« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 19
ویوی لیانا:
صدای سوجون از دور به گوشم میرسید، اما انگار میان مه گم شده بود.
سوجون: لیانا! باید بریم!
نگاهم هنوز روی سانی ثابت مانده بود.
برای سالها تصور کرده بودم اگر روزی او را ببینم، از نابود شدنش احساس رضایت خواهم کرد.
اما حالا...
هیچ حسی نداشتم.
نه آرامش.
نه پیروزی.
فقط یک خلأ عمیق.
دستم آرام پایین افتاد.
ناگهان صدای انفجاری از بیرون عمارت بلند شد.
شیشههای سالن لرزیدند.
همه از جا پریدند.
سوجون بازوی مرا گرفت.
سوجون: به خودت بیا! جونگسان داره فرار میکنه!
این بار صدایش را شنیدم.
پلک زدم.
جونگسان.
هدف اصلی.
کسی که تمام این اتفاقات به خاطر او رخ داده بود.
دندانهایم را روی هم فشردم.
بدون نگاه کردن به پشت سرم گفتم:
لیانا: میگیریمش.
من و سوجون از سالن خارج شدیم.
چند خودرو از محوطه عمارت خارج شده بودند.
چراغهای قرمز عقب یکی از ماشینها در جاده پیچدرپیچ جنگلی دیده میشد.
سوجون به سمت یک ماشین سیاه دوید.
سوجون: سوار شو!
در را باز کردم و داخل پریدم.
موتور با غرش بلندی روشن شد.
چرخها روی زمین خیس سر خوردند و خودرو با سرعت به حرکت درآمد.
چند دقیقه بعد فاصلهمان با ماشین جونگسان کمتر شد.
سوجون فرمان را محکم گرفته بود.
سوجون: فقط یه فرصت داریم.
نگاهم روی خودروی روبهرو قفل شده بود.
در همان لحظه شیشه عقب ماشین جونگسان پایین رفت.
یکی از افرادش بیرون خم شد.
اسلحه در دستش برق زد.
سوجون: مواظب باش!
بارانی از گلوله به سمت ما شلیک شد.
صدای خرد شدن شیشهها داخل خودرو پیچید.
سرم را پایین آوردم.
بعد اسلحهام را بیرون کشیدم.
قلبم با شدت میکوبید.
امشب قرار بود همه چیز تمام شود.
یا جونگسان.
یا من.
و این بار هیچ راه فراری برای هیچکداممان وجود نداشت...
( پارت هدیه )
Part 19
ویوی لیانا:
صدای سوجون از دور به گوشم میرسید، اما انگار میان مه گم شده بود.
سوجون: لیانا! باید بریم!
نگاهم هنوز روی سانی ثابت مانده بود.
برای سالها تصور کرده بودم اگر روزی او را ببینم، از نابود شدنش احساس رضایت خواهم کرد.
اما حالا...
هیچ حسی نداشتم.
نه آرامش.
نه پیروزی.
فقط یک خلأ عمیق.
دستم آرام پایین افتاد.
ناگهان صدای انفجاری از بیرون عمارت بلند شد.
شیشههای سالن لرزیدند.
همه از جا پریدند.
سوجون بازوی مرا گرفت.
سوجون: به خودت بیا! جونگسان داره فرار میکنه!
این بار صدایش را شنیدم.
پلک زدم.
جونگسان.
هدف اصلی.
کسی که تمام این اتفاقات به خاطر او رخ داده بود.
دندانهایم را روی هم فشردم.
بدون نگاه کردن به پشت سرم گفتم:
لیانا: میگیریمش.
من و سوجون از سالن خارج شدیم.
چند خودرو از محوطه عمارت خارج شده بودند.
چراغهای قرمز عقب یکی از ماشینها در جاده پیچدرپیچ جنگلی دیده میشد.
سوجون به سمت یک ماشین سیاه دوید.
سوجون: سوار شو!
در را باز کردم و داخل پریدم.
موتور با غرش بلندی روشن شد.
چرخها روی زمین خیس سر خوردند و خودرو با سرعت به حرکت درآمد.
چند دقیقه بعد فاصلهمان با ماشین جونگسان کمتر شد.
سوجون فرمان را محکم گرفته بود.
سوجون: فقط یه فرصت داریم.
نگاهم روی خودروی روبهرو قفل شده بود.
در همان لحظه شیشه عقب ماشین جونگسان پایین رفت.
یکی از افرادش بیرون خم شد.
اسلحه در دستش برق زد.
سوجون: مواظب باش!
بارانی از گلوله به سمت ما شلیک شد.
صدای خرد شدن شیشهها داخل خودرو پیچید.
سرم را پایین آوردم.
بعد اسلحهام را بیرون کشیدم.
قلبم با شدت میکوبید.
امشب قرار بود همه چیز تمام شود.
یا جونگسان.
یا من.
و این بار هیچ راه فراری برای هیچکداممان وجود نداشت...
( پارت هدیه )
- ۱.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط