{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.34 
(روایت از زبان ا.ت)

---

جونگ کوک هنوز جلوم ایستاده بود. نگاش روی دستی بود که گوشی رو پشت کمرم قایم کرده بودم. چند ثانیه هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. فقط صدای نفس‌هام تو سکوت سالن می‌پیچید.

من سعی کردم صدای عادی دربیارم، ولی گلوم خشک شده بود.

(لرزون) 
+ واقعاً هیچی نیست... فقط اومدم آب بخورم.

جونگ کوک یه قدم نزدیک‌تر اومد. فاصله‌مون کم شده بود. نگاش از گوشی‌م رفت روی صورتم، بعد دوباره برگشت به در پشتی.

- اون پاکت روی چمن رو دیدم. دقیقاً روبروی پنجره‌ی اتاق توئه. تصادفی نیست.

قلبم تندتر زد. نمی‌تونستم جواب بدم. فقط سرم رو تکون دادم و عقب‌تر رفتم تا پشتم کامل به دیوار خورد.

جونگ کوک دستش رو برد سمت در پشتی. قفل رو باز کرد و در رو یه کم هل داد. هوای سرد اومد تو. نگهبان‌ها از دور برگشتن سمت ما. یکی‌شون چیزی تو بی‌سیم گفت.

من سریع گفتم:

(عجول) 
+ نرو بیرون... لطفاً.

جونگ کوک وایستاد. برگشت و نگاهم کرد. ابروهاش کمی درهم بود.

- چرا؟

جوابی نداشتم. فقط سرم رو پایین انداختم. گوشی دوباره تو دستم ویبره رفت. این بار حتی سعی نکردم قایمش کنم. صفحه روشن شد و پیام معلوم بود، ولی قبل از این‌که جونگ کوک بخونه، سریع قفلش کردم و تو جیب هودی فرو کردم.

اون دستش رو دراز کرد.

- بده.

من عقب کشیدم.

(محکم‌تر، ولی هنوز لرزون) 
+ نه... مال خودمه.        (یه بچه ۵ ساله......)

چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بعد جونگ کوک دستش رو پایین آورد. چیزی دیگه نپرسید. فقط به نگهبان‌ها اشاره کرد که بیان نزدیک‌تر. یکی‌شون اومد جلو و ازش پرسید مشکلی هست؟

جونگ کوک بدون این‌که نگاش رو از من برداره گفت:

- اون چیز روی چمن رو بیارین داخل. کسی دست نزنه بهش. فقط بیارین.

نگهبان سر تکون داد و رفت. من ایستاده بودم و به زمین نگاه می‌کردم. دست‌هام داخل جیب، دور گوشی حلقه شده بودن. انگار اگه ولش می‌کردم، همه چیز تموم می‌شد.

چند دقیقه بعد نگهبان برگشت. یه پاکت سیاه کوچک تو دستش بود. روی زمین گذاشتش، چند قدم دورتر از ما. هیچکس نزدیکش نشد.

جونگ کوک به پاکت نگاه کرد، بعد به من.

- مال توئه؟

من هیچی نگفتم. فقط سرم رو تکون دادم که نه. ولی خودم هم نمی‌دونستم راست می‌گم یا نه.

سکوت سنگینی افتاد. بعد جونگ کوک آروم، ولی محکم گفت:

- برو بالا. الان. و در اتاقت رو باز نذار.

من سر تکون دادم. خواستم برم که گوشی‌م دوباره ویبره رفت. این بار همه شنیدن. جونگ کوک نگاش تیز شد.

من سریع برگشتم و بدون این‌که چیزی بگم، از پله‌ها دویدم بالا. در اتاقم رو بستم و قفل کردم. پشت در نشستم و با دست لرزون گوشی رو درآوردم.

پیام جدید:

"اشتباه کردی که اومدی پایین"

بعدش فوری:

"حالا اون پسر هم می‌دونه"

و آخری:

"فردا شب... تنها نباش"

گوشی از دستم افتاد روی زمین. سرمو گذاشتم روی زانوهام و چشم‌هام رو بستم.

نمی‌دونستم فردا شب قراره چی بشه. فقط می‌دونستم که دیگه نمی‌تونم این پیام‌ها رو تنها تحمل کنم... ولی هنوز هم به هیچ‌کس هیچی نگفته بودم.............
ادامه دارد............
دیدگاه ها (۱)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.35  (روایت از زبان ا.ت)---چن...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.36  (روایت از زبان جونگ کوک)...

https://wisgoon.com/victor66عاشق فیک های کوتاهشمممم

https://wisgoon.com/golden_jongkookقشنگم‌حمایت شهفیک نویسه🤍🤍

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.33  (روایت از زبان ا.ت)---چن...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.32  (روایت از زبان ا.ت)---وق...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.27  (روایت از زبان ا.ت)---شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط