{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ¹¹

Part ¹¹
ا.ت ویو:
دست گیره ی در کافه در گرفتم نفسی عمیق کشیدم و خدا خدا میکردم که باشدش..در رو باز کردم و نگاهمو سمت میزی که همیشه مینشستن دادم..بودتش..نفسی از سر اسودگی کشیدم و رفتم سمت میزی که قرار بود بشینم..صندلی رو عقب کشیدم و نشستم..منو رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم اما زیر چشمی حواسم به اون بود..مثل همیشه خوشتیپ و مرموز به صندلیش تکیه داده بود..همون جور که نگاهش میکردم کسی پشت میز نشست سرم رو برگردونم و مانیا رو دیدم..بعد از دادن سفارش نگاهی به مانیا کردم گفتم
ا.ت:بنظرت الان وقتشه؟..
مانیا نگاهی به میز بغلی انداخت گفت
مانیا:اره فکر کنم
با تردید از جام بلند شدم..کیفم رو برداشتم و رفتم سمت میز بغلی..با گفتن یه ببخشید همشون ساکت شدن و سمت من چرخیدن بجز اون پسره..استرسم بیشتر شد اما تمام تلاشمو کردم که همچی خوب پیش بره..سمت پسره چرخیدم گفتم
ا.ت:میشه.....باهاتون حرف بزنم
همشون گیج به من و پسره نگاه میکردن و انگار دنبال چیزی بودن..پسره سرش رو سمتم چرخوند که گفتم
ا.ت:اگر میشه بیاید پشت اون میزه بشینید..
پسره نگاهش هنوز روم بود..حس بدی گرفته بودم و پشیمون بودم از این کارم..مدت کوتاهی گذشت و از جاش بلند شد و رفت سمت همون میزی که گفته بودم..صندلی رو عقب کشید و نشست..منم خودمو به میز رسوندم و نشستم..اصلا روی نگاه کردن بهش رو نداشتم و سرم رو انداخته بودم پایین واقعا خنده دار بود خودم درخواست کردم بیایم اینجا و الان حتی نمیتونم سرم رو بالا بگیرم..اخه از چی میترسم اخرش که چی یا میشه یا اگر نمیشد میریم سراغ نفر بعدی برای نقشه..نفسی بیرون دادم و سرم رو گرفتم بالا که با دوتا چشم قهوه‌ای خمار روبرو شدم..همین موقع بود که ترس عجیبی کل وجودم رو فرا گرفت..عجیب بود..که گفت
:چه حرفی با من داشتین..
صداش مجذوب کننده و البته خیلی عجیب و مرموز به نظر میرسید..با بشکن بغل گوشم به خودم اومدم و با مِن مِن گفتم
ا.ت:امم..راستش میخواستم ازتون یه درخواستی بکنم
:میشنوم
ا.ت:من پدر برام یه قرار از پیش تعیین شده گذاشته بود و مجبور بودم برم ولی به جای من دوستم رفته و الان پدرم گفته که میخواد پسره رو ببینه و..
نزاشت ادامه حرفم رو بزنم که گفت
:ببخشید ولی مسائل خانوادگی شما چه ربطی به من داره
دستامو توی هم گره زدم گفتم
ا.ت:ازتون میخوام که برای مدتی نقش پارتنرمون بازی کنید
پسره پوزخندی زد و به صندلی تکیه داد گفت
:متاسفام من حاظر نیستم همچین مسخره بازی رو انجام بدم
از جاش بلند شد که بره و با گرفتن استین لباسش متوقفش کردم گفتم
ا.ت:لطفا..کمکم کن
پسره همونجا ایستاده بود که گفت
:برو دنبال یکی دیگه بگرد دختر جون
لب پایینمو گاز گرفتم..نمیدونم چه اصراری داشتم..میتونستم برم سراغ کس دیگه ای ولی یه چیزی بهم میگفت همین ادم بهترین گزینست...همونجور که ایستاده بود و استینش رو گرفته بودم گفتم
ا.ت:فقط برای چند روز
اون که انگار قصد رفتن نداشت برگشت سمت میز و روی صندلی نشست گفت
:خیلی خب..در اخر چی به من میرسه..
راست میگفت چی به اون میرسه..
ا.ت:نظرت در مورد مبلغی هنگفتی پول چیه..
پسر گفت
:باشه قبول میکنم..
توی چهرش رضایت خاصی بود انگار که از این توافق خوشحال به نظر میرسید..بعد از مدتی از جاش بلند شد که گفتم
ا.ت:فردا همین ساعت همینجا باشید...لطفا
و خودمم از جام بلند شدم و رفتم سمت میزی که مانیا نشسته بود برام عجیب بود که چقدر زود قبول کرد..انتظار داشتم بیشتر مقاومت کنه یا شاید دلش به حالم سوخته بود

ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

Part ¹²ا.ت ویو: شاید دلش به حالم سوخته بود..اما نمیدونستم بع...

Part ¹³ا.ت ویو:ازش تشکر کردم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه ...

Part ¹⁰ا.ت ویو:ار استرس پامو با ضرب به زمین میزدم و دستمو مش...

Part ⁹ا.ت ویو:تمام حواسمو داده بودم به غذا و اصلا متوجه کسی ...

beautiful love

پرنسس من ۲۹

~~~{عشق ممنوعه}~~~~~~*part ¹²*. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط