{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اول بالایی رو بخونید

تلخی عشق شیرین
Pt16

راوی…

هوای باغ دیگر آن آرامش صبح را نداشت.
انگار حتی گل‌ها هم فهمیده بودند که سکوت اینجا، عادی نیست.

تهیونگ، ا.ت و جیمین…
هر سه در یک خط نبودند، اما در یک فضا گیر افتاده بودند.

ا.ت نفسش را آرام بیرون داد.
«می‌تونیم… بدون این فضا حرف بزنیم؟»

صدایش نه التماس بود، نه دستور… فقط خستگی بود.


---

تهیونگ نگاهش را از جیمین گرفت و به ا.ت داد.
چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:
«باشه.»

اما قدم از جایش برنداشت.


---

جیمین کمی سرش را پایین آورد.
«من مزاحم نمی‌شم.»

و بعد، قبل از اینکه کسی چیزی بگه، یک قدم عقب رفت.

اما نرفت.

فقط فاصله گرفت.


---

ا.ت به تهیونگ نگاه کرد.
«تو از چی ناراحتی؟»

تهیونگ مکث کرد.

جواب ساده بود، اما گفتنش سخت‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید.

«از چیزی که می‌بینم… و چیزی که نمی‌تونم نادیده بگیرم.»

ا.ت اخم کرد.
«تو هنوز مستقیم حرف نمی‌زنی.»

تهیونگ آرام گفت:
«چون مستقیم گفتن، بعضی چیزها رو واقعی‌تر می‌کنه.»


---

جیمین از دور، بی‌صدا نگاه می‌کرد.

اما نگاهش دیگر آرام نبود.


---

ا.ت چند قدم جلو آمد و درست روبه‌روی تهیونگ ایستاد.

«تو بهم اعتماد نداری؟»

سکوت.

این بار طولانی‌تر.

تهیونگ نگاهش را لحظه‌ای پایین انداخت… بعد بالا آورد.

«موضوع اعتماد نیست.»

ا.ت سریع گفت:
«پس چیه؟»

تهیونگ آرام گفت:
«موضوع اینه که بعضی آدم‌ها… بیشتر از چیزی که باید، به هم نزدیک می‌شن.»


---

ا.ت برای چند ثانیه خشکش زد.

«منظورت جیمینه؟»

تهیونگ جواب نداد.

همین کافی بود.


---

جیمین لبخند خیلی کم‌رنگی زد… اما این لبخند شاد نبود.

آرام گفت:
«لازم نیست برای من جواب بدی.»

و چند قدم جلو آمد.

این بار نزدیک‌تر.

نه به تهیونگ… به ا.ت.


---

تهیونگ سریع یک قدم جلو آمد و بینشان قرار گرفت.

نه تند، نه خشن…
اما کاملاً واضح.

ا.ت جا خورد.

«تهیونگ…»

تهیونگ نگاهش را به او داد، اما بدنش هنوز جلوی جیمین بود.

«نمی‌خوام وسط این بحث باشی.»


---

جیمین آرام گفت:
«ولی هست.»

این جمله ساده بود… اما دقیقاً وسط قلب فضا نشست.


---

ا.ت صدایش لرزید:
«بس کنین…»

سکوت.


---

باد آرامی وزید.

برگ‌های درخت تکان خوردند.

اما هیچ‌چیز از این فضا آرام‌تر نبود.


---

تهیونگ آرام عقب رفت.

نه به معنی عقب‌نشینی…
به معنی کنترل کردن خودش.

«این گفتگو تمومه.»

و بعد نگاهش را به ا.ت داد.

«با من بیا.»


---

ا.ت چند لحظه ماند.

بعد نگاهش را از جیمین گرفت.

و پشت تهیونگ راه افتاد.


---

جیمین همان‌جا ماند.

بی‌حرکت.

اما نگاهش دنبالشان بود.

و وقتی کاملاً دور شدند…

آرام زیر لب گفت:
«هنوز دیر نشده…»


---

ادامه دارد… 👑🖤🤍
دیدگاه ها (۰)

تلخی عشق شیرینPt15راوی…صبح قصر این بار با نور معمولی شروع نش...

تلخی عشق شیرینPt14راوی…هوای باغ قصر کمی سردتر شده بود، انگار...

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:14ا/ت چند ثانیه فقط به عکس خیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط