{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 22

[ویو سلین]
بعد از اینکه از دفتر بیرون اومدم، یه نفس عمیق کشیدم و برای چند ثانیه همون‌جا جلوی در ایستادم.

بوی نمِ دریا با نسیمی که می‌خورد به صورتم، عجیب حالم رو بهتر کرد.

نگاهم رو به خیابون انداختم و بعد بدون اینکه بخوام زیاد به چیزی فکر کنم، راه افتادم سمت بازار.

می‌خواستم یه‌کم حواسمو پرت کنم... خرید همیشه برای من یه جور درمان بود.

وقتی حالم گرفته می‌شد، وقتی ذهنم شلوغ می‌شد،


رفتن بین مغازه‌ها و دیدن لباس‌ها و وسایل رنگارنگ، حالم رو بهتر می‌کرد.

با اولین مغازه‌ای که دیدم وارد شدم.

یکی‌یکی شروع کردم به خریدن چیزایی که به نظرم برای دفتر لازم می‌شد؛ چند تا گلدون کوچیک، یه ست فنجون قشنگ برای مهمون‌ها،

چندتا کوسن روشن برای گوشه‌ی انتظار،

یه تابلو ساده برای دیوار، حتی یه شمع خوشبو که بوش فضای دفتر رو پر کنه.

بعدش هم رفتم سراغ خریدای شخصی خودم؛

، یه کیف کوچیک، چند تا اکسسوری و کلی چیزای ریز که اصلاً لازم نداشتم ولی از دیدنشون ذوق می‌کردم.

کیسه‌های خرید یکی‌یکی توی دستم سنگین‌تر می‌شدن

، ولی من هنوزم با لبخند از این مغازه به اون مغازه می‌رفتم.

یه‌جا حتی جلوی یه ویترین ایستادم و با خودم فکر کردم شاید برای آمِلیا هم یه لباس کوچیک بخرم.

داشتم بسته‌ها رو جابه‌جا می‌کردم که یه صدای آشنا از پشت سرم اومد:

_"تو همیشه این‌قدر وقتت رو با خرید پر می‌کنی؟"

قلبم یه لحظه ایستاد.

حتی لازم نبود برگردم تا بفهمم کیه.

آروم چرخیدم و تهیونگ رو دیدم که با همون حالت خونسرد همیشگی،

دو دستش توی جیبش بود و با نگاهش همه‌ی خرید‌هام رو بررسی می‌کرد.

+"تو... تو دیگه از کجا پیدات شد؟ مگه اداره نداشتی؟"

لبخند کجی زد و یه قدم اومد جلو.

_"داشتم ولی اتفاقاً وقتی از اون دفتر اومدی بیرون، دیدم خیلی جدی داری کل بازار رو می‌گردی، گفتم شاید کمک لازم داشته باشی."

با پوزخند کیسه‌ها رو کمی بالا گرفتم.

+"کمک؟ از تو؟ تو فقط بلدی حرص آدمو دربیاری."

نگاهش افتاد به کیسه‌های خرید و بعد دوباره به صورتم برگشت....
دیدگاه ها (۴)

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 23["ویو سلین"]_"این‌همه خرید برا...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 24["ویو سلین"]+"تو خیلی رو داری...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 21["ویو سلین"]هوفی کشیدمو از کنا...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 20["ویو سلین"]خنده و جیغ‌های من ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۳۳(از زبان ات)بعد از اینکه از اون...

پارت 3چشامو که باز کردم دیدم که ...-هعی آتسوشی پاشووووقتی دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط