{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter: 1

Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 10

---

📍 ویو: الا

همون لحظه زدم تو شکم تهیونگ.
وای...
چاقو توی دستم بود و توی شکم تهیونگ.
یه اشک از چشمش اومد پایین.

تهیونگ: چه غلطی کردی توووو؟!

چاقو رو ول کردم، عقب‌عقب می‌رفتم.
استیج سکوت شده بود.
دست تهیونگ روی شکمش بود، اعضای گروه بالای سرش جمع شده بودن.
از فرصت استفاده کردم، فرار کردم.
ماسکم رو درآوردم.

از استیج دویدم بیرون.
صدای جیغ طرفدارا، فریاد اعضای گروه، نورهای تند... همه‌چی قاطی شده بود.
ماسکم توی دستم بود، نفسم بالا نمی‌اومد.
از راهروهای پشت صحنه رد شدم، چند نفر صدام زدن ولی محل ندادم.

رفتم سمت در خروج اضطراری، فشارش دادم و با تمام توان دویدم بیرون.
هوا سرد بود، ولی بدنم داغ.
انگار هنوز صدای تهیونگ توی گوشم بود:
«چه غلطی کردی توووو...»

اشک تو چشمم جمع شده بود، ولی نمی‌تونستم بزنم زیر گریه.
باید فرار می‌کردم.
باید به عمارت برمی‌گشتم.
باید می‌فهمیدم چرا این مأموریت این‌قدر مهم بود...
و چرا تهیونگ؟ چرا کسی که باعث شده بود قلبم بلرزه؟

سوار ماشین شدم، چاقو هنوز توی ذهنم بود.
خون روی دستم خشک شده بود.
استارت زدم و با سرعت از اون‌جا دور شدم...
دیدگاه ها (۵)

Chapter: 1 Rāz dar Rag-hā Part 11---📍 ویو: الارسیدم عمارت....

Chapter: 1 Rāz dar Rag-hā Part 12---📍 ویو: الاصبح شده بود....

Chapter: 1 Rāz dar Rag-hā Part 10---📍 ویو: الاتهیونگ داشت ...

چرا عزیزم؟

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

فیک فراموش شده

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط