{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از اون روز اون شب یک سال می‌گذره که دامیان فردا رو ۸ ستار

از اون روز اون شب یک سال می‌گذره که دامیان فردا رو ۸ ستاره رو می‌گیره نمیده جز نخبگان امپراطوری بکی هم همینطور
از اون روز به بعد آنیا و دامیان همرو ندیدند
بکی و آنیا هم همرو ندیدند
صبح شد

و آوا انیا را صدا میزند

آوا : خواهری پاشو دیر میشه

آنیکا تازه به ا یدن می‌رفت اما آوا یه دونه دانش آموز امپراطوری بود

آنیا هم ۸ عدد ستاره رو گرفته و امروز به امپراطوری می‌ پیونده
آنها به مدرسه رسیدند

بچه‌ها یادم رفته بود آوا ۱۸ سالشه
آوا وارد سالن شد و رفت سر کلاس خودش آنیا وقتی وارد شد یک دختر خیلی مغرور
آمد و گفت : هی تازه وارد این جا چی کار می‌کنی راه کلاستو نمیدونی
آنیا یکم رفت عقب و به کسی بر خورد کرد

آن کس : دیگه با من

دختر مغرور : لود دامیان چشم

آنیا از دامیان جدا شد خجالت کشد و گفت : ببخشید
دامیان گفت : اشکالی ندارد هه میبینم که خیلی بزرگ شدی ازم خجالت می‌کشی
آنیا : تو هم همینطور ولی پرو تر شدی
راه کلاس منو بلدی
دامیان : آره بیا دنبالم
دیدگاه ها (۴)

فردا در مدرسه آنیا از اتوبوس پیاده شد و بکی پرید بقل آنیا بک...

بچه ها تا ۱۵ تا نشیم پارت نمی‌دم

ازدواج با توپارت 7 هفتمذهن آنیااز روزی که اومدم به امارت 3 ر...

حسم به تو....p17:----: هه...فکر میکنی من باور میکنم؟ اولین پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط