«:ازدواج به اجبار »
«:ازدواج به اجبار »
Part 15
ویوی جونگکوک :
وقتی به عمارت رسیدم و دیدم چراغها روشن هستند، فهمیدم لیانا به خانه برگشته است. نفس راحتی کشیدم و وارد شدم. بدون معطلی به سمت اتاق کارش رفتم.
در را که باز کردم، دیدم پشت میزش نشسته و با دقت مشغول مطالعه چند پرونده است. آنقدر غرق کارش بود که حتی متوجه حضور من نشد. آرام جلو رفتم و ضربهی کوتاهی به میز زدم.
لیانا سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.
گفتم:
جونگ کوک : لیانا، بابت اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاد معذرت میخوام.
لیانا بیتفاوت شانهای بالا انداخت.
لیانا : مهم نیست. بالاخره تو هم انسانی و حق انتخاب داری.
اخمی روی صورتم نشست.
جونگ کوک : ولی من و تو زن و شوهر هستیم.
پوزخند کمرنگی زد.
لیانا : زن و شوهر؟ مگه ازدواج ما فقط روی کاغذ نبود؟ از کی تا حالا ما زن و شوهر شدیم؟
حرفش مثل خنجری در قلبم فرو رفت.
جونگ کوک : یعنی واقعاً من رو به چشم شوهرت نمیبینی؟
لیانا پرونده را بست و به صندلی تکیه داد.
لیانا : جونگکوک، همون روز اول خودت گفتی هر وقت خواستم میتونم به عنوان یه همخونهای بیام پیشت و درد و دل کنم. اما هیچوقت نگفتی که میخوای مثل زن و شوهر با هم رفتار کنیم. گفتی؟
چند لحظه سکوت کردم و بعد پرسیدم:
جونگ کوک : یعنی هیچ حسی نسبت به من نداری؟
نگاهش سرد شد.
لیانا : نه. چون همهی مردها مثل هم هستن... و تو هم فرقی با پدرم نداری.
از شنیدن این جمله دلم فشرده شد.
جونگ کوک : پس رفتار امروزت از روی حسادت نبود؟
ابرویی بالا انداخت.
لیانا : منظورت وقتی بود که سانی رو زدم؟ نه، اصلاً ربطی به حسادت نداشت. سانی آدم بیارزشیه و جاش توی این جامعه نیست. تازه تو هم نباید به عنوان یه مافیا اشتباه کنی و با دشمنت رفتوآمد داشته باشی، مگه نه؟
آهی کشیدم.
جونگ کوک : حق با توئه... با این حال باز هم معذرت میخوام.
لیانا دوباره نگاهش را به پروندهها دوخت.
لیانا : اشکالی نداره. حالا اگه میشه برو بیرون، کلی کار دارم.
لبخند کمرنگی زدم.
جونگ کوک : باشه... شبت بخیر.
لیانا : شب بخیر.
از اتاق بیرون آمدم، اما ذهنم پر از سؤال شده بود.
رفتار لیانا واقعاً عجیب بود...
چرا اینقدر از پذیرفتن من به عنوان شوهرش فرار میکرد؟
چرا هر بار که سعی میکردم به او نزدیک شوم، دیواری بلند بین ما میکشید؟
با وجود تمام سؤالهایی که در ذهنم میچرخید، تصمیم گرفتم فعلاً به آنها فکر نکنم. به اتاقم رفتم، لباسهایم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
اما آن شب، تا مدتها خواب به چشمانم نیامد...
( پارت هدیه )
Part 15
ویوی جونگکوک :
وقتی به عمارت رسیدم و دیدم چراغها روشن هستند، فهمیدم لیانا به خانه برگشته است. نفس راحتی کشیدم و وارد شدم. بدون معطلی به سمت اتاق کارش رفتم.
در را که باز کردم، دیدم پشت میزش نشسته و با دقت مشغول مطالعه چند پرونده است. آنقدر غرق کارش بود که حتی متوجه حضور من نشد. آرام جلو رفتم و ضربهی کوتاهی به میز زدم.
لیانا سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.
گفتم:
جونگ کوک : لیانا، بابت اتفاقی که چند دقیقه پیش افتاد معذرت میخوام.
لیانا بیتفاوت شانهای بالا انداخت.
لیانا : مهم نیست. بالاخره تو هم انسانی و حق انتخاب داری.
اخمی روی صورتم نشست.
جونگ کوک : ولی من و تو زن و شوهر هستیم.
پوزخند کمرنگی زد.
لیانا : زن و شوهر؟ مگه ازدواج ما فقط روی کاغذ نبود؟ از کی تا حالا ما زن و شوهر شدیم؟
حرفش مثل خنجری در قلبم فرو رفت.
جونگ کوک : یعنی واقعاً من رو به چشم شوهرت نمیبینی؟
لیانا پرونده را بست و به صندلی تکیه داد.
لیانا : جونگکوک، همون روز اول خودت گفتی هر وقت خواستم میتونم به عنوان یه همخونهای بیام پیشت و درد و دل کنم. اما هیچوقت نگفتی که میخوای مثل زن و شوهر با هم رفتار کنیم. گفتی؟
چند لحظه سکوت کردم و بعد پرسیدم:
جونگ کوک : یعنی هیچ حسی نسبت به من نداری؟
نگاهش سرد شد.
لیانا : نه. چون همهی مردها مثل هم هستن... و تو هم فرقی با پدرم نداری.
از شنیدن این جمله دلم فشرده شد.
جونگ کوک : پس رفتار امروزت از روی حسادت نبود؟
ابرویی بالا انداخت.
لیانا : منظورت وقتی بود که سانی رو زدم؟ نه، اصلاً ربطی به حسادت نداشت. سانی آدم بیارزشیه و جاش توی این جامعه نیست. تازه تو هم نباید به عنوان یه مافیا اشتباه کنی و با دشمنت رفتوآمد داشته باشی، مگه نه؟
آهی کشیدم.
جونگ کوک : حق با توئه... با این حال باز هم معذرت میخوام.
لیانا دوباره نگاهش را به پروندهها دوخت.
لیانا : اشکالی نداره. حالا اگه میشه برو بیرون، کلی کار دارم.
لبخند کمرنگی زدم.
جونگ کوک : باشه... شبت بخیر.
لیانا : شب بخیر.
از اتاق بیرون آمدم، اما ذهنم پر از سؤال شده بود.
رفتار لیانا واقعاً عجیب بود...
چرا اینقدر از پذیرفتن من به عنوان شوهرش فرار میکرد؟
چرا هر بار که سعی میکردم به او نزدیک شوم، دیواری بلند بین ما میکشید؟
با وجود تمام سؤالهایی که در ذهنم میچرخید، تصمیم گرفتم فعلاً به آنها فکر نکنم. به اتاقم رفتم، لباسهایم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
اما آن شب، تا مدتها خواب به چشمانم نیامد...
( پارت هدیه )
- ۴۸۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط