{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒
پارت یازدهم: بازیِ سایه‌ها و تایمرِ مرگ
صدای چرخش کلید و تقّه‌ی سنگینِ قفل، توی تاریکیِ مطلق عمارت مثل صدای چکاندن ماشه پیچید.

ات بلافاصله دو خنجر تاکتیکالِ سرامیکی‌اش را از پشت کمرش بیرون کشید. سوهو پشت کانتر سنگر گرفت و تپانچه‌ی مجهز به صداخفه‌کنش را بالا آورد. کوک هم درست وسط سالن، بدون ذره‌ای سنگر گرفتن، با چشم‌های تیزبینش در تاریکی به در خیره شد؛ مثل شیری که بوی خون شنیده باشد.

درِ سنگین آرام باز شد. سایه‌ای قدبلند و باریک، نفس‌نفس‌زنان وارد شد و تعادلش را از دست داد و روی زمین سر خورد.

سوهو با یک حرکت سریع چراغ‌قوه‌ی تاکتیکالِ اسلحه‌اش را روی چهره‌ی غریبه انداخت.

— لیام؟! — سوهو با تعجبی که به‌ندرت در صدایش شنیده می‌شد، نجوا کرد.

پسر موخاکستری، در حالی که آستین لباسش پاره شده بود و روی گونه‌اش رد بریدگیِ عمیقی دیده می‌شد، با ترس دست‌هایش را بالا برد و بریده‌بریده گفت:

— شـ… شلیک نکنید! من… من فقط داشتم فرار می‌کردم که… یه فلش‌مموری انداختن توی جیبم و گفتن اگه نیارمش اینجا، همه‌مون می‌میریم!

ات با سردی جلو رفت، یقه‌ی لیام را با یک دست گرفت و او را به دیوار کوبید. تیغه‌ی خنجرش را درست زیر گلوی لیام گذاشت:

— کی بهت گفت بیای اینجا؟ کی بهت آدرس این عمارت رو داد؟! هیچ‌کس لوکیشن این پناهگاه رو نمی‌دونه!

لیام از سرمای تیغه لرزید، اما به جای جواب دادن، با دست لرزانش یک فلش مشکی‌رنگ با نمادِ حک‌شده‌ی «گل سیاه» را از جیبش بیرون کشید و گرفت سمت ات:

— یـ… یه دختر با هودی مشکی… گفت این رو به ات بده… گفت جینا توی خطره و تهیونگ هم…

کوک با شنیدن اسم تهیونگ، فلش را روی هوا قاپید و پرت کرد سمت سوهو:

— بزنش به سیستم پشتیبان. همین الان.

سوهو سریع لپ‌تاپ اضطراری را با باتری خورشیدی روشن کرد و فلش را وصل کرد. تایمرِ روی صفحه هنوز داشت کار می‌کرد: ۰۴:۲۲… ۰۴:۲۱…

تصویر زنده دوباره بالا آمد. این بار اما تهیونگ تنها نبود. یک نفر با ماسک گل سرخ پشت سرش ایستاده بود و لوله‌ی اسلحه‌اش را روی شقیقه‌ی تهیونگ گذاشته بود. تهیونگ با لب‌های خشکیده و چشم‌هایی که با وجود درد، هنوز برق جسارت داشتند، به دوربین نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت:

— کـ… کوک… نیا… این یه تله‌ی متقارنه… اونا می‌خوان هم‌زمان…

مرد ماسک‌دار با قنداق اسلحه ضربه‌ای به شانه‌ی تهیونگ زد و نگذاشت حرفش تمام شود. بعد رو به دوربین با صدایی که توسط دستگاه تغییر کرده بود گفت:

— جئون‌ها… شما فکر می‌کنید همیشه شکارچی هستید. ولی برای نجات این پسر، باید یک معامله بکنید. ات باید تنها بیاد به اسکله‌ی شماره ۷. بدون کوک، بدون سوهو. اگر فقط سایه‌ی یک نفر دیگه رو حس کنم… مغز این کیوتِ لجباز رو روی دیوار پخش می‌کنم.

تصویر قطع شد. روی صفحه فقط یک پیام باقی ماند: «سه دقیقه باقی‌مانده.»

کوک به سمت در خروجی چرخید، اما ات دستش را محکم گرفت.

ات با نگاهی نافذ و دستوری گفت:

— نشنیدی چی گفت؟ گفت اگه تو بیای می‌کشتش! من می‌رم.

کوک با خشمی کنترل‌شده دست ات را پس زد و با لحنی که از شدت سرما پوست را می‌سوزاند زمزمه کرد:

— تو واقعاً فکر می‌کنی من می‌شینم اینجا و تماشا می‌کنم؟ اگه تهیونگ بمیره… من تمام این شهر لعنتی رو با هر کسی که توشه به آتیش می‌کشم، ات!

ات پوزخندی زد:

— پس بهتره نسوزونی، چون من قرار نیست تنهایی برم… سوهو، سیستم ردیابی اسکن ماهواره‌ای رو روی پلاک ماشینِ لیام بنداز. لیام تصادفی نیومده، اون ردیابِ همراهشونه!

سوهو سرش را با شوک بالا آورد:

— چی گفتی؟!

ات به لیام نگاه کرد که با چشم‌های گرد شده و مضطرب به آن‌ها خیره شده بود. ات اسلحه‌اش را کشید و درست به سمت قفسه‌ی سینه‌ی لیام نشانه رفت:

— درسته، مگه نه موخاکستری؟ تو اصلاً برای فرار نیومدی… تو اومدی مطمئن بشی ما دقیقاً توی دامی که می‌خوان می‌افتیم!

لیام لبخند معصومانه‌اش محو شد و برای اولین بار، گوشه‌ی لبش با یک پوزخندِ عجیب و ترسناک بالا رفت…

«کلیک!»

ادامه دارد…

یعنی چی میشه؟ 😁
دیدگاه ها (۰)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت دوازدهم: سقوط در اقیانوسِ تا...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت دهم: پادشاهانِ پیتزایِ سوخته...

بآنو فالو شهhttps://wisgoon.com/rose1127

پارت ۱۹: ضیافتِ مرگ در مه(از دید: ات)صدایِ کلیکِ سردِ اسلحه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط