ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.36
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
از جلوی در اتاق ا.ت که برگشتم، مستقیم رفتم تو اتاق خودم. در رو بستم ولی قفل نکردم. روی تخت نشستم و به دیوار خیره شدم.
پاکت خالی بود. فقط یه تکه کاغذ سفید. هیچی روش نبود. نه نوشته، نه علامت، نه هیچ چیز دیگه. ولی کسی گذاشته بودش دقیقاً روبروی پنجرهی اتاق اون دختر. و ا.ت میدونست. از رفتارش معلوم بود. از لرزش دستش، از دروغهاش، از اون ویبرههای پشتسرهم گوشیش.
(تو دلم)
- داره چیزی رو قایم میکنه. از همهمون. حتی از پدرش.
گوشیم رو برداشتم و به یکی از آدمهای پدرم پیام دادم. گفتم کاغذ رو نگه دارن. هیچکس دست نزنه بیشتر از این. فردا صبح باید دقیقتر بررسی بشه. شاید اثر انگشت یا چیزی روش باشه.
جواب اومد که متوجه شدن. بعد پدرم زنگ زد. کوتاه حرف زد. گفت فعلاً چیزی به خانواده کیم نگم. فقط حواسم به دخترشون باشه. مخصوصاً فردا شب.
تلفن رو قطع کردم. گوشی رو انداختم کنار. دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم. فردا شب. چرا حس میکردم اون شب قراره چیزی پیش بیاد؟ ا.ت امشب خیلی ترسیده بود. حتی وقتی گفتم در رو باز کنه، باز نکرد. فقط از پشت در نفس میکشید.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو کنار زدم. حیاط روشن بود. نگهبانها داشتن میچرخیدن. هیچ چیز مشکوکی به چشم نمیاومد. ولی رد پای دیشب هنوز تو ذهنم بود. و اون پاکت. و اون پیامهایی که ا.ت هی ازم قایم میکرد.
برگشتم رو تخت. خوابم نمیاومد. چند بار بلند شدم و رفتم نزدیک در. از درز نگاه کردم به راهرو. تاریک و خالی بود. در اتاق ا.ت بسته بود. هیچ نوری از زیرش نمیاومد.
نزدیک صبح بود که دوباره نشستم. به این فکر میکردم که فردا باید چی کار کنم. اگه ا.ت باز هم چیزی نگه، ممکنه خطرناک بشه. نه فقط برای خودش. برای همهمون.
گوشیم ویبره رفت. پیام از نگهبان شیفت شب بود: همهچیز آرومه. هیچ حرکتی نبود.
پیام رو بستم. ولی آروم نبود. میدونستم. حسش میکردم.
دراز کشیدم و چشمهام رو بستم. فردا شب نزدیک بود. و من باید قبل از اون، یه جوری از ا.ت بفهمم دقیقاً چی داره از همه پنهان میکنه.
حتی اگه لازم باشه در اتاقش رو خودم باز کنم...............
ادامه دارد..............
ژانر جنایی رو خیلی خیلی خوب مینویسممم
پاشم برم با نشر مجازی یا نشر نون قرارداد ببندم🤣🤣
Forbidden Weakness
p.36
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
از جلوی در اتاق ا.ت که برگشتم، مستقیم رفتم تو اتاق خودم. در رو بستم ولی قفل نکردم. روی تخت نشستم و به دیوار خیره شدم.
پاکت خالی بود. فقط یه تکه کاغذ سفید. هیچی روش نبود. نه نوشته، نه علامت، نه هیچ چیز دیگه. ولی کسی گذاشته بودش دقیقاً روبروی پنجرهی اتاق اون دختر. و ا.ت میدونست. از رفتارش معلوم بود. از لرزش دستش، از دروغهاش، از اون ویبرههای پشتسرهم گوشیش.
(تو دلم)
- داره چیزی رو قایم میکنه. از همهمون. حتی از پدرش.
گوشیم رو برداشتم و به یکی از آدمهای پدرم پیام دادم. گفتم کاغذ رو نگه دارن. هیچکس دست نزنه بیشتر از این. فردا صبح باید دقیقتر بررسی بشه. شاید اثر انگشت یا چیزی روش باشه.
جواب اومد که متوجه شدن. بعد پدرم زنگ زد. کوتاه حرف زد. گفت فعلاً چیزی به خانواده کیم نگم. فقط حواسم به دخترشون باشه. مخصوصاً فردا شب.
تلفن رو قطع کردم. گوشی رو انداختم کنار. دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم. فردا شب. چرا حس میکردم اون شب قراره چیزی پیش بیاد؟ ا.ت امشب خیلی ترسیده بود. حتی وقتی گفتم در رو باز کنه، باز نکرد. فقط از پشت در نفس میکشید.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو کنار زدم. حیاط روشن بود. نگهبانها داشتن میچرخیدن. هیچ چیز مشکوکی به چشم نمیاومد. ولی رد پای دیشب هنوز تو ذهنم بود. و اون پاکت. و اون پیامهایی که ا.ت هی ازم قایم میکرد.
برگشتم رو تخت. خوابم نمیاومد. چند بار بلند شدم و رفتم نزدیک در. از درز نگاه کردم به راهرو. تاریک و خالی بود. در اتاق ا.ت بسته بود. هیچ نوری از زیرش نمیاومد.
نزدیک صبح بود که دوباره نشستم. به این فکر میکردم که فردا باید چی کار کنم. اگه ا.ت باز هم چیزی نگه، ممکنه خطرناک بشه. نه فقط برای خودش. برای همهمون.
گوشیم ویبره رفت. پیام از نگهبان شیفت شب بود: همهچیز آرومه. هیچ حرکتی نبود.
پیام رو بستم. ولی آروم نبود. میدونستم. حسش میکردم.
دراز کشیدم و چشمهام رو بستم. فردا شب نزدیک بود. و من باید قبل از اون، یه جوری از ا.ت بفهمم دقیقاً چی داره از همه پنهان میکنه.
حتی اگه لازم باشه در اتاقش رو خودم باز کنم...............
ادامه دارد..............
ژانر جنایی رو خیلی خیلی خوب مینویسممم
پاشم برم با نشر مجازی یا نشر نون قرارداد ببندم🤣🤣
- ۵۶۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط