{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The originals

The originals
Part 6
*چند روز بعد*
لیا
از خواب بیدار شدم و ویار شیر چرب کرده بودم وقتی رفتم آشپزخونه دیدم یک زن اونجاس اول اون بهم صبح بخیر گفت
ربکا:..تو باید لیا باشی من ربکام
لیا: صبح بخیر..اوو خواهر چهار مایکلسون هاا..
ربکا: داشتم واسه خودمون صبحونه آمادع میکردم..امروز قبل از اینکه من برسم جیمین با داداشام دعوا کرد و اینجا رو درک کرد..الانم هیچ‌کدوم تلفن هاشونو جواب نمیدن
لیا: *شیر خوردن* سر چی؟
ربکا: هیچی بابا..جیمین یکم چیزه میدونی
... چه جوری بگم احساساتیه و همزمان مثل کوک مغرور..از اون طرف هم خانواده مون رو دوست ندارع..‌بخاطر پدر و مادرمون
لیا: پیچیدع شد
ربکا: دقیقا

*عصر*

لیا

عصر بود که همشون اومدن تهیونگ بدون توجه به ما طبقه بالا رفت..الایژا هم از اونجایی که عاشق خواهرش بود رفتند اشپزخونه تا حرف بزنن

لیا: دلت میخواد حرف بزنیم
کوک: نه
لیا: بخاطر خودت گفتم
کوک:*چشم چرخوندن*رفتیم بار بعد از..یک بحث خانوادگی..
لیا:ربکا بهم گفت!
کوک:..باشه..بعد از اینکه رفتیم بار تو اون حال بودیم حدس بزن کی رو دیدیم
لیا:.. مایکل!
کوک: زدی تو خال..حدس بزن چی گفت..ما رو به مهمونی دعوت کرده..اسمشم گذاشته "میهمانی بازگشت جئون ها به شهر" اینش رفت رو مخم
دیدگاه ها (۱)

The originals Part 8لیا وقتی چشمامو باز کردم تو اتاقم بودمخد...

The originals Part 9لیا؛باور کن راست میگم اگه باور نمیکنی بی...

The originals Part 5جونگ کوک:*بهم برخورد با اینکه برام مهم ن...

The originals Part 4یونگی: *بعد از اینکه این حرف رو زد از مح...

مافیای من part: ۲۸. ...

Love in the dark①②٪: بسه چرا سروصدا میکنیمحکم زد تو صورتم و ...

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁶³سلین :آییی دردم گرفت کوک:خب به جمالتسلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط