فصل شب دردناک
فصل۲ |شب دردناک|
پارت ۱۴۹
یوکی به شنیدن آن حرف به دنبال ایل سونگ رفت . از آن آپارتمان خارج شد ..
ات : یوکی میشه بری پیشش
یوکی مشغول پوشیدن پالتو اش شد
یوکی : باش حتما فعلا
از آپارتمان خارج شد و دختره مشغول بستن در بود سمته سالن رفت و با بغل کردن جی کی راه اشپرخونه را طی کرد
رو صندلی نشاند اش و بهش خیره شد....... ات : پسرک مامانی چی دوست داری برای شام
جی کی : واسه همه دلشت نمیکنی مامانی ؟
ات: نه به من چه هر کی هرچی میخوره بخوره ... خب پسرکم زود باش بگو دیگه چی دوست داری
جی کی : بامبام پاپ
ات : بیبیم باپ
جی کی : آله
ات : بخولمت
سمته یخچال رفت و مشغول پختن برای پسرش شد ....
در بشقاب سروش کرد و جلو جی کی گذاشت ... ات : بریم دستات رو بشوم باشه پسرکم
جی کی سری تکون داد و از اشپرخونه خارج شدن نگاهی به جی و دخترش انداخت ... ( این زنه اصلا به فکر دخترش نیست از وقتی اومدن یه راست نشسته و حتی بلند نشده در حالی که جی کی سه وعده غذایی خورده ) این حرف را در ذهنش تکرار کرد و سری از تاسف تکان داد و سمته سرویس بهداشتی رفت ( جونکوک عوضی کجاست )
باز هم فوش نسار شوهرش کرد و سمته سرویس بهداشتی رفت
مشغول شستن دست های پسرش شد .... جی کی : مامانی اون ژنه کیه
ات : اون یه ماره ..... جی کی.: چی مامانی
ات : هیچی نگفتم دوست پدرته پسرم ...
جی کی : کی بامبام پاپ میخولیم میخولیم موژ میخولیم نمیخولیم
و آن شرایط یک بچه همیشه در رویا خودش غرق بود با خودش مشغول حرف زدن بود مادرش اصلا هواسش نبود و با افکارش درگیر بود ( اگه راست باشه چی اگه اون دختره جونکوک باشه چی چیکار کنم ) وقتی از افکارش بيرون رفته بود که جی کی غذا اش را خورده بود از رو صندلی بلندش کرد و سمته پله ها قدم برداشت باز هم به فکر این بود که جونکوک کجاست..... وارد اتاق خودش شد و جونکوک را دید که خیلی آروم خواب بود
ات : خدا بگم چیکارت کنه جئون جونکوک
جی کی با پشت دستش چشم های مثل مروارید را مالید و باعث فهمیدن مادرش شد " الان وقت خوابشه "
سمته اتاق جی کی رفت و آروم رو تخت گذاشت اش رو صندلی نشست و پتو را کشید رو پسرش ... چه حسه خوبی دارد یک مادر فرزند ای که نه ماه رو دلش او را بزرگ میکنه این باعث حسی که روز به روز نسبت به بچش حسش زیاد تر میشه با بوسه های هر شب مادرش روز انرژی میکرد
کم کم چشم هایش به خواب میرفت هنوزم هم چشم های مادرش خیره بود اشک های مادرش را میدید...
دست کوچیک اش را گذاشت رو گونه مادرش اشک اش را پاک کرد و در حالت خوابی گفت .... جی کی : من دیگه تولد نمیخواهم مامانی
دختره با جسم خسته خنده ای کرد ... ات : چرا پسر مامانی
جی کی با حالت چشم های بسته شده گفت ...
پارت ۱۴۹
یوکی به شنیدن آن حرف به دنبال ایل سونگ رفت . از آن آپارتمان خارج شد ..
ات : یوکی میشه بری پیشش
یوکی مشغول پوشیدن پالتو اش شد
یوکی : باش حتما فعلا
از آپارتمان خارج شد و دختره مشغول بستن در بود سمته سالن رفت و با بغل کردن جی کی راه اشپرخونه را طی کرد
رو صندلی نشاند اش و بهش خیره شد....... ات : پسرک مامانی چی دوست داری برای شام
جی کی : واسه همه دلشت نمیکنی مامانی ؟
ات: نه به من چه هر کی هرچی میخوره بخوره ... خب پسرکم زود باش بگو دیگه چی دوست داری
جی کی : بامبام پاپ
ات : بیبیم باپ
جی کی : آله
ات : بخولمت
سمته یخچال رفت و مشغول پختن برای پسرش شد ....
در بشقاب سروش کرد و جلو جی کی گذاشت ... ات : بریم دستات رو بشوم باشه پسرکم
جی کی سری تکون داد و از اشپرخونه خارج شدن نگاهی به جی و دخترش انداخت ... ( این زنه اصلا به فکر دخترش نیست از وقتی اومدن یه راست نشسته و حتی بلند نشده در حالی که جی کی سه وعده غذایی خورده ) این حرف را در ذهنش تکرار کرد و سری از تاسف تکان داد و سمته سرویس بهداشتی رفت ( جونکوک عوضی کجاست )
باز هم فوش نسار شوهرش کرد و سمته سرویس بهداشتی رفت
مشغول شستن دست های پسرش شد .... جی کی : مامانی اون ژنه کیه
ات : اون یه ماره ..... جی کی.: چی مامانی
ات : هیچی نگفتم دوست پدرته پسرم ...
جی کی : کی بامبام پاپ میخولیم میخولیم موژ میخولیم نمیخولیم
و آن شرایط یک بچه همیشه در رویا خودش غرق بود با خودش مشغول حرف زدن بود مادرش اصلا هواسش نبود و با افکارش درگیر بود ( اگه راست باشه چی اگه اون دختره جونکوک باشه چی چیکار کنم ) وقتی از افکارش بيرون رفته بود که جی کی غذا اش را خورده بود از رو صندلی بلندش کرد و سمته پله ها قدم برداشت باز هم به فکر این بود که جونکوک کجاست..... وارد اتاق خودش شد و جونکوک را دید که خیلی آروم خواب بود
ات : خدا بگم چیکارت کنه جئون جونکوک
جی کی با پشت دستش چشم های مثل مروارید را مالید و باعث فهمیدن مادرش شد " الان وقت خوابشه "
سمته اتاق جی کی رفت و آروم رو تخت گذاشت اش رو صندلی نشست و پتو را کشید رو پسرش ... چه حسه خوبی دارد یک مادر فرزند ای که نه ماه رو دلش او را بزرگ میکنه این باعث حسی که روز به روز نسبت به بچش حسش زیاد تر میشه با بوسه های هر شب مادرش روز انرژی میکرد
کم کم چشم هایش به خواب میرفت هنوزم هم چشم های مادرش خیره بود اشک های مادرش را میدید...
دست کوچیک اش را گذاشت رو گونه مادرش اشک اش را پاک کرد و در حالت خوابی گفت .... جی کی : من دیگه تولد نمیخواهم مامانی
دختره با جسم خسته خنده ای کرد ... ات : چرا پسر مامانی
جی کی با حالت چشم های بسته شده گفت ...
- ۷.۹k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط