{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل۲ |شب دردناک|

فصل۲ |شب دردناک|
پارت ۱۴۸

ات : کور خوندی جو جی
دختره با عصبانیت سمته مبل رفت و کنار دخترش نشست ... جی : من از این خونه نمیرم بیرون ..... ات : نه نرو اگه بری من ناراحت میشم بعدش شب و روز گریه میکنم نمیتونم غذا بخورم ...
باز هم پوزخندی زد .... ات : ترو خدا جون هر کی دوست داری نرو ...
روبه مادرش شوهرش کرد .... ات : مادر جان شما برید من نمیریم به شوهرم اعتماد دارم
مادر شوهرش بلند شد و سمتش رفت دستی به موهایش کشید و گفت
خانم/ح: آفرین دخترم آفرین... منم به تو اعتماد دارم
روبه شوهرش کرد .... خانم/ج: عزیزم دیگه بریم
آقا و خانم جئون بلند شدن و سمته در رفتن ..
تنها ماندن شوهوآ هیونگ نین یوکی ایل سونگ !
میجی گریش گرفت و هیونگ نین آروم دم گوش همسرش گفت ...
هیونگ نین : عزیزم دیگه بریم میجی خوابش میاد
شوهوآ : باشه
هر دو بلند شدن و خانم خونه همیشه حواسش به مهمان ها و رفتنش بود زود گفت.
ات : چی شده چرا بلند شدین
شوهوآ : خواهری باید بریم دیگه دیر وقته
ات : نه خیرم نیست شام بخورید بعدش برید
هیونگ نین : نه خواهر زن دیگه باید بریم
دختره سمته پالتو های مهمان ها رفت و از تو کمد برداشت اش
جونکوک: خوش اومدین ... بازم ببخشید
هیونگ نین سمتش. رفت و دستی رو شانه اش گذاشته
هیونگ نین : این موضوع رو حل کن چون شاید خانوادت خراب شه ..
جونکوک سری تکون داد و بعد از پوشیدن پالتو هایشان از در خارج شدن دختره زود سمته سالن رفت و هنوزم جی با قیافه ای که گرفته بود کنار دخترش نشسته بود با حالت گرفت ایل سونگ نشسته بود و این حالت برادرش او را نگران میکرد سمتش رفت و کنارش نشست.. ات : اوپا خوبی
ایل سونگ دستش را گذاشت رو دست خواهرش ... ایل سونگ: پاشو بریم خواهرم نمیتونم ترو پیشه این عوضی ها تنها بزارم
ات : اوپا جونم نیازی نیست نگرانم نباش نمیتونم خونم رو ول کنم تازه از کجا معلومه این افریته راست میگه
ایل سونگ: باشه ات ...
از رو مبل بلند شد و با صدا بلند گفت ... ایل سونگ: جو جی بیا باید حرف بزنم ایل سونگ سمته اشپر‌خونه رفت جی هم از رو مبل بلند شد و سمته ایل سونگ رفت .. وارد آشپزخونه شد با قیافه عصبی ایل سونگ مواجه شد ...
ایل سونگ: فقد در یک کلام اون دختر بچه منه
جی خنده ای کرد و پا قدم شد سمته ایل سونگ درست روبه رو اش ایستاد....... جی : توهم زدی ایل سونگ اون بچه جونکوک هستش وقتی با تو توی ر*ابطه بودم ایل یانگ رو حامله بودم تو اصلا متوجه نشدی نه
ایل سونگ با بغض تو گلو نفس عميقی کشید حس خیانت کردن که بهش داده بود باعث بغض تو گلو اش شد بدونه حرفه دیگه سمته در قدم برداشت
دیدگاه ها (۳)

فصل۲ |شب دردناک|پارت ۱۴۹یوکی به شنیدن آن حرف به دنبال ایل سو...

فصل۲ |شب دردناک|پارت ۱۵۰ جی کی : چون گلیه میکنی دختره با لبخ...

فصل۲ |شب دردناک|پارت ۱۴۷جی کی از حمام بیرون آمد و با دست های...

فصل۲ |شب دردناک|پارت ۱۴۶اسلاید ۲ لباسه ات اسلاید ۳ میکاپ ات ...

A game of love and hateP²ویو اتوقتی از خواب بیدار شدم دیدم ت...

کوک :آنقدر نمک نریز جوجه آت :باشه مرد دراز کوک :رسیدیم آت با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط