{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت وقتی حقیقت آرام در زدMeeting again p

پارت ۵: وقتی حقیقت، آرام در زد---Meeting again p5

روز از همان صبحی شروع شد که همه‌چیز بیش از حد عادی به نظر می‌رسید،
از آن عادی‌هایی که آدم بعداً می‌فهمد فقط نقاب بوده‌اند.
ا/ت کنار میز آشپزخانه نشسته بود، فنجان قهوه سرد شده بود و نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم قفل مانده بود، چون یونگی از صبح کمتر از همیشه حرف زده بود و این سکوت، دیگر شبیه آرامش نبود.

یونگی ایستاده بود کنار سینک، پشتش به ا/ت، شانه‌هایش کمی سفت‌تر از معمول، انگار چیزی را روی دوشش حمل می‌کرد که وزنش دیده نمی‌شد.
_ «امشب شاید دیر بیام.»
این را بدون نگاه کردن گفت، بی‌مقدمه، بی‌توضیح.

ا/ت سرش را بالا آورد، دلش فرو ریخت، اما لبخند زد، همان لبخندی که برای حفظ تعادل استفاده می‌کرد.

+«باشه… فقط خبر بده.»


یونگی مکث کرد، مکثی که بیش از حد طول کشید.
بعد جلو آمد، خم شد، پیشانی ا/ت را بوسید و برای لحظه‌ای دستش را روی گونه‌اش نگه داشت، انگار می‌خواست این لمس را در حافظه‌اش ذخیره کند.
_ «مواظب خودت باش.»

این جمله ساده،
برای اولین بار،
شبیه خداحافظی بود.

در که بسته شد، خانه ساکت ماند، اما دل ا/ت شلوغ‌تر از همیشه بود، چون حسی داشت که نمی‌توانست اسمش را بگذارد، فقط می‌دانست چیزی در حال نزدیک شدن است.
چند ساعت بعد، وقتی باران دوباره شروع شد، زنگ در به صدا درآمد؛ نه عجولانه، نه مردد، دقیق و حساب‌شده.

ا/ت در را باز کرد.
مردی با کت تیره، قد بلند، نگاه نافذ و لبخندی آرام جلوی در ایستاده بود، لبخندی که بیش از حد مطمئن بود تا دوستانه به نظر برسد.
× «سلام، مزاحم شدم… من تهیونگم.»

اسمش را آرام گفت، انگار مطمئن بود شنیدن همان اسم کافی‌ست.

+«…بله؟ با کی کار دارین؟»
دلش بی‌دلیل تند می‌زد.


تهیونگ یک قدم جلوتر آمد، اما هنوز فاصله را حفظ کرد، احترام‌دار، خطرناک.
× «با شما. فکر می‌کنم بهتره چند دقیقه صحبت کنیم… درباره‌ی یونگی.»

اسم یونگی که از دهان او بیرون آمد، قلب ا/ت محکم کوبید.

+«یونگی سر کاره.»


× «می‌دونم.»
لبخندش عمیق‌تر شد.
× «همینم دلیل اومدن منه.»

چند دقیقه بعد، آن‌ها روبه‌روی هم نشسته بودند؛ ا/ت روی مبل، تهیونگ راحت، بیش از حد راحت، انگار بارها این خانه را دیده باشد.
نگاهش اطراف را می‌پایید، نه از سر کنجکاوی، از سر مالکیت.

× «یونگی خیلی به شما وابسته شده.»
این را مستقیم گفت، بدون مقدمه، بدون نرم کردن فضا.

ا/ت خشکش زد.

+«وابستگی چیز بدی نیست.»


تهیونگ سرش را کمی کج کرد.
× «برای آدم‌های معمولی نه… اما یونگی آدم معمولی نیست.»

سکوت افتاد.
سنگین.
کش‌دار.

ا/ت سعی کرد آرام بماند.

+«اگه حرفی دارین، واضح بگین.»


تهیونگ نفس عمیقی کشید، انگار تصمیم گرفته باشد چیزی را بشکند، اما تمیز.
× «یونگی هکره. نه از اونایی که سایت‌ها رو هک می‌کنن برای سرگرمی.»
نگاهش تیز شد.
× «اون مغز پشت خیلی از کارهای کثیفیه که اسمشون تو اخبار نمیاد.»

دست‌های ا/ت لرزید.

+«چی دارین می‌گین…؟»


× «اون برای من کار می‌کنه.»
مکث کرد.
× «برای بلک رز.»

اسم مثل سیلی نشست.
هوای اتاق سنگین شد.
ا/ت نفسش بند آمد.

+«نه… یونگی…»
صداش شکست.

+«اون فقط—»


× «فقط مردی که دوستش دارید؟»
تهیونگ جمله را ادامه داد.
× «اون بخشش واقعیه. خطرناک همین‌جاست.»

ا/ت اشک توی چشم‌هاش جمع شد، اما نریخت.

+«پس چرا اینو به من می‌گین؟»


تهیونگ خم شد، آرنجش را روی زانو گذاشت، نگاهش مستقیم توی چشم‌های ا/ت.
× «چون یونگی دیگه مثل قبل کار نمی‌کنه. حواسش پرته. اشتباه می‌کنه.»
صداش پایین آمد.
× «و دلیلش شمايید.»

دل ا/ت فرو ریخت.

+«پس اومدین تهدیدم کنین؟»


تهیونگ لبخند زد، آرام، سرد.
× «نه. اومدم انتخاب بهت بدم.»
مکث کرد.
× «یا فاصله می‌گیری… یا روزی حقیقت، خیلی خشن‌تر از من، بهت برخورد می‌کنه.»

همان لحظه، در باز شد.
یونگی ایستاده بود، خیس از باران، چشم‌هاش وحشت‌زده.
نگاهش بین ا/ت و تهیونگ جا‌به‌جا شد.

_ «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

تهیونگ آرام بلند شد.
× «کاری که تو جراتشو نداشتی بکنی.»

نگاه یونگی روی صورت رنگ‌پریده‌ی ا/ت قفل شد.
دلش فرو ریخت.
چون فهمید…

دیر شده.

و ا/ت،
با قلبی که داشت فرو می‌پاشید،
فهمید
عشقی که فکر می‌کرد امنه،
از اول
وسط میدان جنگ شکل گرفته بود.


---
🌑 پایان پارت ۵
منتظر باش!
حمایت
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: وقتی اسم‌ها هنوز گفته نشده بودند---Meeting again p4 ...

پارت ۳: جایی که خنده بود، اما سایه هم بود---Meeting again p3...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط