از اشک و قلبی که هنوز یونگی را دوست داشت،
دور میشد
از تنها کسی که
میخواست برایش
همهچیز باشد
و نتوانست.
---
🌑پایان پارت ۶
منتظر باش!
حمایت کن چون تازه به جاهای جذابش رسیده✌️🤪
- ۶۴۹
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط