{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁷


تهیونگ: باشه… باشه اومدم.
گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد روی تخت. چند ثانیه فقط به سقف خیره شد و یه نفس عمیق و لرزون کشید. بعد چرخید سمت من. توی چشماش پر از عذرخواهی بود.
تهیونگ: ا/ت… باور کن یادم رفته بود. امروز جلسه نهایی برای تور جدید و ضبط تیزره. اصلاً نفهمیدم زمان چطوری گذشت.
نشستم روی تخت و پتو رو دور خودم پیچیدم. حس می‌کردم اون حباب صورتی و قشنگی که دورمون بود، یهو ترکیده.
ا/ت: اشکال نداره… کارته دیگه. برو به کارات برس.
تهیونگ اومد جلو و پیشونیم رو بوسید.
تهیونگ: دلم نمی‌خواد تنهات بذارم. مخصوصاً امروز…
دقیقا همین موقع، صدای ایفون خونه بلند شد. هر دو جا خوردیم.
تهیونگ: لعنتی… اومدن دنبال کارهای اداری یا وسایلم. احتمالاً منیجره.
تهیونگ سریع بلند شد و تیشرتش رو پوشید.
تهیونگ: ا/ت، تو توی اتاق بمون. نمی‌خوام الان کسی تو رو اینجا ببینه و سوال‌پیچت کنن. تا من نیومدم بیرون نیا، خب؟
قلبم یهو فرو ریخت. این “پنهان‌کاری” یادآوریِ سفت و سختِ واقعیتی بود که سه سال پیش هم باهاش می‌جنگیدم. اینکه من بخش مخفیِ زندگیِ آدمیم که تمام دنیا تماشاش می‌کنن.صدای تق‌تق در ورودی اومد و بعد صدای بمِ یه مرد که وارد پذیرایی شد.
منیجر: تهیونگ؟ کجایی پسر؟ چرا آماده نیستی؟ ماشین پایین منتظره…
صدای قدم‌هاشون داشت به سمت اتاق نزدیک می‌شد. من همون‌طور روی تخت خشکم زده بود. تهیونگ سریع رفت سمت در اتاق و نیمه‌باز نگهش داشت تا کسی داخل رو نبینه.
تهیونگ: هی… هی، من اینجام. داشتم لباس می‌پوشیدم. برو تو ماشین، من دو دقیقه دیگه میام.
منیجر: چرا رنگت پریده؟ چیزی شده؟ کسی اینجاست؟
لحن منیجر شکاک بود. انگار حس کرده بود یه چیزی فرق می‌کنه. من نفسم رو توی سینه حبس کرده بودم.
دیدگاه ها (۰)

#ارباب_من#پارت_پنججونگ کوک: تو بیخود کردییی(داد) حالا هم  گم...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط