FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part:13
───
دو هفته بعد. ماموریتِ جدید.
این بار، یه مهمونیِ شبانه توی یه باشگاهِ خصوصی. یه قاچاقچیِ اسلحه که قرار بود با یه مشتریِ خارجی ملاقات کنه.
ما باید به عنوان یه زوجِ ثروتمند وارد میشدیم. من با لباسِ قرمز، تهیونگ با کتِ مشکی. و اینبار، نقشِ «عاشق» عمیقتر بود.
توی باشگاه، موسیقیِ بلند. چراغهای رنگی. کنارِ تهیونگ ایستاده بودم و دستم رو روی شونش گذاشته بودم. تهیونگ هم دستش رو روی کمرم.
_«هدف توی طبقهی دومه. یه اتاقِ خصوصی. باید بریم اونجا.»
با نرمی گفتم:
+«چطور میخوایم بریم؟»
_«با رقص. توی این باشگاه، همه دارن میرقصن. اگه ما برقصیم، کسی بهمون شک نمیکنه.»
قلبم تند زد. رقص؟ با تهیونگ؟
تهیونگ دستم رو گرفت و من رو به سمتِ وسطِ سالن برد. موسیقیِ آرومتری پخش شد. تهیونگ من رو به سمت خودش کشید. دستش روی کمرم، دستِ من روی شونش.
_«الینا، فقط دنبالِ من بیا. من تو رو هدایت میکنم.»
و شروع کردیم به رقصیدن. نرم. آروم. بدنم به بدنش چسبیده بود. بوی عطرش، گرمای دستاش، و نگاهش که به من خیره شده بود.
توی اون لحظه، فراموش کردم که بازی میکنیم. فقط رقصیدم. با تهیونگ.
وقتی موسیقی تموم شد، هر دو نفسنفس میزدیم. تهیونگ دستش رو روی گونهام گذاشت و لبخندی زد. لبخندی که قلبم رو لرزوند.
_«عالی بود، می-سو.»
و به سمتم خم شد. لبهاش، نزدیکِ لبهای من. یک سانت. کمتر.
ولی قبل از اینکه ببوسه، چشماش رو باز کرد. نگاهم کرد. و با صدایی که فقط من شنیدم، گفت:
«الینا... این رو نباید میکردیم.»
و عقب کشید.
من توی جایم یخ کردم. دستِ تهیونگ از روی صورتم برداشته شد. و رفت سمتِ طبقهی دوم. پشت سرش دویدم.
ولی توی دلم، یه چیزی شکسته بود. چیزی که نمیخواستم اسمش رو بذارم...
Part:13
───
دو هفته بعد. ماموریتِ جدید.
این بار، یه مهمونیِ شبانه توی یه باشگاهِ خصوصی. یه قاچاقچیِ اسلحه که قرار بود با یه مشتریِ خارجی ملاقات کنه.
ما باید به عنوان یه زوجِ ثروتمند وارد میشدیم. من با لباسِ قرمز، تهیونگ با کتِ مشکی. و اینبار، نقشِ «عاشق» عمیقتر بود.
توی باشگاه، موسیقیِ بلند. چراغهای رنگی. کنارِ تهیونگ ایستاده بودم و دستم رو روی شونش گذاشته بودم. تهیونگ هم دستش رو روی کمرم.
_«هدف توی طبقهی دومه. یه اتاقِ خصوصی. باید بریم اونجا.»
با نرمی گفتم:
+«چطور میخوایم بریم؟»
_«با رقص. توی این باشگاه، همه دارن میرقصن. اگه ما برقصیم، کسی بهمون شک نمیکنه.»
قلبم تند زد. رقص؟ با تهیونگ؟
تهیونگ دستم رو گرفت و من رو به سمتِ وسطِ سالن برد. موسیقیِ آرومتری پخش شد. تهیونگ من رو به سمت خودش کشید. دستش روی کمرم، دستِ من روی شونش.
_«الینا، فقط دنبالِ من بیا. من تو رو هدایت میکنم.»
و شروع کردیم به رقصیدن. نرم. آروم. بدنم به بدنش چسبیده بود. بوی عطرش، گرمای دستاش، و نگاهش که به من خیره شده بود.
توی اون لحظه، فراموش کردم که بازی میکنیم. فقط رقصیدم. با تهیونگ.
وقتی موسیقی تموم شد، هر دو نفسنفس میزدیم. تهیونگ دستش رو روی گونهام گذاشت و لبخندی زد. لبخندی که قلبم رو لرزوند.
_«عالی بود، می-سو.»
و به سمتم خم شد. لبهاش، نزدیکِ لبهای من. یک سانت. کمتر.
ولی قبل از اینکه ببوسه، چشماش رو باز کرد. نگاهم کرد. و با صدایی که فقط من شنیدم، گفت:
«الینا... این رو نباید میکردیم.»
و عقب کشید.
من توی جایم یخ کردم. دستِ تهیونگ از روی صورتم برداشته شد. و رفت سمتِ طبقهی دوم. پشت سرش دویدم.
ولی توی دلم، یه چیزی شکسته بود. چیزی که نمیخواستم اسمش رو بذارم...
- ۳۹۹
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط