The originals
The originals
Part 8
لیا
وقتی چشمامو باز کردم تو اتاقم بودم
خدارو شکر کردم که بچه سالمه
بلند شدم و رفتم پایین وقتی رفتم کوک و یونگی و تهیونگ و ربکا تو سالن بودن
تهیونگ داشت کتاب جادوگری مامانش رو میخوند
کوک سر میز یک چیزی می نوشت
یونگی و ربکا داشتن باهم حرف میزدن که متوجه من شدن
ربکا: اومدی؟
لیا: آره *کوک یک نیم نگاهی بهم کرد و دوباره سرش رو با نوشتن مشغول کرد*
کوک:* همونطوری که سرم مشغول بود گفتم* خوشحالم بچه نمرد
لیا: منم...*یهو همون یارو جنوفرا با حوله ای دور سینه اش اومد*
جنوفرا: ددی بابت لباسی که برام خریدی ممنونم *گونه اش رو بوسیدم و رفتم تا لباس رو پوشیدم*
لیا: اون اینجا چیکار میکنه؟
کوک: به شما ربطی دارع؟!
لیا: نه ولی..
کوک: هان نگفتی چرا میخواستی بچه رو بکشی
لیا: من نمیخواستم..
کوک: اینقدر دروغ نگوو *داد*
لیا؛ میدونی چیع.بخاطر همین رفتار هات میخواستم خودمو راحت کنم...چون میدونستم وفتی بچه بدنیا بیاد من ازش جدا میکنی و منو میندازی بیرون..چون از پقتی اومدی یکبارم حال منو نپرسیدی..همیشه من تو اتفاقات اسیب دیدم نه بچه..بچه همیشه سالم میمونه ولی شاید من نمونم..تو تمام این ماه ها من به تنهایی مراقب خودم بودم..اونوقت جنابعالی کجا بودی..خوشگذرونی و هرزه بازی...بخدا اگه بفهمم منو از خونه..
کوک: هیچکس تو رو از این خونه نمیندازه بیرون!... تو دیگه یک جئونی..چه بخوای چه نخوای..درضمن الکی اونا رو تقصیر من ننداز من خبر نداشتم و نمیدونستم که بچه چیزیش نمیشه ولی شاید تو اسیب ببینی..فقط میخوام بدونم چرا اینکارو میخواستی بکنی
لیا: من نمی...
جنوفرا: ددی من واسه مهمونی امادع ام *بزای اینکه لوم نده پریدم وسط حرفش*
کوک: باشه برو تو ماشین بیام..یونگی تو با لیا و ربکا و تهیونگ بیا
یونگی:*سر تکون دادن*
جنوفرا: ولی..
کوک: برو بیام!
جنوفرا: باشع
لیا: کار اون بود..اون منو تحریک به اینکار کرد..اون گفت که منو میخوای بندازی بیرون
کوک: چی؟
Part 8
لیا
وقتی چشمامو باز کردم تو اتاقم بودم
خدارو شکر کردم که بچه سالمه
بلند شدم و رفتم پایین وقتی رفتم کوک و یونگی و تهیونگ و ربکا تو سالن بودن
تهیونگ داشت کتاب جادوگری مامانش رو میخوند
کوک سر میز یک چیزی می نوشت
یونگی و ربکا داشتن باهم حرف میزدن که متوجه من شدن
ربکا: اومدی؟
لیا: آره *کوک یک نیم نگاهی بهم کرد و دوباره سرش رو با نوشتن مشغول کرد*
کوک:* همونطوری که سرم مشغول بود گفتم* خوشحالم بچه نمرد
لیا: منم...*یهو همون یارو جنوفرا با حوله ای دور سینه اش اومد*
جنوفرا: ددی بابت لباسی که برام خریدی ممنونم *گونه اش رو بوسیدم و رفتم تا لباس رو پوشیدم*
لیا: اون اینجا چیکار میکنه؟
کوک: به شما ربطی دارع؟!
لیا: نه ولی..
کوک: هان نگفتی چرا میخواستی بچه رو بکشی
لیا: من نمیخواستم..
کوک: اینقدر دروغ نگوو *داد*
لیا؛ میدونی چیع.بخاطر همین رفتار هات میخواستم خودمو راحت کنم...چون میدونستم وفتی بچه بدنیا بیاد من ازش جدا میکنی و منو میندازی بیرون..چون از پقتی اومدی یکبارم حال منو نپرسیدی..همیشه من تو اتفاقات اسیب دیدم نه بچه..بچه همیشه سالم میمونه ولی شاید من نمونم..تو تمام این ماه ها من به تنهایی مراقب خودم بودم..اونوقت جنابعالی کجا بودی..خوشگذرونی و هرزه بازی...بخدا اگه بفهمم منو از خونه..
کوک: هیچکس تو رو از این خونه نمیندازه بیرون!... تو دیگه یک جئونی..چه بخوای چه نخوای..درضمن الکی اونا رو تقصیر من ننداز من خبر نداشتم و نمیدونستم که بچه چیزیش نمیشه ولی شاید تو اسیب ببینی..فقط میخوام بدونم چرا اینکارو میخواستی بکنی
لیا: من نمی...
جنوفرا: ددی من واسه مهمونی امادع ام *بزای اینکه لوم نده پریدم وسط حرفش*
کوک: باشه برو تو ماشین بیام..یونگی تو با لیا و ربکا و تهیونگ بیا
یونگی:*سر تکون دادن*
جنوفرا: ولی..
کوک: برو بیام!
جنوفرا: باشع
لیا: کار اون بود..اون منو تحریک به اینکار کرد..اون گفت که منو میخوای بندازی بیرون
کوک: چی؟
- ۹۳۶
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط