{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 23

["ویو سلین"]

_"این‌همه خرید برای یه دفتره یا برای اینه که فرار کنی از چیزی که قراره شنبه اتفاق بیفته؟"

اخمام رفت تو هم.

معلوم بود باز هم از اون نگاه‌های موشکافانه‌اش استفاده کرده.

+"لازم نیست تو برای من تحلیل روانشناسی انجام بدی. من فقط دارم خرید می‌کنم."

_"برای کسی که می‌گه فقط خرید می‌کنه، خیلی زیاد خرید کردی."

با حرص گفتم:

+"و برای کسی که می‌گه فقط اومده کمک کنه، خیلی زیاد داری سؤال می‌پرسی."

تهیونگ خندید، کوتاه و زیرلبی.

بعد نگاهش از روی من رد شد و روی ویترین روبه‌رو ثابت موند.

چند ثانیه سکوت کرد و بعد با همون لحن آرام و جدی‌اش گفت:

_"راستی... من برای یه چیز دیگه هم اومدم."

با تردید نگاهش کردم.

+"باز چی؟"

دست از جیبش درآورد و کمی به سمت من خم شد،

طوری که فقط من صدای واقعی‌شو می‌شنیدم:

_"باید بریم لباس عروس و کت و شلوار انتخاب کنیم."

چند ثانیه فقط نگاهش کردم...

بعد ناگهان اخم‌هام بیشتر شد.

+"چی؟!"

تهیونگ خیلی خونسرد شونه بالا انداخت.

_"شنیدی. وقتش رسیده."

باورم نمی‌شد.
وسط این بازار،
وسط این همه آدم،
حالا این یارو پیدا شده بود که با اون لحن جدیش بگه باید لباس عروس بخریم؟..

با حرص گفتم:

+"تو واقعاً مشکل روانی داری؟ من همین الانم کلی خرید کردم. بعد تو می‌خوای منو ببری لباس عروس بخرم؟"

_"مشکل روانی من نیست، مشکل اینه که تو هنوز هیچ چیزی برای مراسم آماده نکردی."

+"مراسم؟ کدوم مراسم؟ من هنوز نمیتونم باور کنم بخاطر دخترم قبول کردن زن تو شم.
بعد تو از لباس عروس حرف می‌زنی؟"

تهیونگ یک قدم نزدیک‌تر اومد، نگاهش عمیق‌تر شد.

_"چون قراره همسر من بشی، سلین.
و این یعنی باید همه‌چیز درست و حسابی پیش بره."

قلبم یه لحظه تند زد،
اما سریع خودمو جمع‌وجور کردم و با لحن تمسخرآمیز گفتم:

+"واو... چه مسئولیت‌پذیری‌ای. فقط مونده برای منم برنامه‌ریزی روزانه بچینی."

لبخند خیلی کمرنگی زد.

_"اگه لازم باشه، می‌چینم."

چشمامو ریز کردم.

+"اصلاً من با تو نمیام. خودم می‌رم هرچی لازم باشه می‌خرم."

_"نه، نمی‌ری."

_"ببخشید؟"

_"باید با هم بریم. برای لباس عروس، برای کت و شلوار، برای همه‌چیز."

با عصبانیت نفس عمیقی کشیدم و کیسه‌های خرید رو توی دستم جابه‌جا کردم....

۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۳)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 24["ویو سلین"]+"تو خیلی رو داری...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 25["ویو سلین"]بالاخره بعد از کلی...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 22[ویو سلین]بعد از اینکه از دفتر...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 21["ویو سلین"]هوفی کشیدمو از کنا...

ویو آتدستشو از رو دهنم کشیدم کنار+باشه حالا...چرا انقدر ازش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط