{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو آن فصل را در چهره من می بینی

تو آن فصل را در چهره من می بینی
که پاییز برگها را به یغما برده
و جز چند برگ زرد
که در برابر سرما به خود می لرزند نمانده
بر شاخه هایی که پرندگان
چون گروه آواز خوان بر آن تا دیر گاه نغمه سر می دادند
تو غروب آن روز را در چهره ام می بینی
که خورشید سر بر بالین شب گذاشته
و جامه سیاه به تن کرده
تو در من فروغ آن آتش را می بینی
که به خاکستر جوانی نشسته
چون تخت مرگ که به ناچار باید بر آن آرامش گیرد
مرگ در بستری، که از آن حیات گرفته بود
تو اینها را می بینی و التهاب اشتیاقت
به آن کسی که می دانی به زودی ترکت خواهد کرد
بیشتر خواهد شد
دیدگاه ها (۳)

مگذار بپذیرم که در یگانگی و در پیوند روح های راست و با وفا ا...

هر زمان که از جور ِ روزگارو رسوایی ِ میان ِ مردماندر گوشه ی ...

زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به...

نمی توان درواژه ها گنجانداحساس من را به تواحساس من به تونیرو...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.¹سکوت سنگینی ب...

p27

تک‌پارتی‌ ‌جیهوپ«وقتی‌دعواتون‌میشه‌و...»صدای موسیقی ملایم سا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۶: احضار ته‌سونسوآ و تهیونگ با عجله اما ب...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت یازدهم: بازیِ سایه‌ها و تایم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط