(استاد جذاب من)
(استاد جذاب من)
part 15
دستاشو گذاشت رویه گونه هایش و با صدای بلند خنده ای کرد یهو از افکارش بیرون اومد و متوجه شد که کناره استاد پارکه سریع گفت ات : معذرت میخوام استاد جذا .... استاد پارک
گوشه لبش رو بین دندون هایش گرفت و سکوت کرد
این سکوت اون دختر را اذیت میکرد هیچوقت از سکوت کردن خوشش نمی اومد نگاهی به استاد پارک کرد خیره به خیابونه جلوشه چرا با خودش گفت (چیزی نمیگه حوصلم سر رفت یعنی چرا آنقدر ساکته و سرده با دوست دخترش دعوا کرده یا شاید دوست دختر نداره اوففف چیکار کنم بزار به چیزی بگم) این سکوت رو دختره با صدای آرام و نازش شکست
ات : استاد پارک
جیمین : بله
ات : میرم آرایشگاه میبینم مو ریخته رو زمین میرم خیاطی میبینم پارچه و نخ ریخته رو زمین میرم تعمیرگاه پیچ و مهره و آچار ریخته رو زمین ولی چرا میرم بانک پول نریخته رو زمین
جیمین به این افکار دختره خنده تلخی و در از غمی کرد و لب زد جیمین : میدونی مهم تر از پولی که همه خودشون رو میکشن براش چیه
ات : عشق
جیمین نفسی از تحه دل اش کشید و لب زد جیمین : مجنونی که به لیلاش نرسید هیچ آدمی هم تو این دنیا به عشق اش نمیرسه
ات : میرسن عاشق های واقعی بهم میرسن استاد پارک من اینو بهتون قول میدم که یه عاشق واقعی به عشق اش میرسه گرچه شما الان میگید مجنون به لیلا نرسید اما داستان این دو نفر صرفاً بخاطر داستان زندگی شونه این داستان قدیمی بخاطر این نیست که آدم ها باید از عشق شون دست بکشن بخاطر اینه که تا دارنشون قدر همدیگه رو بدونن
جیمین : اما این داستان اینو نشون نمیده
ات : نه همینو نشون میده عشق یه چیزه خیلی شیرینه
جیمین : تلخی هم داره
ات : تلخیش می ارزه در برابر شیرینی اش
جیمین نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت برای چی این استاد پارک آنقدر مخالف عشقه چیزی در زندگی اش تجربه کرده بود که آنقدر بر دلش فشار آورده بود ات دیگه چیزی نگفت از شیشه ماشین به بیرون نگاه کرد از جلوی یه میوه فروشی رد شدن تون فرنگی ها رو که دید یهو به فکرش رسید که برای مادر بزرگش ببره جیمین که درحال رانندگی بود با صدای دختره از افکاری که همیشه به جونش می افتند بیرون اومد
ات : استاد پارک میشه دوباره برید سمته اون میوه فروشی
جیمین با تکون دادن سرش جواب دختره و داد ...
part 15
دستاشو گذاشت رویه گونه هایش و با صدای بلند خنده ای کرد یهو از افکارش بیرون اومد و متوجه شد که کناره استاد پارکه سریع گفت ات : معذرت میخوام استاد جذا .... استاد پارک
گوشه لبش رو بین دندون هایش گرفت و سکوت کرد
این سکوت اون دختر را اذیت میکرد هیچوقت از سکوت کردن خوشش نمی اومد نگاهی به استاد پارک کرد خیره به خیابونه جلوشه چرا با خودش گفت (چیزی نمیگه حوصلم سر رفت یعنی چرا آنقدر ساکته و سرده با دوست دخترش دعوا کرده یا شاید دوست دختر نداره اوففف چیکار کنم بزار به چیزی بگم) این سکوت رو دختره با صدای آرام و نازش شکست
ات : استاد پارک
جیمین : بله
ات : میرم آرایشگاه میبینم مو ریخته رو زمین میرم خیاطی میبینم پارچه و نخ ریخته رو زمین میرم تعمیرگاه پیچ و مهره و آچار ریخته رو زمین ولی چرا میرم بانک پول نریخته رو زمین
جیمین به این افکار دختره خنده تلخی و در از غمی کرد و لب زد جیمین : میدونی مهم تر از پولی که همه خودشون رو میکشن براش چیه
ات : عشق
جیمین نفسی از تحه دل اش کشید و لب زد جیمین : مجنونی که به لیلاش نرسید هیچ آدمی هم تو این دنیا به عشق اش نمیرسه
ات : میرسن عاشق های واقعی بهم میرسن استاد پارک من اینو بهتون قول میدم که یه عاشق واقعی به عشق اش میرسه گرچه شما الان میگید مجنون به لیلا نرسید اما داستان این دو نفر صرفاً بخاطر داستان زندگی شونه این داستان قدیمی بخاطر این نیست که آدم ها باید از عشق شون دست بکشن بخاطر اینه که تا دارنشون قدر همدیگه رو بدونن
جیمین : اما این داستان اینو نشون نمیده
ات : نه همینو نشون میده عشق یه چیزه خیلی شیرینه
جیمین : تلخی هم داره
ات : تلخیش می ارزه در برابر شیرینی اش
جیمین نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت برای چی این استاد پارک آنقدر مخالف عشقه چیزی در زندگی اش تجربه کرده بود که آنقدر بر دلش فشار آورده بود ات دیگه چیزی نگفت از شیشه ماشین به بیرون نگاه کرد از جلوی یه میوه فروشی رد شدن تون فرنگی ها رو که دید یهو به فکرش رسید که برای مادر بزرگش ببره جیمین که درحال رانندگی بود با صدای دختره از افکاری که همیشه به جونش می افتند بیرون اومد
ات : استاد پارک میشه دوباره برید سمته اون میوه فروشی
جیمین با تکون دادن سرش جواب دختره و داد ...
- ۲۲.۵k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط