ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.35
(روایت از زبان ا.ت)
---
چند دقیقه همونجا پشت در نشسته بودم. سرمو گذاشته بودم روی زانوهام و چشمهام بسته بود. گوشی هنوز روی زمین افتاده بود. صفحهش خاموش شده بود، ولی پیام آخر هنوز تو سرم میچرخید: فردا شب... تنها نباش.
بلند شدم. پاهام ضعیف بودن. رفتم گوشی رو از روی زمین برداشتم و روی تخت گذاشتم. این بار حتی روشنش هم نکردم. فقط نشستم لبهی تخت و به دیوار خیره شدم.
از راهرو هیچ صدایی نمیومد. احتمالاً جونگ کوک هنوز پایین بود. با اون پاکت. با نگهبانها. با سؤالهایی که من جواب نداده بودم.
(تو دلم)
+ حالا دیگه شک کرده. میدونه یه چیزی هست. اگه دوباره بیاد در بزنه، چی باید بگم؟
نزدیک یک ساعت همینطور گذشت. هیچ پیام جدیدی نیومد. هیچ صدایی از بیرون هم نیومد. فقط سکوت. ولی این سکوت بدتر از پیام بود. انگار کسی داشت عمداً ساکت میموند تا من بیشتر بترسم.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو حتی یه میلیمتر هم کنار نزدم. فقط ایستادم و به پارچهی ضخیم دست کشیدم. بیرون احتمالاً هنوز پروژکتورها روشن بودن. نگهبانها داشتن میچرخیدن. ولی من دیگه مطمئن نبودم که فقط نگهبانها باشن.
یهو از پایین صدای قدمهای محکم اومد که از پلهها بالا میاومد. قلبم پرید. چند ثانیه بعد صدا رسید جلوی در اتاقم. وایستاد. در نزد.
دو بار. محکم.
من هیچی نگفتم. فقط به در نگاه کردم.
دوباره زد.
بعد صدای جونگ کوک اومد. آروم، ولی خشک:
- ا.ت. باز کن.
من عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد. جواب ندادم.
چند ثانیه سکوت شد. بعد دوباره:
- میدونم بیداری. در رو باز کن. باید حرف بزنیم.
دستهام رو مشت کردم. گلوم خشک شده بود. نمیتونستم باز کنم. اگه باز میکردم، ممکن بود مجبور بشم همه چیز رو بگم. و هنوز آمادگیش رو نداشتم.
از پشت در صدای نفس کشیدنش میاومد. بعد آرومتر گفت:
- اون پاکت خالی بود. هیچی توش نبود. فقط یه تکه کاغذ سفید. هیچی روش نوشته نشده بود.
قلبم تندتر زد. کاغذ سفید؟ یعنی چی؟
جونگ کوک ادامه داد:
- ولی کسی گذاشته بودش اونجا. عمدی. و تو میدونستی. پس در رو باز کن.
من هنوز جواب ندادم. فقط نشستم روی زمین، پشتم به دیوار، و به در خیره شدم. گوشی روی تخت دوباره ویبره رفت. صدای ویبرهش تو سکوت اتاق واضح بود.
از پشت در، جونگ کوک حتماً شنید. چون چند ثانیه هیچی نگفت. بعد فقط یک جمله گفت:
- هر چی هست... فردا شب تنها نمون. اینو از من گوش کن.
بعد صدای قدمهاش اومد که داره میره. در اتاقش باز و بسته شد.
من همونجا روی زمین موندم. گوشی رو برداشتم. صفحه روشن بود. پیام جدید:
"فردا شب تنها نباش... یا تنها بمون. خودت انتخاب کن"
دستهام لرزید. گوشی رو برعکس گذاشتم روی زمین و زانوهام رو بغل کردم.
فردا شب. فقط یه روز مونده بود. و من هنوز نمیدونستم باید به کی اعتماد کنم... یا اصلاً باید به کسی بگم یا نه..............
ادامه دارد............
Forbidden Weakness
p.35
(روایت از زبان ا.ت)
---
چند دقیقه همونجا پشت در نشسته بودم. سرمو گذاشته بودم روی زانوهام و چشمهام بسته بود. گوشی هنوز روی زمین افتاده بود. صفحهش خاموش شده بود، ولی پیام آخر هنوز تو سرم میچرخید: فردا شب... تنها نباش.
بلند شدم. پاهام ضعیف بودن. رفتم گوشی رو از روی زمین برداشتم و روی تخت گذاشتم. این بار حتی روشنش هم نکردم. فقط نشستم لبهی تخت و به دیوار خیره شدم.
از راهرو هیچ صدایی نمیومد. احتمالاً جونگ کوک هنوز پایین بود. با اون پاکت. با نگهبانها. با سؤالهایی که من جواب نداده بودم.
(تو دلم)
+ حالا دیگه شک کرده. میدونه یه چیزی هست. اگه دوباره بیاد در بزنه، چی باید بگم؟
نزدیک یک ساعت همینطور گذشت. هیچ پیام جدیدی نیومد. هیچ صدایی از بیرون هم نیومد. فقط سکوت. ولی این سکوت بدتر از پیام بود. انگار کسی داشت عمداً ساکت میموند تا من بیشتر بترسم.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو حتی یه میلیمتر هم کنار نزدم. فقط ایستادم و به پارچهی ضخیم دست کشیدم. بیرون احتمالاً هنوز پروژکتورها روشن بودن. نگهبانها داشتن میچرخیدن. ولی من دیگه مطمئن نبودم که فقط نگهبانها باشن.
یهو از پایین صدای قدمهای محکم اومد که از پلهها بالا میاومد. قلبم پرید. چند ثانیه بعد صدا رسید جلوی در اتاقم. وایستاد. در نزد.
دو بار. محکم.
من هیچی نگفتم. فقط به در نگاه کردم.
دوباره زد.
بعد صدای جونگ کوک اومد. آروم، ولی خشک:
- ا.ت. باز کن.
من عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد. جواب ندادم.
چند ثانیه سکوت شد. بعد دوباره:
- میدونم بیداری. در رو باز کن. باید حرف بزنیم.
دستهام رو مشت کردم. گلوم خشک شده بود. نمیتونستم باز کنم. اگه باز میکردم، ممکن بود مجبور بشم همه چیز رو بگم. و هنوز آمادگیش رو نداشتم.
از پشت در صدای نفس کشیدنش میاومد. بعد آرومتر گفت:
- اون پاکت خالی بود. هیچی توش نبود. فقط یه تکه کاغذ سفید. هیچی روش نوشته نشده بود.
قلبم تندتر زد. کاغذ سفید؟ یعنی چی؟
جونگ کوک ادامه داد:
- ولی کسی گذاشته بودش اونجا. عمدی. و تو میدونستی. پس در رو باز کن.
من هنوز جواب ندادم. فقط نشستم روی زمین، پشتم به دیوار، و به در خیره شدم. گوشی روی تخت دوباره ویبره رفت. صدای ویبرهش تو سکوت اتاق واضح بود.
از پشت در، جونگ کوک حتماً شنید. چون چند ثانیه هیچی نگفت. بعد فقط یک جمله گفت:
- هر چی هست... فردا شب تنها نمون. اینو از من گوش کن.
بعد صدای قدمهاش اومد که داره میره. در اتاقش باز و بسته شد.
من همونجا روی زمین موندم. گوشی رو برداشتم. صفحه روشن بود. پیام جدید:
"فردا شب تنها نباش... یا تنها بمون. خودت انتخاب کن"
دستهام لرزید. گوشی رو برعکس گذاشتم روی زمین و زانوهام رو بغل کردم.
فردا شب. فقط یه روز مونده بود. و من هنوز نمیدونستم باید به کی اعتماد کنم... یا اصلاً باید به کسی بگم یا نه..............
ادامه دارد............
- ۳۶۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط