{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بررادر ناتنی

بررادر ناتنی
فصل3
part 7
دلهره ی شدیدی توی دل ات به وجود اومد پیش خودش گفت اگه محل زندگی منو ببینه نمیزاره دیگه اونجا بمونم و مجبورم میکنه برم پیش خودش و درمورد باباش اینطور چیزا ازم میپرسه
ات: نه مرسی من از قبل تاکسی گرفتم
جیمین: خب بگو نیاد
ات: میدونی دیگه الان رسیده گناه داره بگم بره
جیمین: ات چرا انقدر مخالفت میکنی هیچ تاکسی الان مسافر نمیبره مگر اینکه اسنپ بگیری
جیمین راست میگفت جرا به اینجاش فکر نکرده بودم گند زدم
ات: جیمین
جیمین: هوم
ات: خودم میرم نمیخوام منو تو این وضعیتی که هستم ببینی
فکر جیمین هزارراه رفت پیش خودش گفت مگه چه وضعیتی داره که انقدر مخالفت میکنه همین باعث شد جیمین بیشتر کنجکاو ونگران بشه،
جیمین: بیا بریم
ات که میدونست مخالفت با جیمین فایده ای نداره بی صدا رفت سوار ماشین شدن
جیمین: ادرس
ات: جیمین منـ...
جیمین: ات بهت گفتم ادرس رو بگو«داد»
ات چشماش رو روی هم فشار داد وگوشه لبش رو کمی گاز گرفت
ات: جیمین بعد از مرگ مادرم
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد
ات: جانگ هو دیگه اون ادم سابق نشد بیشتر موقع ها سرم داد میزد و بهم گیر میداد
جیمین از اعصبانیت دستش رو روی فرمون فشار داد ات که متوجه شد کمی ولُم صداش رو پایین اورد
ات: چند روز پیش باهاش دعوام شد و از خونه زدم بیرون
میخواست ادامه بده که صدای جیمین بلند شد
جیمین: این همه اتفاق افتاد و تو بهم ی زنگ یا ی خبر ندادی
ات شوکه شده بود چشماش پر از اشک شد
ات: واقع فکر میکنی سراغت رو نگرفتم؟!
کمی مکث کرد و گفت
ات: چرا جیمین بهت زنگ زدم سراغت رو از جانگ هو حتی از فیلیکس هم گرفتم ولی
سکوت سنگینی بینشون ایجاد شد ات نتونست اشک هاشو نگه داره شروع کرد به گریه کردن
ات: ولی تو نبودی جیمین هی داخل سرم با خودم میگفتم شاید اون منو فراموش کرده شاید دیگه منو یادش نیست شاید با ی نفره
بعد الان داری میگی بهت زنگ نزدم
جیمین توی چشمای اشکیش خیره شد خواست چیزی بگه اما باکلمه اخر صداش خفه شد
ات: جیمین من بیشتر از هرچیزی بهت نیاز داشتم
سکوت حاکم شد هردو توی چشمای هم زل زدن
جیمین: معذرت میخوام
کمی مکث
ات: کافی نیست
جیمین با ناباوری توی مردمک چشمای ات زل زد انتظارنداشت ات عذرخواهیش رو رد کنه
ات: کافی نیست
جیمین: چه کار کنم منو ببخشی
ات برای لحظه نفسش رو حبس کرد
ات: فقط دوباره ترکم نکن
برق تیزی داخل چشمای جیمین شکل گرفت لبخند محوی زد
سرش رو پایین انداخـت
ات: خوابم میاد نمیرسونیم
جیمین سرش رو بالا اورد گوشه لبش رو کمی بالا داد
جیمین: میریم خونه من
ات: میدونستم
جیمین چیو
ات: ولی من باید برم خونه خودم
جیمین خمی به لبروش داد و گفت
جیمین: خونه منو خونه تو داره
ات لبخند ملیحی زد و گفتض
ات: جناب پارک هنوز برای ازدوج زیادی کوچیکی
جیمین خمی به ابرو داد و گفت
جیمین: میخوای بهت بشون بدم کی کوچیکه؟
ات که متوجه منظور جیمین شد با مشت به سین ش کوبید
ات: لا. شی
.....

بچه هاااااااااااااااا شرط ها نرسید ولی گذاشتم
بعد این فیک دیگه نمینویسم
دیدگاه ها (۰)

برادر ناتنی فصل سومpart 6ات قدم های ارومش رو روی زمین گذاشت ...

برادر ناتنی فصل سوم part 5ات: سریع از اونجا فرار کردم رفتم ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط