My violent mafia
My violent mafia
season2
Part6
صبح روز بعد
ویو ا.ت
با حس گرمای یکی که منو تو اغوش خودش برده بود بیدار شدم چشمامو باز کردم
دیدم تو بغل کوکم
اروم بلند شدم و رفتم دستشویی و ی آب به صورتم زدم خودمو تو اینه نگاه کردم
امید وارم امروز ی روز معمولی باشه
به صورتم مرطوب کننده زدم و رفتم پایین
کوک بیدار شد چه زود
رفتم سمت میز و دیدم جلوم هیچی نیست
رفتم آشپز خونه ولی اجوما اونجا نبود
کوک: اجوما رفته
ا.ت: چرااا
کوک: اجوما یکم کار داشت بخاطر همین رفت حدود ی هفته دیگه برمیگرده
ا.ت: اهان خب پس من آشپزی میکنم
کوک: باشه
ویو کوک
ا.ت رفت آشپزی کنه ولی من نقشه براش داشتم
ولی سمت اپن داشت وسایلارو اماده میکرد رفتم و از پشت بلندش کردم و کذاشتمش رو اپن
کوک: سلامم
ا.ت: چیکار میکنی
کوک: معلوم نی
ا.ت: بس کن کار دارم
کوک: هوم😏
ویو کوک
اروم لبم. و گذاشتم رو ل. باش
که ی دفعه هلم داد
کوک: اییی چته بابا
ا.ت: این وقت صب نه
کوک: ای بابا
ویو ا.ت
اسکله بابا این وقت صبح خوشم نماد اینجوری اذیتم میکنه
از رو ا.پن پریدم پایین و وسیله هارو بردم و چیدم رو میز
یکم پنکیک درست کرده بودم
شروع کردم به خوردن ولی کوک نمیخورد انگار تو فکر بود و در عین حال با نگرانی بهمن زل زده بود
ا.ت: چی شده
کوک: ا.ت این چند وقت مراقب خودت باش
ا.ت: چرا مگه چی شده
کوک: فکر میکنم شاید اتفاق بدی تو سفر ی هفته ایمون بی افته پس مراقبت کن
ا.ت: هوم باشه
غذامو خوردم و رفتم اتاق یکم فیلم ولی یهو به سرم زد تا کوک و اذیت کنم
اونم با لباس سسکی
ولی چون نداشتم به بهانه ی رفتن بیرون با یونا میخاستم برم تا لباس بگیرم
رفتم سمت اتاقش
ا.ت: ام سلام میگم میشه با یونا برم بیرون میخام لباس بگیرم
کوک: با کدوم پول
ا.ت: بهانه نیار دیگه تو خیلی پولداری یعنی برای ی سوتی ام یعنی لباس پول نداری؟
کوک: اوکی ولی زود برگرد و حواست هم به خودت باشه
بازم بادیگارد میفرستم
ا.ت: اهوم باشه پس من رفتم اماده بشم
کوک: باشه خدافظ
با هیجان رفتم اتاق به یونا زنگ زدم
اونم زودی جواب داد و بهش همه چیو گفتم
اونم جواب مثبت داد
نیم ساعت بعد...
یونا زنگ زد با اجله از کوک خدافظی کردمو رفتم
طبق چیزی صبح میخاستم واقعا امروز معمولی پیش رفت کسایی مثل کای تغیبم نکردن یا بلایی سرم نیومد ولی خیلی طول کشید تا بخرمش تقریبا شب بود
لباس مورد نظرمو گرفتم
و برگشتم خونه و از یونا خدافظی کردم
رفتم اتاق بدون اینکه کوک بفهمه
لباسم ی لباس باز بود سینه هام کاملا معلوم بود همچنان رونم (عکسشو میزارم)
وقعا خودمم خجالت میکشیدم بپوشم ولی دیگه مجبور بودم
البته کرم از خودم بود
مطمعنم ب خوبی در پیش نخاهم داشت
قبلش رفتم حموم و بعد 20مین برگشتم
لباسمو پوشیدم و رفتم سمت اتاق کوک
دراز کشیده بود ولی بهم نگاه نکرد یعنی حواسش نبود
رفتم پیشش و رو تخت به سمت باس. نم نشستم
ا.ت: سلام کوک لباسم خوشگله
کوک: سلام خوشگ..هاااا
ا.ت: چی شد
کوک: ام این چیه (اب گلوشو قورت میده)
ا.ت: لباس خواب پوشیدم ببینی خوبه یا نه
کوک: اره خوبه ولی عاقبت خوبی نداره
ا.ت: من که باهاش نمیرم بیرون (خودشو میزنه به کوچه ی علی چپ)
کوک: ارههه پس خودت خاستی... 📿☠️
ادامه دارد...
شرط30لایک
پارت بعد اسماته پس کسایی که میخان تو کامنت بگن براسون بفرستم لطفا شخصا بهم پیام ندین مرسی🌸
season2
Part6
صبح روز بعد
ویو ا.ت
با حس گرمای یکی که منو تو اغوش خودش برده بود بیدار شدم چشمامو باز کردم
دیدم تو بغل کوکم
اروم بلند شدم و رفتم دستشویی و ی آب به صورتم زدم خودمو تو اینه نگاه کردم
امید وارم امروز ی روز معمولی باشه
به صورتم مرطوب کننده زدم و رفتم پایین
کوک بیدار شد چه زود
رفتم سمت میز و دیدم جلوم هیچی نیست
رفتم آشپز خونه ولی اجوما اونجا نبود
کوک: اجوما رفته
ا.ت: چرااا
کوک: اجوما یکم کار داشت بخاطر همین رفت حدود ی هفته دیگه برمیگرده
ا.ت: اهان خب پس من آشپزی میکنم
کوک: باشه
ویو کوک
ا.ت رفت آشپزی کنه ولی من نقشه براش داشتم
ولی سمت اپن داشت وسایلارو اماده میکرد رفتم و از پشت بلندش کردم و کذاشتمش رو اپن
کوک: سلامم
ا.ت: چیکار میکنی
کوک: معلوم نی
ا.ت: بس کن کار دارم
کوک: هوم😏
ویو کوک
اروم لبم. و گذاشتم رو ل. باش
که ی دفعه هلم داد
کوک: اییی چته بابا
ا.ت: این وقت صب نه
کوک: ای بابا
ویو ا.ت
اسکله بابا این وقت صبح خوشم نماد اینجوری اذیتم میکنه
از رو ا.پن پریدم پایین و وسیله هارو بردم و چیدم رو میز
یکم پنکیک درست کرده بودم
شروع کردم به خوردن ولی کوک نمیخورد انگار تو فکر بود و در عین حال با نگرانی بهمن زل زده بود
ا.ت: چی شده
کوک: ا.ت این چند وقت مراقب خودت باش
ا.ت: چرا مگه چی شده
کوک: فکر میکنم شاید اتفاق بدی تو سفر ی هفته ایمون بی افته پس مراقبت کن
ا.ت: هوم باشه
غذامو خوردم و رفتم اتاق یکم فیلم ولی یهو به سرم زد تا کوک و اذیت کنم
اونم با لباس سسکی
ولی چون نداشتم به بهانه ی رفتن بیرون با یونا میخاستم برم تا لباس بگیرم
رفتم سمت اتاقش
ا.ت: ام سلام میگم میشه با یونا برم بیرون میخام لباس بگیرم
کوک: با کدوم پول
ا.ت: بهانه نیار دیگه تو خیلی پولداری یعنی برای ی سوتی ام یعنی لباس پول نداری؟
کوک: اوکی ولی زود برگرد و حواست هم به خودت باشه
بازم بادیگارد میفرستم
ا.ت: اهوم باشه پس من رفتم اماده بشم
کوک: باشه خدافظ
با هیجان رفتم اتاق به یونا زنگ زدم
اونم زودی جواب داد و بهش همه چیو گفتم
اونم جواب مثبت داد
نیم ساعت بعد...
یونا زنگ زد با اجله از کوک خدافظی کردمو رفتم
طبق چیزی صبح میخاستم واقعا امروز معمولی پیش رفت کسایی مثل کای تغیبم نکردن یا بلایی سرم نیومد ولی خیلی طول کشید تا بخرمش تقریبا شب بود
لباس مورد نظرمو گرفتم
و برگشتم خونه و از یونا خدافظی کردم
رفتم اتاق بدون اینکه کوک بفهمه
لباسم ی لباس باز بود سینه هام کاملا معلوم بود همچنان رونم (عکسشو میزارم)
وقعا خودمم خجالت میکشیدم بپوشم ولی دیگه مجبور بودم
البته کرم از خودم بود
مطمعنم ب خوبی در پیش نخاهم داشت
قبلش رفتم حموم و بعد 20مین برگشتم
لباسمو پوشیدم و رفتم سمت اتاق کوک
دراز کشیده بود ولی بهم نگاه نکرد یعنی حواسش نبود
رفتم پیشش و رو تخت به سمت باس. نم نشستم
ا.ت: سلام کوک لباسم خوشگله
کوک: سلام خوشگ..هاااا
ا.ت: چی شد
کوک: ام این چیه (اب گلوشو قورت میده)
ا.ت: لباس خواب پوشیدم ببینی خوبه یا نه
کوک: اره خوبه ولی عاقبت خوبی نداره
ا.ت: من که باهاش نمیرم بیرون (خودشو میزنه به کوچه ی علی چپ)
کوک: ارههه پس خودت خاستی... 📿☠️
ادامه دارد...
شرط30لایک
پارت بعد اسماته پس کسایی که میخان تو کامنت بگن براسون بفرستم لطفا شخصا بهم پیام ندین مرسی🌸
- ۱۵.۷k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط